<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[گیلاس خانومی هستم]]></title>
		<link>http://www.gili.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۳۰- جشن پرشین بلاگ]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/22/post-303/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام&nbsp;</p><p>راستش رو بخواید قرار بود مدتی ننویسم . یعنی بازم راستش رو بخواید دچار یک خلاء بزرگ شدم و همه انگیزه و هیجان و ذوقم یک مرتبه رفت . تو این چند روز هم هر وقت امدم بنویسم نتونستم چون حس خوبی ندارم . برام محیط خیلی نا آشنا شده . به هر حال الان که امدم این متن رو بنویسم به خاطر اتفاقات امروز بود که وظیفه خودم میدونم با نوشتنش و شرح ماجرا هم دین خودم رو ادا کنم و هم تشکر کنم .&nbsp;</p><p>چند روز پیش ویولت بهم خبر داد که خانوم پولادزاده پیام دادن که بگو&nbsp;گیلاسی بیاد به جشن چون وبلاگش تو قسمت محتوا توسط&nbsp;داورا منتخب شده . من به ویولت گفتم غلط نکنم میخوان ضایع ام بکنن . چون همش در حال جنگ و جدال بودم . ویلی پیشنهاد داد به عنوان همراه اون بیام و با اون برم تو جشن . از اونجای که من کلا آدم بی کینه ای هستم و بابت متنی هم که نوشته بودم دچار عذاب وجدان بودم قبول کردم و هماهنگ کردم و امروز رفتم به جشن پرشین . اینبار به من خوش گذشت . چون بیشتر در حال خندیدن بودم . فک کن وقتی یه طرفت آنی دالتون نشسته باشه و یک طرفت ویولت و خودت هم وسط باشی جز خنده کاری نمیتونی بکنی ! برا همین هر لحظه منتظر بودم که یکی بیاد بزنه تو سرمون و بگه ساکت باشید . البته خانوم دکتر (&nbsp;زنانه ترین اعترافات&nbsp;حوا ) و خانوم بهاره رهنما هم کنارم بودن که این خانوم دکتر به صورت زیر نویس هی رفت و امد و من هم تا اخر مجلس مراقب کیف خانوم رهنما بودم (: البته یک جا هم براش توضیح دادم که ویولت ام اس داره و نمیتونه بره روی سن که فقط متاثرش کردم . از دقیقه بیست نشستنمون به بعد ویولت یک خط درمیون اعلام کرد که دستشویی داره و من هم هر سری یک متد جدید براش رو کردم که هیچ کدوم جز همون دستشویی فرنگی بهش نچسبید !&nbsp; وبلاگ من رتبه سیزدهم رو داشت که قرار بر این شد اگر اسمم رو صدا کردن برم ولی خودم نمیخواستم کادو رو بگیرم . رفتم بالای سن و وقتی خانوم رهنما خواست هدیه رو بده نگرفتم و میکروفون آقای فرزاد حسنی رو گرفتم و گفتم فقط از اینکه دعوتم کردید ممنونم و به خاطر ویولت و خانوم پولاد زاده امدم و هدیه رو نمیخوام . خانوم پولاد زاده شروع کرد برای دوستان توضیح دادن که چی شده که وبلاگم اینطوری افت کرده که آقای فرزاد حسنی ازم پرسید که چی شده و براش شرح دادم و اونم گفت کار خوبی کردی ((: اگر دو بار دیگه اینطوری تشویقم میکرد احتمالا یکی دو نفرم میکشتم ((: بعد با وساطتت اقای مجری پر آرامش که کوتاه باهام صحبت کردن (&nbsp;متاسفانه نمیدونم اون اسمی که من شنیدم درسته یا نه به محض اطلاع اسم اقای مجری رو هم مینویسم )&nbsp;و باز خانوم پولاد زاده کادو رو گرفتم و برگشتم پایین. ویولت حدس زد که احتمالا جایزه ام کفشه و من خودم گفتم یخچال فریزره ! بعد از دادن کادوی نفر بیست و پنجم تا یازدهم آقای فرزاد حسنی و خانوم رهنما امدن نشستن . بعد هم خانوم منیژه حکمت امدن بالای سن . ایشون کارگردان فیلم سه زن بودن و مادر&nbsp;پگاه ! (من به خودم قول دادم که تو این هفته حتما برم و فیلم سه زن رو ببینم چون اینجوری که معلومه بازم یکی از این حق کشی های رایج داره در موردش اجرا میشه . بعید میدونم چیزی رو از دست بدید با دیدن این فیلم پس توصیه سر اشپز اینه که دیدن فیلم سه زن رو بگذارید توی برنامه ) . از حضور آقای حسنی و خانوم رهنما و خانوم حکمت خیلی لذت بردم چون خیلی مردمی بودن&nbsp; . من کلا یک جورایی آنتی بازیگر هستم و حالا حالا ها اهل تعریف نیستم ولی وقتی با این دوستان برخورد داشتم حس خیلی خوبی بهم دست داد . ( ایکون خانوم متشخص و فهمیده&nbsp; !! )&nbsp;&nbsp;</p><p>خلاصه که بعد از جلوس بنده در جایگاه مهمان ویژه آقای بوترابی&nbsp; امدن و به ویولت گفتن که اگر دوستتون خیلی دلخوره بگید تا من سر مقصرش رو بکنم ((: این دلچسبترین حرفی بود که من شنیدم تو این روز . البته بعدش همون آقای کامپیوتری رو که در تیر رس نگاه من بود رو با دست نشون دادن که از اون به بعد من فقط با چشم غره نگاهش میکردم . بعد من <a href="http://miiim.persiangig.ir/image/G.jpg" target="_blank">تقدیر نامه ام</a> رو دادم به ویولت و آنی دالتون و خانوم رهنما امضا کردن . وقتی آنی دالتون به عنوان نفر دوم رفت بالای سن یه شعر خیلی با مزه خوند و این بار قطعا دیگه به صورت نا مرئی نیست و شما عکسش رو می بینید . باید بگم که آنی دختر شاداب و شوخ طبعی هست که من در وجود هر ادمی دوست دارم چه برسه به ادمهای موفق. بعدم ویولت رفت بالا که خوب دیگه لازم نیست بگم که این زن برای من سمبل همه چیز هست . ویلی رو با واکرش بردن بالا و برامون حرف زد . به ویلی گفتم که بر عکس دفعه قبل شد هر چی دفعه قبل شاکی بودیم که برنامه دست خود پرشین بلاگی ها بود اینسری دست دوستان وبلاگ نویس بود .&nbsp;&nbsp;</p><p>کجا بودم ؟ اوووومممممممم آها .... اره دیگه ویولت هم جایزه اش رو گرفت و رسید نوبت عنوان وبلاگهای منتخب داوری تو محتوا !!! ( ایکون یک لیوان آب لطفا ) بله دیگه طبق اصل ۸۷۱۸۴۱۳۵۷ نیوتن باز هم اونچه که به من گفتن و پیش بینی می شد نشد و وبلاگ من تو ده نفر اول نبود . بعد آقای فتحی گفتن که تو بیست نفر بوده . مهم نیس من که دیگه عادت کردم !!! بعد از پایان مراسم خانوم پولاد زاده خواستن که همه وبلاگ نویسها برن بالای سن و عکس بندازن که من دلخور بودم و نرفتم و داشتم پشت سر ویولت و آقای روح الله میرفتم بیرون که یک اقای من رو صدا کرد و یک آقای دیگه دو تا عکس از من انداخت . من با تعجب برگشتم به اقای عکاس گفتم چیکار میکنی که اقای اول که از این به بعد بهش میگم آقای سکرت توضیح داد عکس رو برای خانومی میخواد که مثل اینکه خیلی وبلاگ من رو دوست داره و یک همچین چیزی تقریبا . بعدم معلوم شد که ایشون هم یکی از .... و نرفتن روی سن&nbsp; !! البته به من گفت به هیچکی نگم که من بلافاصله یعنی سی ثانیه نشد به خانوم پولاد زاده گفتم بعدم شروع کردم به سوت زدن . آقای سکرت که اصلا دوست نداشت شناخته بشه برام کلی در مورد فرند فید توضیح داد و گفت که جای من اینجا نیست و من چرا سایتم ای ار هستش و کام نیست و چرا تو سایت نمی نویسم و کلا همش داشت غر میزد . البته شاکی هم بود ((: منم نه که خیلی میفهمم این چیزا چیه بهش گفتم خودت هر کاری میخوای بکن من حرفی ندارم . البته ازم کلی&nbsp;تعریف هم کردن (((: نکته خیلی جالبش هم این بود که گفت ماشین رو چیکار کردی؟! ( راستش ماشین هم خریدم چند روزی هست ولی ذوقم کور شد و&nbsp;حس گفتنش رو&nbsp;نداشتم&nbsp;. یه ۱۴۱ خریدم که هر چقدر اون یکی بد بود خدا تو این یکی دلم رو بدست اورد و حداقل ۵۰۰ تومن زیر قیمتش دستم امد . توش هم هیچ فیلمی بازی نشده . (؛&nbsp;)&nbsp;&nbsp;&nbsp;و اما من برا این میگم جالب بود چون یه حس نزدیکی بود تو کلامش&nbsp;. چون شما ها من رو خوب میشناسید و من نمیشناسمتون وقتی باهام صمیمی هستید حس راحتی دارم . </p><p>بعد همینطوری که من داشتم با آقای سکرت حرف میزدم همون آقای کامپیوتری که از اونجای که تو کامنت ویلی خوندم امدن و از من دلجویی کردن و من غیر خانوم پولاد زاده و آقای بوترابی و آقای روح الله که میشناسم با یک نفر دیگه حرف زدم پس ایشون همون آقای شرفی هستن (((:&nbsp;(&nbsp;من ای کیوم در حد خداس میدونی که !!&nbsp;&nbsp;) امدن و با من حرف زدن و کلی توضیح دادن که تقصیر ایشون نبوده و تقصیر هیچ کس نبوده و تقصیر خدا بوده !! ((: </p><p>در حینی که من داشتم با آقای سکرت و خانوم پولاد زاده حرف میزدم ویولت که داشت جلو میرفت متوجه نشد من ایستادم و رفت و اینطوری شد که من باز هم این آقای امید رو ندیدم ! ( ایکون گریه در حد&nbsp;مرگ ) من انقدر دلم میخواد ببینمش ولی قسمت نیس !! به هر حال جزو اخرین نفر های بودم که از دانشگاه امدم بیرون .&nbsp;&nbsp;</p><p>با اینکه کلا شاکی بودم و باز سر قضیه همین داوری و محتوا که آقای داور سکرت گفت تقصیر خودم بود که تو فرد فید نبودم و بابت رتبه ۱۳ هم دلخور بودم ولی بعد از صحبت &nbsp;با خانوم پولاد زاده&nbsp; و به نوعی دلجویی اکثریتشون یه جورایی اروم شدم. چون به هر حال این رتبه ها که اصل ماجرا نیست و ماجرای اصلی تو همین وبلاگهاس و حقایق هم روشنه . من این متن&nbsp;طویل رو نوشتم که اولا <strong>به خانوم پولاد زاده بگم که خیلی خانوم نازنینی هستن و از پرشین بلاگی ها هم تشکر کنم و معذرت خواهی که یک موقع های شاخ بازی در میارم</strong> که خوب تقصیر خودشونه (((:&nbsp;&nbsp;</p><p>از بابت تمام دوستانی هم که دیدمشون خوشحالم و ببخشید اگر نشد درست حرف بزنم یا متوجه شون نشدم .&nbsp;&nbsp;</p><p>دوستانی که از من عکس انداختن ٬ من خیلی خوش عکس نیستم اگه به من بخندید و بگید این زشت بود ایشالله به حق پن تن ال عبا که .... آمین ! ((:&nbsp;&nbsp;</p><p>راستی به خودمم بدید عکسم رو من با گوشیم عکس انداختم کیفیتش در حد کیفیت ملخ هستش ! ولی دوربین حرفه ای زیاد بود . اگر مطلبی درمورد جشن پرشین نوشتید دوست داشتید بدید من همینجا لینک کنم چون رولینگ مرحوم شده و حداقل میفهمیم کی چی نوشته !&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن: خودم میدونم خیلی خوب و روان و بدون پرش و بدون سکته و بدون گو گیجه بازی نوشتم شما لطفا تعریف نکنید دیگه (((:&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن: از تمام دوستانی که منتظر قسمت دوم داستان من مجردم هستن و دوستانی که لینکش کردن معذرت خواهی میکنم . قول میدم به محض اینکه از لحاظ روحی بهتر شدم و از این شوک در امدم بنویسمش . فعلا کارهای مهمتری مثل دچار &nbsp;افسردگی مزمن شدن&nbsp;دارم که سرم کلی بابتش شلوغه (:&nbsp;</p><p><strong>دوستان مشکل الان من ربطی به پرشین بلاگ نداره . گفتم که بهم خوش گذشت و دلم از جای دیگه گرفته .</strong>&nbsp;&nbsp;</p><p></p><p>پ.ن: اقای مجری همون اقای آرش بابایی بودن که نوشتم .&nbsp;</p><p>پ.ن: عکس من تو وبلاگ <a href="http://violet.special.ir/" target="_blank">ویولت </a>هست .&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن: جان من فقط<a href="http://vahidaneh.vahidonline.net/1387/07/22/persian-women-bloggers/#comment-30" target="_blank"> انگشت</a> رو میبینی چطوری گرفتن سمتم !!! ((:&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن:<a href="http://friendfeed.s3.amazonaws.com/aff522cb6c2eca63782e774f346d144c4fe42895" target="_blank"> این</a> هم عکس سوم که آقای شرفی زحمتش رو کشیدن . البته با ابراز خوشحالی از اینکه از جونشون گذشتم !! اخه به این چهره مظلوم و ساکت و خجالتی میاد این حرفها !!!!!!!!&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن:<a href="http://friendfeed.com/macromediax" target="_blank"> عکس</a> آنی دالتون و یک فتحی هم اینجاس ((: &nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 00:50:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=303</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/22/post-303/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۹- من مجردم قسمت اول]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/18/post-302/</link>
