گیلاس خانومی هستم
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
جی میل گیلاسی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
۱۶۲- خبر رسانی اسو شیت تو پرس

خانوم ها و اقایون محترم ٬ وظیفه شرعی و عرفی خودم میدونم که شما را آگاه کنم ! تا فردا روزی که اتفاق افتاد نیاید بگید گیلاسی میدونست و به ما نگفت !  

این انور سادات رو که یادتونه ؟ ای بابا چرا یادتون نیس همش مال ۲۸-۲۹-۳۰ سال پیشه ها !! (تا حالا تو عمرتون تاریخ به این دقیقی دیده بودید ؟ نه جون گیلاس دیده بودی ؟ ) به هر حال این پدرمون جناب انور سادات در همون سالها رییس جمهور وقت مصر بودن ! ایشون در سال ۱۹۷۸ در کمپ دیوید با کارتر رییس جمهور وقت امریکا و بگین رییس جمهور وقت اسرائیل پیمان صلح امضا کرد ! بعدش چند ماه بعد از این پیمان یه روز توی یه رژه یه آقای به نام سروان خالد اسلامبولی تشریف اوردن و یه خورده این اقای انور سادات رو ترور کردن و کشتن ! بعد هم خود این خالد اسلامبولی رو گرفتن و به شهادت رسوندن !!!!!! از اونجای که ما ایرانی ها در هر ماجرایی که بهمون مربوط نمیشه دخالت میکنیم و نخود همه آش ها هستیم ! ( از بس تحویلمون میگیرن !! ) بلافاصله بعد از به شهادت رسیدن شهید خالد اسلامبولی برداشتیم یه کوچه رو کردیم به اسم کوچه شهید خالد اسلامبولی ! ((: این اتفاق اوائل انقلاب رخ داد و همین شد عامل قطع رابطه ایران و مصر ! به همین راحتی به همین خوشمزگی !

بعد ها از خاتمی به اینور حتی خود این جناب اقای رییس جمهورمون آقای توهم توهم نژاد هم برای بهبود رابطه ایران و مصر اقداماتی کردند و یواش یواش داشت با شرط اینکه اسم اون خیابون رو عوض کنن تا رابطه برقرار بشه همه چی درست میشد که باز یه گروه نمیدونم چی چی انصار اسلام سرباز فلان جا میان و یه فیلم میسازن به اسم ترور فرعون که توش همین صحنه ترور انور سادات توسط خالد اسلامبولی هم هست ! اقا چه عرض کنم دیگه باز میونه ایران و مصر به چیز رفت و هر چی اینها مقدمه چینی کرده بودن مالیده شد به سلامتی !!

البته خبری که من وظیفه شرعی و عرفی خودم میدونستم خدمتتون عرض کنم خبر کشته شدن انور سادات یا خالد اسلامبولی نبود ! گرچه انگار همین دیروز بود ! البته دو سه سال بعد از دیروز که من به دنیا امدم ! به هر حال خواستم بگم که دارن یه فیلم میسازن تا توش خمینی ما رو مسخره کنن !! ای ملت نفسسسسسس کششششششش !! حالا نکشششششش ! حالا بکشششششش ! بسه بشینید خیلی خودتون رو ناراحت نکنید ! فوق فوقش از این به بعد به خمینی هم میگیم گل محمدی ! ((:

حالا چرا من انقدر چونه دستم برا نوشتن گرم شده که تو یه روز سه تا پست نوشتم ! خوب چون ذهنم پویاس ! دلم گرفته و .... چه میدونم ! اینم یه جور غصه خوردنه دیگه ! مدل گیلاسیشه !!


یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
۱۶۱- پشه کش مقطوع النسل کننده

میتونم به جرات بگم که از وقتی که سی و خرده ای دادیم و یک مهتابی شارژی خریدیم برا بی برقی های شبانه دیگه هیچ شبی برقمون نرفته ! حدودا دو یه سه هفته اس که صبح ها یا ظهر ها یا عصرها برقمون میره !