					<description><![CDATA[<p>یک روز صبح زود&nbsp; که بعد از بیدار شدن از&nbsp;خواب و بعد از انجام همه جور حرکت ژیمناستیکی و الاستیکی و پلاستیکی و حرکات چرخشی و نرمشی و دورانی از تو تخت خوابتون میاید بیرون ٬پتو رو همونطور مچاله میکنید و میاندازید کنار و یه گوشه رو تختی رو هم برا خالی نبودن عریضه یک تکون میدید ! در حدی که یک تیکه بیسکویتی که دیشب تو تخت میخوردید بیفته زیر تخت تا اینطوری یک کار نیکی هم کرده باشید و موش و مورچه و زنبور و کرگدنی که به خاطر این دست و دلبازی شما به اتاق خوابتون مهاجرت کردند ٬ گشنه نمانند . شما چشم بسته و کورمال کورمال بعد از اینکه چند بار با مغز رفتید تو دیوار و یک بار هم پاتون گیر کرد به مبل و زانوتون خورد تو گیجگاهتون بالاخره میرسید به دستشویی و میرید داخل ! حالا ما کاری نداریم اون داخل به شما چی میگذره&nbsp;و چه کارهای میکنید ! ما اصلا فکر میکنیم شما تو دستشویی که میروید ورزش میکنید !! به هر حال در دستشویی باز میشود و شما در حال خشک کردن صورتتان با حوله ای هستید که دیشب باهاش تو حمام به صورت ضربتی سوسک کشتید&nbsp; ! در همین حین که سوت زنان دارید موهای خوش حالتتون رو&nbsp;هم با حوله خشک میکنید پایتان میرود روی پوست موزی که دیشب موقع بردن سطل اشغال روی زمین افتاده . همان سطل&nbsp;اشغالی&nbsp;که دو ماهی بود از زمان بو گرفتنش گذشته بود و همسایه ها زنگ زده بودند و گزارش داده بودند به ۱۱۰ که گویا در مجتمع قتلی رخ داده و بوی لاش مرده می آید&nbsp;و بعد از آمدن ماموران وظیفه شناس ۱۱۰ که هفته شان هم بادا بادا مبارک بادا ! انهم فقط با یک زنگ !! مشخص&nbsp;شده بود&nbsp;که بوی لاش مرده از سطل اشغال خانه شما است . به هر حال شما در تمام طول توضیح دادن من به خاطر لیز خوردن روی پوست موز به هوا پرتاب شده و از اون بالا با&nbsp;ک *ن&nbsp;محترمتان به زمین خوردید . آنچنان که قسمت روی مغزتان آن قسمت قشر خاکستری رنگتان با تماس مستقیم با جمجمه تان تقریبا له شد و قسمت گفتار مغزتان امد سمت چپ و قسمت یادگیریتان رفت سمت&nbsp;راست و بقیه اش هم ریخت توی دهنتان !!! ( به یاد&nbsp;ک*ن کاراکتر نقش اول داستان یک دقیق سکوت ) باری به هر جهت از زمین بلند میشوید و در حال بلند شدن هم ترتیب مادر و خواهر موزی که زیر پایتان رفته را میدهید !&nbsp;لنگ لنگان به سمت یخچال میروید و بعد از برداشتن پاکت شیر با پشت پا در&nbsp; یخچال را میبندید . یک لیوان از جا ظرفی بر میدارید کمی نگاهش میکنید و میگذاریدش سرجاش و با پاکت شیر را سر میکشید و تکه ای کلوچه هم به همراش سق میزنید ! همانطور که سرتان بالا هست و قلوپ قلوپ شیر میخورید چشمتان به ساعت روی دیوار میافتد و با دیدن عقربه های ساعت روی عدد&nbsp;نه مخلوط شیر و کلوچه که زحمت میکس کردنش را میکشیدید به صورت کوبیسم روی دیوار میپاشید !!! در این هنگام پاکت شیر را پرت میکنید روی میز و به سمت اتاق خواب میدوید و جنازه ساعت رو میزی را که سر ساعت شش و نیم صبح خودش را جر داده است تا شما را بیدار کند و شما بیدار نشده اید را پیدا میکنید !! از انجای که شما هول شده اید و عجله دارید سه بار ش ورتتان را در&nbsp; میاورید و شلوارتان را می پوشید و مدام حس میکنید یک چیزهای ایراد دارد و باز شلوار را در میاورید و شو رتتان را میوشید تا اخر سر با دیدن عکس نیمه برهنه رو بروی تخت خوابتان ٬ همان عکسی که قسمتی از شو ررت دخترک از زیر شلوار جینش پیداست متوجه میشوید که اول باید ش ورتتان را بپوشید و بعد شلوارتان را رویش ... و اینطوری میشود که باز برای بار چهارم ش ورتتان را از روی شلوار در میاورید ! بعد از حل مسئله به این مهمی تی شرتی که از روی زمین برداشتید و گاوی دیشب تا خود صبح&nbsp;زحمت جویدنش را میکشده &nbsp;را بر تن میکنید و یک لنگه جورابتان را از توی یخچال و لنگه دیگر را از تو پلو پز پیدا میکنید و کلی به شصت آزادتان که از سوراخ جوراب زده بیرون میخندید و به سمت در میدوید بعد از بیرون رفتن در را قفل میکنید و تلپ تلپ صدای از پله ها پایین رفتنتان می اید و بعد از طی ده پله یک مکث و صدای تلپ تلپ بالا امدنتان از پله ها ! کلید می اندازید و موبایلتان را از زیر بالشتان پیدا میکنید و و به سمت در میدوید . تلپ تلپ صدای از پله ها پایین رفتنتان می اید و بعد از طی ده پله یک مکث و صدای تلپ تلپ بالا امدنتان از پله ها ! کلید می اندازید توی در و اینبار کیفتان را بر میدارید ! تلپ تلپ صدای از پله ها پایین رفتنتان می اید و بعد از طی ده پله یک مکث و صدای تلپ تلپ بالا امدنتان از پله ها ! کلید میاندازید&nbsp;توی در و&nbsp;وارد&nbsp;خانه میشوید . کمی دم در&nbsp;فکر میکنید که برای چی دوباره برگشتید و بعد از&nbsp;یک نگاه کلی و سرسری به اطراف&nbsp;متوجه میشوید که همه چیز را برداشته اید و در حالی که به حواس&nbsp;پرتی خود می خندید در را برای بار چهارم قفل میکنید و تلپ&nbsp;تلپ صدای پایین رفتن از پله ها .......&nbsp;شما به سرعت برق و باد ده طبقه را به خاطر اسانسور خراب مجتمع از راه پله&nbsp; پایین می آید&nbsp; آنهم در حالی که جانتان از یک جای دارد در میاید و به اشاره ای بند است&nbsp;که با&nbsp;&nbsp;مشاهده&nbsp;&nbsp;پارکینگ لبانتان به تبسمی میشکفتد&nbsp;دقیقا قبل از اینکه یادتان بیاید سویچ را بالا جا گذاشته اید !&nbsp;&nbsp;</p><p>ادامه دارد ...&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp; <embed src="http://miiim.persiangig.ir/audio/ARASH.mp3" width="120" height="26" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" autostart="False" loop="false"></embed></embed><//embed></embed><//embed></><//></embed><//embed></><//></><//></><//></embed><//embed></><//></><//></><//></><//></><//></><//></><//>&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;<a href="http://miiim.persiangig.ir/audio/ARASH.mp3">لینک</a> دانلود موسیقی </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 05:42:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=302</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/18/post-302/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۸ - نداریم پدر جان نداریم !]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/17/post-301/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#9933ff">اخطار : دوستان این متن&nbsp; در مورد نحوه تولید&nbsp;سنگ نمک از دریاچه ارومیه&nbsp;هستش ،&nbsp;پس&nbsp;زیر 18سال نخونن !!!</font><font color="#ff3300"> </font></p><p>تقریبا تو هر کتابی که خوندم یا دارم میخونم یکی دو فصلی یا یکی دو صفحه ای یا یکی دو پاراگرافی یا یکی دو خطی یا شاید به هر حال تو فکر نویسنده بوده که در موردش بنویسه&nbsp;، هست که توش&nbsp;در مورد مسائل جنثی نوشته . مدیونید فک کنید من به این قسمتها که میرسم چشمام باز میشه و خمیازه هام بند میاد و خط به خط میخونم و نت برداری میکنم !!! ولی چه فایده ! دریغ از یک دونه سوال که بیاد تو تستها !! اصلا این بخش ها رو گذاشتن برا اطلاعات عمومی !!! من که به شخصه احتیاجی به خوندن این مطالب ندارم ! نه که خیلی بچه کنجکاوی بودم دنبال همه سوالهای ذهنم رفتم و خودم میتونم یک کتاب بنویسم .&nbsp; البته خوب راستش من هیچ وقت نمیدونستم که تمام انحرافات جنثی مختص به اقایون میباشد !! نوچ نوچ !! واقعا که !!! فقط یک نوع انحراف جنثی داریم که شامل خانومها هم میشه اونم مازوخی زم هستش . و البته این جا ننوشته ولی بعید میدونم سادیسم خیلی هم مردونه باشه . البته میدونی که نوشتن این مطالب و خوندنش و اصلا پرداختن به این چیز ها تو ایران خیلی کار بیهوده ای هستش !! مگه ما اصلا انحراف جنثی داریم ؟!!!!! نه واقعا یکی بیاد تو چشم من نگاه کنه بگه ببینم روش میشه اسم ایران رو با این چیزها خراب کنه !!!! واقعا که !!!&nbsp;</p><p>آقاجان تو کشور ما که ننننننه ولی تو کشورهای مستکبر و بیشعور غربی یک چیزهای هست به عنوان زنای با مح ارم و شی گرایی و پوشیدن لباس جنث مخالف و بچه گرا یی و تماشای بدن یا اعمال جنثی دیگران (چشم چرونی ) یا آل ت نمایی !! من نمیدونم اصلا دونستش برا ما چه لزومی داره !!! الکی فقط چشم و گوشم رو باز کردن !!! البته شرمنده دوستان روم به دیوار گلاب به روتون برای من مرور شد !&nbsp;&nbsp;</p><p>من برای اینکه به شما ثابت کنم این ها همش تهمت هست که به ناف ما میخوان ببندن ازتون میخوام یه کلمه مامان و عمه و زندایی بدبخت رو سرچ بفرمایید تا ببینید .... استغفرالله ! حالا تو هم نمیخواد زرتی بری سرچ کنی ! من خودمم اگه به خاطر استفاده از کلمه مامان تو متنهام نبود از اولش نمیدونستم این ها رو !! ( ایکون وای چه گیلاس مقدسی !! )&nbsp;</p><p>اون شی گر ای و لباس پوشیدن و اینها هم فقط برا این هست که مردای ایرانی رو خراب کنن !! نداریم !! مگه ما هم جنث باز داریم که این چیز ها رو داشته باشم !!!! قبول نداری بیا برو از رییس جمهورمون بپرس !!! اگر حرف من رو تایید نکرد !!!&nbsp;&nbsp;</p><p>برا بچه گرا یی هم که اون آقاهه بود بیجه بود بسیجه بود چی بود ! یادتونه خوب اون یکی از عوامل استکبار بود که امده بود تو کشور ما تا اسم کشورمون رو خراب کنه !!&nbsp;&nbsp;</p><p>وای وای !!&nbsp; ( ایکون دست رو دست کوبیدن !! ) ( ایکون دستت رو مشت کن بگیر جلو دهنت بگو ا ااااا اااا&nbsp; با کسره ها ! ) مرتیکه تو چشم من نگاه میکنه تو کتابش مینویسه چشم چرونی !!!! تو اصلا میتونی چشم چرونی رو کنار مرد ایراونی تجسم کنی ؟ خوب منم دارم همین رو میگم دیگه ! این نگاه های که شما میبینی که بعضا حس میکنی داری لخت راه میری و تا کجات رو سوراخ میکنه فقط نگاه های یک نظر حلالی و خواهر برادر دینی هستش !!&nbsp;&nbsp;</p><p>اما خوب چون من خودم این یه نمونه رو دیدم و مطمئنم اینم از عوامل غربی و استکباری بود نمیتونم منکر آل ت نمایی بشم . دوستانی که خواننده چند ساله من هستند یادشون میاد که من یک روز صبح تو خیابون دانشگاه چه صحنه ای دیدم و هنوز که هنوزه گاهی کابوس اون صحنه رو می بینم !! نمیدونم اسرائیلی بود طرف !! ایتالیای بود !!! درسته که خیلی شبیه ایرانی ها بود ولی من بعید نمیدونم گریمش کرده بودن !!&nbsp;&nbsp;</p><p>خلاصه که من فقط خواستم بگم که گول نخورید و فکر نکنید این چیزهای که می بینید و میشنوید و براتون اتفاق میافته واقعیت عینی داره !!! ما از این چیزها نداریم !!!!&nbsp;&nbsp;نداریم پدرجان ! نداریم دیگه ! </p><p>جون گیلاس تبعیض رو میبنی !!!! آقایون این همه قر و فر رنگ وا رنگ دارن اسم مختلف روش گذاشتن و همش هم در جهت لذت جنثی هستش اونوقت میخونیم فقط 17 درصد از خانومها ارزاء میشن !!!!!!!!&nbsp;</p><p>آخه من چه خاکی به سرم بریزم که خواننده ده ساله هم دارم !!!!!!!!! <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif" /></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 8 Oct 2008 01:41:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=301</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/17/post-301/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۷ - متاهلین وبلاگ نویس]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/16/post-300/</link>