چند وقت پیش به یه بنده خدایی سفارش کردیم که مسیرش به توپ خونه خورد برا ما یه پشه کش بخره . از اینهای که پشه یا مگس که بهش بخورن منفجر میشن ! (فکر کنم منو افشین کمی حس سادیسمی از نوع ازار و اذیت حشرات (شاخه جدید علم سادیسمیک ) در خونمون داریم ) . من پشنهاد کردم که طرح رو میزیش رو بخریم یه گوی هست که برقیه و حشرات رو جذب خودش میکنه و به محض تماس یه شوک الکترونیک و بومممم ! ولی افشین گیر داد که نه از این راکتهاش بخریم ! راکتش هم اینطوریه که مث راکت میمونه دیگه ! یه طرفش چراغ قوه هست و یه شارژر داره و وقتی دکمه اش رو فشار بدی یه جریان برق خفیف تو سیمهاش میپیچه و اگر به مگس یا پشه بخوره همون بومممم ! از اونجای که تو خونه ما همیشه حرف حرف منه اخر سر این راکت امروز به دستمون رسید ! روش کارشم اینه احتمالا ! صب٬ ظهر ٬ شب ٬ نیمه شب و دم صب که غرق خواب هستی و حشره عزیز اذیتت میکنه باید از جات بلند شی ! به حشره عزیز بگی که یکمی همینجا منتظر باشه ! بری و راکت رو پیدا کنی ! اگر شارژ نداشت بزنی به شارژ ! نیم ساعت منتظر بمونی بعد بیای و به حشره عزیز بگی که میتونه از حالت انتظار در بیاد و با راکت بکوبی تو سرش ! به همین راحتی و به همین سرعت ! دقیقا مصرفش مثل همون سوسک کش هست ! میری سوسک رو صدا میکنی واقای سوسک محترم یه لحظه میاین و وقتی امد ٬ میگی دهنش رو باز کنه و بگه آآآآآآآآ و بعد یه قاشق سوسک کش میریزی تو حلق و بعدم یه شکلات بهش میدی که دهنش تلخ نمونه  !

حالا افشین خان قصه ما از صبح با همین راکتش داره تو خونه راه میره و التماس میکنه که یه پشه ای ٬ مگسی ٬ چیزی بیاد جلو دیدش تا پشه کشش رو تست کنه ! بنا به همون پاراگراف اول نه تنها هیچ پشته و مگسی تو خونه ما پیدا نشده بلکه تا شعاع سه هزار کیلومتریمون هم پیدا نمیشه دیگه ! (اگه تو ٬ تو خونت مگس داری پس بدون خارج از شعاع سه هزار کیلومتری خونه ما هستی ) بعد نکته ای که به شدت داره اعصاب من رو پاره و پوره میکنه اینه که افشین هر از چند گاهی با اون راکت مسخره اش میاد به سمت من و میگه یه مگس یه مگس پیدا کردم و راکت رو در حالی که روشنه به من نزدیک میکنه ! منم عصبی میشم و فرار میکنم و اونم دنبال من میکنه ! بعد التماس میکنه که بگذارم یه کوچیک رو من تستش کنه ! منم یه مرتبه شروع میکنم به جیغ و داد و افشین راکتش رو خاموش میکنه و من رو بغل میکنه و میگه خواستم از اون حالت درس خوندن در بیای و کمی تفریح کنیم ! حالا منم تصمیم دارم با راکت یکمی سر به سر افشین بگذارم تا تفریح کنیم (((: فکر کنم باز مقطوع النسل بشیم ! (((:

پ.ن : اون یکی وبلاگم رو انتقال دادم جای دیگه ! میخوام کسی ندونه من گیلاسی بودم حتی خودم ! میخوام حرفام رو بزنم .


یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
۱۶۰- دوستی یا دلسوزی

میدونی ادم چطوری حس سر بار بودن میکنه ؟ وقتی که چند سال با یکی دوست باشی و به تعداد انگشت دست به یاد بیاری که اون پیش قدم شده تو سلام کردن ! وقتی ببینی که دوست داره با همه بگرده الا با تو ! وقتی ببینی برا همه وقت میگذاره الا تو ! وقتی به تو که میرسه میخواد یه طور دیگه برخورد کنه که بر حسب اتفاق این برخورد یه جوری برابر با حذف تو هستش یا حداقل ایگنور کردن همه دلخوشی های تو ! بعد که میبینی تا تو پیش قدم نشی اون مایل به حرف زدن باهات نیست یواش یواش همین پیش قدم شدن ها برای یه حال و احوال عادی هم میشه مایه عذابت که آیا دوست داره اصلا باهات حرف بزنه یا نه !