					<description><![CDATA[<p>با توجه به آمار جمع آوری شده از کامنتهای پست اخیر و تجربه چهار سال و خرده ای نویسنده :&nbsp;</p><p>گروه اول وبلاگ نویسان متاهل:&nbsp;</p><p>شامل&nbsp;همسرانی میشود&nbsp; که با همدیگر وبلاگ مینویسند و هر دو از یک وبلاگ مشترک استفاده میکنند .&nbsp; همچنین شامل حال کسانی میشود که هر دو وبلاگ دارند و از وبلاگ یکدیگر هم اطلاع دارند و بعضا برای هم کامنت هم میگذارند .البته&nbsp;در بین همسران بالا همسرهای هم هستند که فقط به این جهت مینویسند که بر اوضاع تسلط داشته باشند . ایکون ( اره داداچ از اون لحاظ&nbsp;)&nbsp;</p><p>گروه دوم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل زن و شوهر های میشود که یا زن یا مرد وبلاگ نویس هست و همسر ایشون فقط در جریان وبلاگ نویسی همسر هستند . همسران وبلاگ ننویس روزهای اول دم از مخالفت و بیهودگی وبلاگ نویسی میزنند ولی کم کم با این مسئله کنار میایند و کار به جای میکشد که خوشحال هم میشوند .&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه سوم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال زنان و مردانی&nbsp;میشود که&nbsp;همسرانشان در جریان وبلاگشان نیستند . البته از انجای که بعید میدونم این مسئله با توجه به پی سی های خانگی مقدور باشد . این دوستان را میگذاریم جزو اقلیت کارمند . متاسفانه در چنین وبلاگهای مسئله بار گذاشتن کله و پاچه خانواده همسر بسیار عیان است . ( ایکون نه دوست جونم منظورم شما نیستی (:&nbsp; )&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه چهارم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال زوج و زوجه ای میشود که در جریان وبلاگ نویسی همسر خود قرار دارند و وبلاگشان رو&nbsp; گاها بنا به خواسته خود زوج یا زوجه و بعضا فقط به خاطر آرامش دل خودشان میخوانند .&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه پنجم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال ضعیفه و اقای میشود که به علت مخالف شدید آقا با این عمل زشت وبلاگ نویسی خانوم عزیز به خاطر حفظ و دوام زندگی و بعضا به خاطر خسته شدن از بد خلقی و تهمت وبلاگ نویسی را میبوسند و میگذارند توی صندوق .&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه ششم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل دوستانی میشود که همسرانشان را از همین دنیای به ظاهر مجازی پیدا کرده اند .&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه هفتم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال مجردهای میشود .&nbsp; :|&nbsp;</p><p>گروه هشتم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال کسانی میشود که میدانند همسرشان وبلاگ دارد ولی به روی خودشان نمی اوردند تا کنترل نامحسوس داشته باشند . تا بلکه خدا فرجی کرد و روزی سر مطلبی مچ همسرشان را بگیرند و ....&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه نهم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل دوستانی میشود که وبلاگ دارند ولی همسرانشان نمیدانند و در حال شش و بش هستند که خبر بدهند یا ندهند .&nbsp;&nbsp;</p><p>گروه دهم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال کسانی میشود که وبلاگ دارند ولی هیچ لزومی نمی بینند که همسرشون رو در جریان وبلاگشان بگذارند . این دوستان اعتقاد دارند&nbsp;وبلاگ یک محیط کاملا شخصی هست که هر چه خودشان دلشان بخواهد مینویسند (:&nbsp;</p><p>&nbsp;گروه یازدهم وبلاگ نویسان متاهل :&nbsp;</p><p>شامل حال کسانی میشود که هر چی زور میزنم پیدایشان نمیکنم !!!!&nbsp;</p><p>&nbsp;من هم اعتقاد دارم وبلاگ میتونه یک محیط کاملا شخصی باشه ولی با پنهان کاری هم موافق نیستم . خیلی از مردها اگر زنشان مثل من بنویسه و محیط وبلاگش مثل برا من باشه خیلی زود وبلاگ رو جمع میکنند و خانوم رو منهدم یا بلعکس خانوم رو جمع میکنند و وبلاگ رو منهدم &nbsp;! افشین میدونه من وبلاگ دارم و بعضا مطالبی از وبلاگ من رو هم میخونه ولی کلا کاری به کارم نداره . چون من رو شناخته و اعتقادات من رو میدونه و در ضمن میدونه من ادم راحتی هستم اعتقاد داره من زبونم درازه و در ضمن در جریان نویسندگی من هم هست و دیده که پیشنهاد نوشتن تو رادیو تلوزیون هم داشتم برا همین میدونه من صرفا دوست دارم بنویسم&nbsp;!&nbsp;&nbsp;</p><p>فک کنم سوال تقریبا هفتاد درصدتون رو در مورد خودم جواب دادم (((: </p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 03:34:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=300</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/16/post-300/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۶]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/14/post-299/</link>
					<description><![CDATA[<p>با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی دوستان و با درود به مقام معظم رهبری و درود به روح پر فتوح رهبر کبیر&nbsp;انقلاب اسلامی و با سلام به شهیدان اسلام&nbsp; از سمیه بگیر بیا پایین تا الا ماشالله .... اینجانب هر کی هستم فقط میخوام به پیام اعتراض خود را از این جمله های دست ساز و تهوع اور ایرانی به گوش جهانیان نشد حداقل شما خوانندگاه وبلاگم برسانم . آقا جان من از کش لقمه و پیامک و شهر اورد و&nbsp;بالگرد و&nbsp;دراز زیبا و زیبای دراز و هر کوفت دیگری که ترجمه شده اس نه تنها بیزارم بلکه ام شاید منزجر باشم . این کار یک بچه بازی و یک لوس بازی و یک انزوای مسخره ما ایرانی ها را نشان میدهد . چرا که جهانیان دارند از ان استفاده میکنند و ما نه همه کارامون درست است از این رو با جایگزین کردن واژه های ایرانی اصیـــــــــــــل به جای واژه های مستهجن و بعضا س کسی جهانی جان اسلام و مسلمین و فرهنگ ایرانی را نجات میدهیم .&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p>خوب دوستان از بحث فرهنگ بکشیم بیرون بریم تو بحث معنوی جات .&nbsp;&nbsp;</p><p>من یقرا فاتحه مع الصلوااااااااااااة&nbsp;&nbsp;</p><p>بیسم الله رحمان رحیییییییییم ... ال.................. ما ................. صراط ................... ص ....... ذالللللللللللییییین .... بیسم الله رحمان رحییییییییییم ...... قووول ....... ال ...... لم .... احددددددد . بیسم الله رحمان رحییییییییییم ...... قووول ....... ال ...... لم .... احددددددد . بیسم الله رحمان رحییییییییییم ...... قووول ....... ال ...... لم .... احددددددد .&nbsp;&nbsp;</p><p>خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه .&nbsp;&nbsp;</p><p>انشالله که این فاتحه برسه به روح گوشی نوکیا n 76 ام که دیروز صب از دستم افتاد و همه دل و روده اش متلاشی شد . هیچ صحنه ای درد ناک تر از مشاهده جون دادن گوشیم روی سرامیک نبود . مخصوصا اون صحنه که دکمه استارت مدیا پلیرش افتاده بود بیرون . البته گوشی تا اون موقع کار میکردم . حتی بعد از اینکه از رو زمین جمعش کردم هم باز کار می کرد . فقط من نمیدونم چرا از وقتی من تعمیرش کردم دیگه کار نمیکنه !!!&nbsp; این دکمه هاش همه زیرش یه چسبی بود که فشارش میدادی فرو میرفت من از اون چسبها نداشتم برداشتم چسب دو قلوی رازی زدم ((: همچین سفت شده مثل فولاد !! خوبه ها فقط دیگه فرو نمیره ((:&nbsp;&nbsp;عجیب نیس ؟</p><p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;پ.ن: به کامنتها جواب میدم . عجله برای چیه (((:&nbsp;&nbsp;</p><p>راستی یکی از دوستان ÷رسیده بود چند درصد از دوستان متاهل همسرانشون از وبلاگشون خبر دارن و میخوننش . من خودم نمیدونم امارش رو ولی بد نیست اگر دوست داشتید بگید تا بفهمیم چند تا متاهل مستقل داریم چند تا متاهل وابسته&nbsp; . </p><p>فعلا (:&nbsp;</p><p>پ.ن : در پاراگراف اول منظور از جمله یحتمل کلمه بوده است . تست هوش بود اصلا (((: </p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 18:36:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=299</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/14/post-299/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۵- نه ماشین]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/13/post-298/</link>
					<description><![CDATA[<p>کلیم خسته نباشید&nbsp;. تمام دوستانی که تبریک گفتن اجالتا تبریک ها رو پس بگیرن پیش خودشون نگه دارن که ماشین رو پس دادم&nbsp; ((: یعنی چی پدر جان ما تو این ماشین نماز میخونیم&nbsp;!!&nbsp;&nbsp;</p><p>دیدی یه موقع های یکی یک کامنت میده و بعد هر وقت بهش فکر میکنی خنده ات میگیره . این تکه اخر&nbsp;کامنت جناب&nbsp;شب گیر برای وقتی هست که من بابت کار پرشین ناراحت بودم .<br /><em>... اما به هرحال از نظر من اگر میشد که دو نفر رو به عنوان بانوی وبلاگستان معرفی کرد،حتمن تو هم در کنار ویولت قرار میگرفتی(گیرم که یه خرده صفت «بانو» بهت نمیاد!) اما خواهر من،غصه نخور، انشاالله یه روز مسابقه‌ی شاخ‌ترین وبلاگ برگزار بشه، من مطمئنم که با اختلاف زیادی اول میشی!</em>&nbsp;&nbsp;</p><p>راستش تا به حال چند بار این تیکه شاخ بودن امده تو سرم&nbsp; . امروز دیگه رسما وسط دعوا با این پسره امد جلو چشمم و بین خنده بحث میکردم ! راستش رو بگم من خیلی زود هم صدام بلند میشه و هم هیچ&nbsp;ترسی از&nbsp;حرف زدن&nbsp;ندارم .&nbsp; به نظر من هم بالاتر از سیاهی رنگی نیس ولی مشکلم اینجاس اصلا درک درستی از این سیاهی ندارم .&nbsp;&nbsp;</p><p>---------------------------------&nbsp;<br />دلیل اصلی پس دادن ماشین این بود که چیزش کاربراتوری بود . چیز خوب اینه که انژکتوری باشه . من هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم با چیز کاربراتوری سر کنم ! دارم دنبال یک چیز انژکتوری میگردم . بعدم من پول نقد دادم و اصلا توقع نداشتم سیستم رو باز کنه چون پول سیستم رو گرفته بود . یعنی تو حرف گفت موقع دیدن ماشین گفت ولی موقع تحویل همچین وحشیانه برداشته بود سیستم رو ها ... اوشگول !!! به هر حال قراره جمعه بریم پارکینگ . ولی کلا چیز انژکتوری بهتره .</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 17:52:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=298</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/13/post-298/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۴ - ماشین]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/12/post-296/</link>
					<description><![CDATA[<p></p><p>ماشینی که خریدم بسیار ماشین تمیزیه . به طوری که یکمی بی غرض نگاهش کنی شبیه پرادو میبینش . حتی از بغل بیشتر به زانتیا میخوره . یه بار هم یکی از دوستانم از روبرو دیدش گف گیلاس مبارکه هواپیما خریدی ؟!! ماشین مذکور داخلش خیلی تمیزه . به طوری که اصلا شک نمیکنی که بعضا توش گوسفند هم نگه داری میکردن . جای جای رویه چرم صندلی گاز گرفته شده !! من نمیدونم این بشر چند تا بچه داشته ولی تا به حال نمونه چهار تا سایز دندون رو از روی صندلی ها کشف کردیم !! حتی یک جای گاز با مقداری رژ لب هم در&nbsp;زیر صندلی راننده &nbsp;مشاهده شده که مدعیان حدس میزنن که گویا عمل شنیع و قبیحه تایتانیک هم در این ماشین اتفاق افتاده و حتی جای دست رز هم هنوز رویش هست . پسری که ماشین رو ازش خریدم سیگاری تشریف داشتن و نمیدونم چه علاقه ای به سیگار کشیدن در فضای بسته داشته که حتی گلبولهای سفید قرمز کفی ماشین هم بوی سیگار میده . البته ما دودی جماعت که مشعوف شدیم کلی ولی هر کی نشست در مشایعتمان همچین بد نگاه&nbsp;کرد به ما !! نه سابقه خرابی هم داریم . از اون لحاظ . پسرک صاحب ماشین علاقه خاصی به اسپورت بودن داشتن !! برا همین هم کمک فنر ها رو کشیدن پایین و تا هر جای که دستشون رسیده حروف انگلیسی و عکس و فا ک و گاف&nbsp; و ایکس زدند . یک ایکس بزرگ روی شیشه عقب هست که به شدت روی روان افشین راه میره و همش میگه این رو بکن . منظور بدی داره !!! با توجه به منظور بدی که افشین برام توضیح دادن&nbsp;بنده کشف کردم که حتمی&nbsp;پسرک صاحب قبلی&nbsp;ماشین ج ... ه بودند !!&nbsp;&nbsp;</p><p>یکی دیگر از مناظر دلخراش داخل ماشین که&nbsp;بهتره کسانی که حامله هستند و ناراحت قلبی دارند&nbsp;نخونند این هست که مرتیکه عوضی برداشته رو ماشین سیستم بسته و بعد امروز صب باز کرده&nbsp;و این جای خالی سیستم به شدت توی چشم میزنه . به طوری که شما رو یاد مردی میندازه تو شکمش یه دایره گنده خالیه !! </p><p>بعدم نمیدونم&nbsp;پسره کوررنگی داشته چش بوده برداشته دور همه کلید های داخل ماشین نوار زرد زده !!!&nbsp;&nbsp;</p><p>اون صحنه تایتانیک داخل ماشین رو یادتون میاد ؟ شما یادتون میاد که&nbsp;جک یا رز پاشون یا دستشون یا سرشون یا جای دیگشون به در داشبورد خورده باشه ؟ به نظر شما چرا&nbsp;دستگیره در داشبورد من شکسته پس ؟ بدبختی نیس !! تو فیلم یه چیز نشون میدن بعد یه چیز دیگه میدن دست مردم !!!&nbsp;&nbsp;</p><p>ولی خوب ماشین از لحاظ فنی کاملا سالمه&nbsp;و تایید شده هیات داوری&nbsp; ممد اقا مکانیک سر کوچمونه !! به قول خودش اسب زین شده داده به من !!! &nbsp;یک مقداری باید خرج تر و تمیزی داخلش بکنم بعد بهتر میشه . </p><p>حالا همه اینها به کنار ... &nbsp;فکر کن بعد از دو سال بشینی پشت ماشین و&nbsp;باید از یک سر بالایی بری بالا و دقیقا وقتی داری جون میکنی که نیم کلاج ماشین رو تو سر بالایی نگه داری یک عدد دختر جوون ۸۰ ساله با واکر و عصا و یک کمکی دیگه تصمیم بگیره سینه خیز از جلوت رد بشه . فک کردید تونستم ماشین رو نگه دارم ؟ اره !!! من میدونستم شما خیلی بهتر از اونچه که هستم نسبت به من فکر میکنید !! (((:&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن: وقتی خیابانی گفت شهر آورد بین استقلال و پرسپولیس تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم !! میدونم هیچ سنخیتی با هم ندارن ولی ذهن من رفت به جای که دوست داشت بره !!!&nbsp;&nbsp;</p><p>بسم الله !! این همه توضیح دادم خوب معلومه که ماکزیما خریدم دیگه !! فقط تو خونه پراید صداش میکنیم .&nbsp;&nbsp;</p><p>بعدش هم اینکه به کامنتهای چهار پست اخیر جواب دادم ! پست&nbsp;۲۲۲ همش و دو پست بعد لازم الجواب ها ...&nbsp;&nbsp;</p><p>واقعا ادم رو با این سوالهاتون مشعوف میکنید ها !!!! اره ماشین صفره ! فقط یه سه سالی دادمش دست این پسره باهاش دوری بزنه که با توجه به کیلومتر کار شده ماشین و ظواهر و شواهد داخل ماشین ،گویا ایشون بیشتر به عنوان خونه خالی و مکان ازش استفاده میکرده ! </p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 18:54:38 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=296</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/12/post-296/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۳- جوابیه]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/12/post-295/</link>
					<description><![CDATA[<p>سرکار خانم پولاد زاده عزیز ٬ دبیر محترم همایش پرشین بلاگ&nbsp;&nbsp;</p><p>حتی اگر یک سوم بازدیدکننده هایم به من رای میدادند و هر کدام هم بیش از یک بار ٬ بنا به گفته خودتون بعد از حذف رای های تکراری رتبه من باید بالاتر از وبلاگ دوستانی قرار میگرفت که روزی&nbsp;۲۰۰ بازدید کننده داشتند .&nbsp;بگذریم از وبلاگی که روزی ۴۴ بازدید کننده داشت و رتبه اش بالا تر از من بود . </p><p>خانوم عزیز رتبه سیزدهم وبلاگ نویسان زن پیش کش خودتان . هدیه ها را هم به عنوان سمبل عدالتتان در آرشیو نگه دارید . دست از سر من بردارید . مردم احمق نیستند ٬ لطفا این رو بفهمید . </p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 14:48:30 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/12/post-295/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۲ - من بی تقصیرم !!!]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/12/post-294/</link>
					<description><![CDATA[<p>نمیدونم چی شد که یک مرتبه بزرگ شد . یعنی اصلا متوجه بزرگ شدنش نبودم . یه روزی به خودم امدم دیدم صورتش پره از پرزهای به اسم ریش . البته نه ریش بود نه پرز . چند تا روی لب و چند تا روی چانه و یکمی کنار خط ریش و&nbsp; .... بچه بسیجی بود ! البته از این بچه بسیجی های مدرسه ای ! از اینهای که با خانواده خیلی مغایرت دارند . به هر حال با خنده بهش گفتم که این چه قیافه ای هست برا خودت درست کردی . شدی شکل شهیدان زنده ! خوب بابا فهمیدیم مرد شدی . بزن این پشم و پیلی رو . تا بنا گوشش سرخ شد و گفت یعنی زشت شدم !! با خنده گفتم نه بابا ! اینطوری خوشگلتر میشی . چند روز بعد که دیدمش امد روبروم ایستاد و باز با خجالت گفت که خوبم . نگاهش کردم صورتش مثل صورت دخترا بود اولین بار بود که با تیغ اشنا میشد و سفید شده بود . باز خنده ام گرفت گفتم اره . خیلی بهتره . ریش نگذاری ها . خوشگل نمیشی . بعدم رفتم دنبال کار خودم . هر بار که میدیمش فرم موهاش تغییر میکرد و فرم لباسش .&nbsp;یک روز که توی عروسی یکی از بستگان دیدمش تا شونه اش میرسیدم . زدم به بازوش و گفتم هو احترام بزرگتر حالیت نمیشه ؟ برا چی انقدر قدت بلند شده&nbsp;. با خنده نگاهم کرد . یواش یواش میدیم که دخترها دارن جذبش میشن . یه بار دیگه که هم رو دیدیم توی برف های پارسال بود . توی اون سرما که سگ هم میلرزید این بچه با یک لا بلوز و کت چرم و کراوات امده بود و وقتی بهش گفتم سرما میخوری ها . گفت نه هوا که خیلی خوبه ! با لحن خاص خودم گفتم آرررره !!!&nbsp; تو راس میگی ! پس چرا من دارم سگ لرز میزنم ؟ گفت اخه تو کوچیکی ! حرفش رو به شوخی رد کردم و گذشت . دیگه ندیدمش تا همین مراسمات اخیر . روز هفتم نشسته بودم روی مبل و این پایم رو انداخته بودم روی اون پام که امد کنارم نشست . به خاطر وضعیت راحتم تغییر موضع ندادم و چند ثانیه نگذشت که حرارت بدنش رو حس کردم . نفسهاش کمی طول کشید تا شمرده شد و بعد شروع کرد دونه دونه بلوتوث هاش رو بهم نشون دادن . بعد یک مرتبه رفت روی یک بلوتوثی که کار خودش و دوستانش بود . اول متوجه نشدم و وقتی فهمیدم خودشه جیغی کشیدم و گفتم وای این توییییییی !!! و زدم زیر خنده . سرش رو انداخته بود پایین . بهش گفتم که این رو به من بلوتوث کن بعد از اون تمام مدت گوشی من دستش بود و سرش پایین بود . ما خانومها هم بحث میکردیم . بحث تا جای پیش رفت که رسید به اپیلاسیون و اپی لیدی و تو این هیر و ویر یکی هم پاچه شلوار من رو زد بالا تا تاثیر استفاده طولانی مدت از اپی لیدی رو ببینه !! به چند ثانیه نگذشت که پسرک قصه ما از اتاق رفت بیرون . بعد از اون باز ندیدمش تا روز چهلم . اما این بار خودش رو ندیدم . اینی که من دیدم یک عاشق بود . شاید اولین عشقش . شاید عشق بچگی و شاید عشق اول بلوغ . شاید من تصویر ذهنی اش موقع ...