 اخرش این که حست و علاقه ات  رو جمع کنی یواش یواش بری و تو دست و پا نباشی به دلت هم بگی هر چقدرم که کسی رو دوست داری بهتره حرفی نزنی و مزاحمش نشی . دوستی که رابطه زوری نیست ! شاید طرف روز اول که تو رو دید فکر کرد جالبی و بعدش دید نه مالی نیستی و سرد شد ولی روش نشد بهت هیچ وقت بگه ! خودت باید بفهمی دیگه !

پ.ن : این فقط یه حس بود که نوشته شد ! همین و بس (:

فعلا


جمعه 28 تیر ماه سال 1387
۱۵۹ - تصمیم کبری

تا دیروز رسما هیچ حس نمیکردم که چی میخوام و انگیزه ام چیه ! دیروز که از هفت صبح تا هفت شب حدودا ده ساعت مفید فقط نوشتم و مطلب جدید رفت تو مخم تازه فهمیدم که میخوام ارشد شرکت کنم ! تا دیروز کتاب میخونم و تفریح میکردم و به ارشد هم فکر میکردم اما از دیروز به اینور وقتی هر استادی ده تا کتاب معرفی کرد و گفت تو هر کدومش میتونه نکته ای باشه فهمیدم که اگه بخوام قبول بشم باید یکمی چیز گشاد بازی رو بگذارم کنار !  (:

خیلی خوب شد که رفتم دنبال علاقه ام . یه جاهای از کلاس رسما خواب بودم ! ولی سطح هوشیاریم زمانی که به مطلب مورد علاقه ام (که همانا درد و مرض های انسانی بدون خین و خین ریزی  ) میرسید ٫میرفت رو high !!

حالا که فعلا یا جو گیریم یا هر چی یه برنامه ریزی کردیم و میخوایم تو این هفت هشت ماه باقی مونده یکمی درس بخونیم بلکه رستگار بشیم . اینو گفتم نه برا اینکه بگم دارم میرم هفت ماه دیگه بر گردم !! اولا هیچ وقت توی عمرم یادم نمیاد انقدر درس خون باشم ! دوما اینکه من اصلا ادم با ثباتی نیستم و اگر هم جو گیر بشم که دیگه واویلا ! اصلا رو حرفم حساب نکنی بهتره ! اما میخوام بگم که قسمت پاسخ به نظراتم رو کنسل میکنم و همون های که واجب الجواب باشن رو میتونم بجوابم ! حالا یه چند ماهی اینطوریه ! شاید قبول بشم شاید نشم ولی مطالبی که دارم میخونم رو دوست دارم و این خیلی مهمه ! دولتی هم قبول نشم میرم آزاد ! بالاخره یه غلطی میکنم ((: اگر هیچی هم قبول نشم ( اصطلاح فرهنگیش میشه اگر هیچ پخی نشدم اخر سر )میرم رو بهشت وایمیستم تا زیر پام قرار بگیره  ! خوبه ؟ (:

من چون قول دادم کامنتهای پست ۱۵۷ رو کامل جواب میدم و بقیه اش دیگه ...

قربون همگی

فعلا

میدونی اسم خسرو شکیبایی که میاد روزی روزگاریش میاد جلو چشمم . اونجا خیلی دوستش داشتم . بیشتر از پری و ..... دیگه باید بگم خدا بیامرزتت .


پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
۱۵۸- مزایا بی برقی

چیه پدر جان انقدر گیر میدی به این قضیه برق نداشتنه ! به نظر من که هیچم بد نیست ! تازه کلی هم مزیت داره این بی برقی ! من یکی که کلی مهارت کسب کردم ! یعنی اگه کلاس میرفتم هم انقدر مدرک در مهارت های مختلف به دستم نمیدادن ! فقط تو ببین من چیا یاد گرفتم تو این بی برقی ها بعد باز بیا بگو بی برقی بده !

۱- یاد گرفتم در تاریکی مطلق اتاق خواب آرایش کنم ! درسته بعدش که بیرون رفتم بچه ها من رو با انگشت نشون میدادن و با جیغ و ترس  میگفتن لولو ولی خوب تا قبل اون حتی نمیتونستم تو تاریکی  رژ لب رو از مداد ابرو تشخیص بدم !

۲- یاد گرفتم تو تاریکی نه تلوزیون نیگا کنم نه ضبط داشته باشم نه کامپیوتر ! خوب قبلش که هیچ کدوم از این مهارت ها رو نداشتم ! همینطوری مثل این مبتدی ها میشستم ازشون استفاده میکردم ولی الان وقتی برق میره این کار رو نمیکنم !  ( خودش خیلیه ها ٬ فک کن ! )

۳- یاد گرفتم تو تاریکی مطلق برم دستشویی ! متاسفانه با اینکه بارها تمرین کردم ولی هنوز نمیتونم شیر اب گرم و سرد رو از هم تشخیص بدم !! (گریه شدید )

۴- یاد گرفتم حالت های مختلف انتظار از مکیدن سماق بگیر تا دست به فلان جا بودن و مراحل رشد علفهای زیر پا رو بررسی و طی کنم تا برق بیاد ! 

۵- یاد گرفتم کتابم رو در فاصله نیم میلی متری از چشمم بگیرم و مطالعه کنم ! (تنها ایرادش اینه که مثلا میرم کتاب پله پله تا ملاقات خدا رو میارم تا تو این بی برقی برم تو حس عرفان و مسلمون بشم وقتی برق میاد میبینم کتاب پنجره فهیمه رحیمی دستمه ! مشکل اینجاس من انقدر به خودم تلقین کردم با همین کتاب هم حس عرفانیت دارم  )

۶- یاد گرفتم تو بی برقی برم حموم ! البته این مدرکش معادل مدرک دکترا هوا فضا بود ها !! چون روزهای اول چند بار با مخ رفتم تو دیوار یا خودم رو تو وضعیت گردنم تو چاه حموم پام رو دوش و دستام به دیوار پیدا کردم و چند بار هم با نرم کننده مو سرم رو شستم و بعدش با شامپو موهام رو نرم کردم و امدم بیرون ! (تنها ایرادش این بود که وقتی عرق میکردم موهام کف میکرد وگرنه که خیلی اذیت نشدم )

۷- یه بار تو تاریکی مطلق فهمیدم سه تا دست دارم ! هر چی میشمردم یکی زیاد میامد !! بعد که با دست لمس کردم دیدم چهار تا پا دارم و دو تا سر !! یه چیزای دیگه هم داشتم که واقعا در تصورم نمیگنجید ( استغفرالله) !! وقتی دیگه داشتم قبض روح میشدم برق امد و دیدم افشین کنارم خوابه !!

۸- یاد گرفتم تو تاریکی مطلق از افشین تو شطرنج ببرم !! تو روشنایی معمولا نمیتونم ! ولی تو تاریکی یه مزیتی که داره چون برق نیس میشه چند بار وزیرت رو بیاری تو صفحه و متوجه نشن ! من قبلا هر وقت وزیرم رو میاوردم تو یکی هم تو سرم میخورد و وزیرم پرت میشد بیرون !! ( فک کن)

۹- یاد گرفتم تو بی برقی غذا درست نکنم ! چون فندک گازمون برقیه (: (واقعا خیلی ناراحت میشم ها همش دارم دعا دعا میکنم یکی یه وسیله اختراع کنه که بهش میگن کبریت ! هر وقت اختراع بشه من هم میتونم اشپزی کنم ! ولی با این شرایط معجزه که نمیتونم بکنم !!! )

۱۰- یاد گرفتم تو تاریکی مطلق تیپ بزنم برم بیرون ! درسته یکمی شلوارک گل گلی با زیر پوش افشین تو ذوق میزد تو دید اول ولی خدایی یه لنگ جوراب ساق بلند نارنجی با یه لنگه جوراب پارازین خیلی با مزه بود ! تازه اگه تو پای که پارازین داشت کتونی و تو پای که جوراب کلفت ساق بلند داشتی کفش زنونه میکردی هم اخر خنده بود !!! فقط یه بار خیلی ناراحت شدم اونم وقتی بود که وسط خیابون متوجه شدم شورت رکابی همسر مربوطه رو سرمه به جای مقنعه (: 

۱۱- یاد گرفتم بین دستم و قاشق و دهنم یه زاویه ۳۰ در ۴۸ بگیرم و منحای ۷ بکنم و ازش رادیکال بگیم و اخر واریانسش رو حساب کنم تا قاشق رو به جای دهنم تو چشمم نبرم باز !

۱۲ - یاد گرفتم  اجسامی که بهشون تکیه میکنم میتونن سایه جسم باشن نه خود جسم ! البته چند بار که با دهن رفتم رو زمین این رو بهتر درک کردم !