&nbsp;زدن هایش&nbsp;باشم . شاید .... نگاهش انقدر فرق کرده بود که وحشت کردم . نه شه وانی نبود . شیدا بود . خسته بود . مهربان . چندین بار باهاش چشم تو چشم شدم . یعنی هر بار که من سرم رو بلند کردم جلوی چشمم بود . گاهی انقدر نگاهش سنگین میشد که نا خدا اگاه به دنبال سنگینی سرم رو بلند میکردم و میدیدم باز هم اونه .&nbsp;&nbsp;</p><p>راستش دقیق&nbsp;نمیتونم به یاد بیارم چند سال از من کوچکتره . ده سال ٬ دوازده سال !!! شایدم بیشتر ....&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p><a href="http://miiim.persiangig.ir/audio/with%20you.mp3" target="_blank">لینک</a> آهنگ قبلی&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن : نمی فهمم چرا وقتی باید خوشحال باشم ، خوشحال نیستم . بالاخره&nbsp; خریدم .&nbsp;&nbsp;</p><p>پ.ن: چند وقتی هست <a href="http://gili.ir/" target="_blank">این یکی گیلاسی</a> هم داره فعالیت میکنه . البته این یکی گیلاسی مثل این یکی وراج نیست ولی حرفهاش از اعماق قلبشه . </p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 02:16:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=294</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/12/post-294/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲۱- این یک کامنت است]]></title>
					<link>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/11/post-293/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام گیلاسی جون<br /><br />یه چند مورد رو دوست دارم راجع به سریال ها بهت بگم چون من خودم توی&nbsp;.... کار میکنم:<br /><br />میدونی قضیه از جایی شروع شد که آقای پرزیدنت محترممان گفتند که اصلاً چه معنی می دهد که هنگامی که وقت دعا و راز و نیاز ملت است(یعنی بعد از افطار تا آخر شب) هی فیلم بگذارین؟ اینجوری مردم به مساجد نمی روند و روزه شان به درد نمی خورد و ....<br />میگفت که ملت مومن خودشون به من اعتراض های فراوانی کرده اند که این چه حکومت اسلامی است پس؟ و ما نمی توانیم به مسجد و راز و نیازمان برسیم از بس که بعد از افطار سریال پخش می کنید!!!<br />(آخه میدونی ملت مومن، خودشون اراده ندارن که تلویزیون رو خاموش کنن و به امور معنوی شون برسن!)<br /><br />خلاصه بعداً گیر داد به اینکه چرا توی همه ی سریال های امسال یکی معتاده؟(البته به غیر از اون سریال مسخره ی شبکه دو یعنی مثل هیچکس)<br /><br />بعد به هر تا سه سریال بزنگاه و روز حسرت و مامور بدرقه گیر داد و هر سه تا را بد دونست ولی گفت چون سریال عطاران درست بعد از افطار و در موقع پربیننده ی تلویزیون و ازشبکه ی پرطرفدار 3! پخش میشه پس از بقیه بدتره!!!<br /><br />ولی حتی به روز حسرت هم که تبلیغ خودشون و اراجیفشون رو میکنه هم خیلی گیر داد.<br />نمیدونم اون تیکه ی روز حسرت رو دیدی که فریده مواد رو روی میز پخش میکنه و بعد قسمت قسمتش میکنه تا آماده ی مصرف بشه؟ هر چند که فریده بعد اون بساطش رو به هم می زنه و مصرف نمی کنه ولی اینقدر به این صحنه هم گیر داده بودن که چه معنی میده که به این شفافی طریقه ی مصرف کوکائین رو از رسانه ی عمومی نشون میدین؟!!! <br />جوانان یاد می گیرن و میرن معتاد میشن( آخه میدونی که جوانان ما که خودشون هیچ از این کارا بلد نیستن و آماده نشسته اند تا این صحنه ها را ببینند و یاد بگیرند و بعد بروند و بکشند!)<br />البته به خاطر مضمون روز حسرت کمتر بهش گیر دادن و تموم عقده هاشون رو سر بزنگاه در آوردن.<br /><br />اگه بدونی چقدر شورای نظارت بر صدا و سیما به عطاران و حتی رئیس شبکه سه گیر دادن که چرا گذاشته این سریال &nbsp;پخش بشه؟<br />حتی قرار بود بعد از اون چند شب قدر که یه سریال دیگه پخش شد دیگه ادامه اش ندن اما کلی رئیس شبکه سه و عطاران صحبت کردن و گفتن ما میخواستیم نشون بدیم که اعتیاد و فحش و ... بده و عاقبت نداره و خودشون هم دیدن نمیتونن یهو از وسط یه سریال اونو قطع کنن، واسه همین لطف کردن و راضی به ادامه پخش غیر اورجینال اون شدن.<br /><br />اما قرار شده از سال بعد دیگه صدا و سیما و مراکز مربوطه، هیچ بودجه ای برای سریال های ماه رمضان قائل نشن و بعد از افطار به هیچ عنوان سریال پخش نشه و به جاش برنامه های مذهبی و دعا و مسجد و ... پخش بشه!!!<br /><br />جناب پرزیدنت هم مثل اینکه مطمئن هستن که 4 سال دیگه هم در سمتشون ابقاء می شوند چون طی یه نامه ای گفته بود:<br />من سال آینده به هیچ عنوان نخواهم گذاشت که وقت با ارزش ملت مومن ما به بطالت میان این فیلم ها و در خانه به هدر رود!!!<br /><br />البته خیلی مسائل دیگه هم مطرح شد که دیگه اگه بنویسم از حوصله ات خارج میشه چون زیاده و به هم مربوطه.&nbsp;</p><p>------------------&nbsp;</p><p>میدونی خواب بودم ٬ ... امد به خوابم . گفتم بگذار دستت رو ببوسم گفت نه محمود من فقط امدم بهت بگم تو دو دوره باید رییس جمهور باشی .&nbsp;&nbsp;</p><p>دوست عزیز اسم و بعضی مشخصات رو برداشتم چون دلم نمیخواد دردسر بشه . میدونی که یه مرتبه یک چیز مهم میشه !! حالا اگر از نظرت ایرادی نداره بیا بگو&nbsp; (:&nbsp;&nbsp;</p><p>وای خدا داریم میمیریم از خوشی !!! <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/027.gif" /></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Oct 2008 15:07:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=293</comments>
          <guid>http://www.gili.blogsky.com/1387/07/11/post-293/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