۱۳- یاد گرفتم که چطوری میشه در یه خونه قوطی کبریتی سونای خشک ابتیاء کنی بدون هیچ هزینه ای ! مواد لازمش هم ده بیست تا مهمون بود و ۵ تا شعله گاز که روشون کتری و اب برنج و خورشت و سوپ بود !! ( به همین راحتی به همین خوشمزگی به همین بد بویی )

۱۴- یاد گرفتم تو تاریکی ریسک بوسیدن رو به جون نخرم ! دفعه قبل برا پیدا کردم لب همسر مربوطه و تفکیک اون از سایر اجزا متوسل به انگشتان دست شدم و از شانس خوبم اولین جای که انگشت رو توش تخم چشمش بود ((: (چه کاریه خوب ! دو ساعت صبر کن برق بیاد ! )

۱۵- یاد گرفتم تو کلاس در حالتی بین مرگ و گرما و تاریکی و غرق شدن تو عرق خودم و استشمام بوی تند عرق بغل دستی زنده بمونم !

انقذه از این دولت نهم بد نگید ناراحت میشم هاااااااااااا !!

پ.ن : دوستان عزیزی که برا پست پایین کامنت گذاشتن یه دنیا ممنونشونم ! مخلص همگی هم هستم ! خدا رفتگان همگی رو بیامرزه ! امشب که نمیتونم فردا هم دیر میام خونه ! قول میدم تو اولین فرصت حداقل یه تشکر کوچیک بکنم ازتون (:


چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387
۱۵۷- روز مــــــــــرد مبارک!

هی روزگار هی !

تو این روز که شماها میرید به بابهاتون هدیه میدید ! یه عده میرن کنار سنگ قبرش و یه عده هم با تنفر به باباهاشون فکر میکنن ! یه عده هم هستن مث من بدبخ که باید وایستن جهت باد رو پیدا کنن بعد یه زاویه انتخاب کنن که هم به قبله برسه هم با جهت باد درست در بیاد ! بعد یه فاتحه بخونن به روح باباشون و بسپورن به دست باد ! بعدم بشینن دعا کنن که فاتحه مذکور هزار کیلومتر رو صحیح و سالم طی کنه و برسه به قبر صاحبش . حالا فک کن این شانس گیلاسی من هم دقیقا هم زمان با این فاتحه به حرکت بیفته !! اونوقت یا  باید این فاتحه رو از تو هواکش توالت ها بکشیم بیرون یا باید مراقب باشیم مرده ای ٬جوون مرگی چیزی تو مسیر فاتحه نباشه که فکر کنه فاتحه نطلبیده مراده و فاتحه ارسالی ما رو به بابامون سر بکشه و یه ختم قرانم روش یا باید وایستیم نیگا کنیم که چطوری فاتحه بی زبون دقیقا نیم متر مونده به قبر بابامون مالیده بشه به زمین و بهش نرسه یا اصلا یه سنگ قبر اشتباهی بره و برسه به دست کوکب خانوم بند اندازه که تو قبر بغلی خوابه !  !! خدایی آخر سر یا نقطه هاش گم و گور میشه یا دسته  ط و ظ هام می افته یا اعراب هاش میریزه زمین خلاصه که بعید میدونم این حمد و قل هو الله ام پاره پوره به دستش نرسه .

آقایون محترم ٬ پدران گرامی ...  روزتون مبارک !

پ.ن : خودمونیم ها این روز پدر و مادری فقط داغ دل ماهای که نقص والدین داریم تازه میشه٬ اه اه  ! مرگ  ((:

فعلا


یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
۱۵۶- هستم ٬ گرچه خسته ام

۱- این از بد شناسی منه که درست بعد از اینکه حسم رو مینویسم یه اتفاقاتی می افته که نمیتونم چند روز بنویسم . یعنی نتونستن که نیست . نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت ! حال نداشتن ! دلخوری ؟ غم ؟ دلگیری ! به هر حال متعادل نبودم . هنوزم نیستم ولی مجبورم بیام و براتون بگم قرار نیست برم . ولی این رو بدونید که ممکنه من یه روزی اسم گیلاس رو کلا از روی خودم بردارم (:

۲- بدبختی نیس ؟ یکی رو اصلا قبول نداشته باشی و باهاش تا جای که توان داری و سیستم عصبیت جواب میده مدارا کنی که شرش تا حد ممکن از سرت کم بشه بعد طرف به چنان خود باوری نسبت به تو برسه که بیاد راهنماییت هم بکنه !!

۳- .... ( بغض )

۴ - نمیدونم چرا اما اصولا تو زندگی من آرامش به مفهوم واقعی معنا نداره ! البته شاید همین خود زندگیه ! ولی کلا این نیست که من از همه چی فارغ باشم و دغدغه نداشته باشم . اینو گفتم که بگم یکی از بزرگترین دلایل این دو سه روز نبودنم اینه که به شدت کمر درد دارم و باید مدام دراز بکشم . من قبلش هم کمر درد داشتم ولی از اون روزی که خودم رو از ماشین پرت کردم بیرون و با کمر امدم رو زمین دیگه کمردردم خوب نشده و این روزها خیلی شدت گرفته ! تنها حالتی که ارامش دارم کمی حالت خوابیدن به پهلو هست اونم در حالی که پاهام تو شکمم جمع شده باشه . من ولی راضی هستم . شاید بشه گفت تا حدی سلامتم رو دادم ولی به جاش زندگیم درست شده !خدا اصولا از من یه چیزی رو میگیره یه چیز دیگه میده بهم !! باشگاه هم فعلا تعطیل شد ! نمیتونم تکون بخورم ! خم میشم یکی باید بیاد صافم کنه ! صاف میشم یکی باید بیاد خمم کنه ! برا از رو زمین بلند شدن سه دور باید غلت بزنم کف خونه تا از یه سمتی بلند شم !! دایی جان برام وقت گرفته از دکترش . زنگ زده با خوشحالی میگه گیلاس برات وقت گرفتم آذر ماه ساعت ۹ شب ((: البته میدونی هر چی میکشم از این قوس کمره ! این قوس کمر بیرونش بقیه رو کشته توش خودم رو ((:

۵- انقدر چرخیدم و چرخیدم تا اخر افتادم تو همون وادی که دلم میخواست !! خدایا مچکرم که فرشته هات رو در قالب سبزی فروش و مشاور بهم نشون دادی ! keep going pleeeease  (:

۶- دارم کتاب بیوتن رو میخونم ! دهنم صاف شد ولی هنوز چند صفحه اش مونده ! در حین خوندن این کتاب دو تا حس رو با هم داشتم ! حس خوندن خط بعد و بستن کتاب در یک لحظه ! ولی خوب بود ! کتاب جدیدی بود با سبکی تقریبا جدید ! نویسنده ( رضا امیر خانی  ) به احتمال خیلی قوی حافظ کل قران بود و به زبان انگلیسی مسلط و مطمئنن تو امریکا زندگی کرده بود و از دین واقعی هم سرش میشد !  اها جبهه هم رفته بود ((: یه نکته جالبی که من در مورد این کتاب دیدم این بود که تو یکی دو هفته از چاپ دوم رسید به سوم !

دیگه نمیتونم بشینم میرم استراحت میکنم بعد میام سراغ کامنتها .

فعلا .


چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
۱۵۵- سانسوریسم

یه کودک درون توم هست که جدیدا خیلی اصرار داره که این وبلاگ رو ببندم و برم ! برم یه جای دیگه با یه اسم دیگه که معلوم نشه این همون گیلاسه بوده !! هنوز خیلی به حرفش گوش ندادم و فکر نکردم ولی بدم نمیگه به نظرم !

اینجا خیلی مجبورم خود سانسوری کنم ! یعنی اولش با این قصد و نیت نبود ها ! یواش یواش تو این چند ساله اینطوری شد ! گیلاس رو شد برا همه ! چه بسا بستگانم یا دوست و اشنا اینجا رو بخونن که میدونم میخونن !! تا حالاش برام مهم نبوده ! الانشم مهم نیست چون فکر میکنم که چیزی نمی نویسم که بخواد کسی حرفش کنه مگر اینکه کلا حرف باز باشه ولی حس نا امنی امده سراغم.

من قبلا هم گفتم اگر بخوام اینجا خود واقعیم باشم و حرف دلم رو بزنم سر سه روز اینجا هم به جمع فیلترینگهای صدر اسلام میپیونده (: لذا دندون روی جیگر میگذاریم و خیلی تند روی نمیکنیم که اصولا ما تند رو هستیم ! خیلی داریم خودمانه مهار میکنیم !

نمیدونم چرا قسمت ایرانی وجودم یکمی خرابه و برام بازگو کردن خیلی از مسائل ایرونی مهم نیس ! اخه تو عمقش که میری میبینی همش یه ساختار و قالب داره حالا چه اصراری برا پنهون کاریه نمیدونم ! البته بهمون میزان هم میشه گفت چه اصراری برا بازگو کردنه ( ولی وقتی جز رو با کل ٬ ایران رو با کشورهای جهان مقایسه میکنم میبینم خیلی ها راحت تر از ما دارن فکر میکنن ! ) !! حالا اینکه اگر مثلا من یه مطلبی رو باز گو کنم قبح کردم و شما که لا پوشونی میکنی قبح نکردی دیگه جای بحث داره ! هم من میدونم و هم تو میدونی که هر دو یه کار رو انجام میدیم ولی یکی جسارت باز گوییش رو داره یکی نداره ! این مهم نیس‌! مهم اینه که توی که خودت اینکاره ای بیای و من رو سرزنش کنی یا بری بگی فلانی اینو میگه !

پدرجان ! دیگه همه فکرشون در مورد اینکه مثلا شب پنج شنبه تو خونه ی متاهل ها چه خبره  یا مثلا شب عروسی قراره چه اتفاقی بیفته یکیه ! حالا اگر بر فرض یکی تصمیم بگیره خلاف عرف جامعه شب پنج شنبه رو بکنه شب دو شنبه برا خیلیها غیر قابل هضمه  یا اگه عروس و داماد توافقی بگن که عاقلانه اینه بعد از یه روز خستگی و دوندگی امشب رو بیخیال بشیم خلاف عرف و رسم انجام دادن  !! حالا چرا ؟ چون تو ذهن من و تو اینجوری رفته و ما هم خدا نکنه یکمی ذهنمون رو باز کنیم !! بلا به دور !!!

اصل قضیه  اینکه تو زندگی من و توی نوعی هیچی نیس ! سر و تهش یکیه ! ولی مسئله اینجاس بهمون یاد دادن و اینطوری تو مخمون چپوندن  ! وای بده ! وای زشته ! وای قبحه ! یعنی چی که گیلاس میاد مینویسه افشین من رو بوس کرد ! یعنی چی که فلانی میاد اشاره میکنه که با شوهرش خیلی خوشه شبها !! اینها وضعشون خرابه ولی من که بروز نمیدم وضعم خوبه !! قضیه همین لباس ز یره دیگه ! همه میدونن که چیه توش ولی بهمون گفتن عیبه ما هم عیب میدونیم ! حالا مثلا اگر از همون اول یکی میامد و زورش هم یکمی میچربید و به اسم دین و اسلام  و قانون مینوشت که از این به بعد ش ورت هاتون رو بکشید رو سرتون !! قسمت ممنوعه میشد سر نه میانه !!!

اخه حرف اینه که یعنی این همه کشور تو این دنیا نمیفهمن فقط ما ایرانی ها میفهمیم که عیب چیه و غیر عیب چیه ( قضیه ش ورت رو نمیگم ها ٬ کلا  ) ! نکته جالب اینجا س که آره  ما قران داریم و کتاب هدایت ماس و حالا اینکه این قران حرفش برا ما و دوران جاهلیت یکی بوده هم به کنار ولی اینکه جدیدا دارن قران رو تحریف میکنن و مطالب جدید دارن از توش در میارن که همش هم مو به مو داره تو ایران پیاده میشه تا راه رسیدن  ما ایرانی ها به سمت بهشت هی صاف تر و راحت تر و کوتاه تر و بی درد تر بشه خودش اخرشه دیگه !! یه سری قانون ها میاد که کاملا معلومه از کجاشون در اوردن !!!

حرف یکی دو تا نیست ولی سه تا مطلب باعث شد من یکمی از این حرفهای که رو دلم قلمبه شده بود رو بزنم !

۱- چند روز پیش یه دوستی یه واقعیت رو برام باز کرد که دارم بهش فکر میکنم و میبینم راست میگه و واقعا من هم دارم تک روی میکنم ولی ایراد کار اینجاس که حس نمیکنم اشتباه میکنم و حسم اینه که کاش بشه دیدمون باز تر بشه ! البته من شخص مذکور رو میشناسم و میدونم اصلا اهل این حرفها نیست ولی وقتی یه ادم مشکل دار میره مینویسه وبلاگ گیلاسی بعض ا پرو نو مینویسه و چهار تای دیگه هم میرن تایید میکنن به این نتیجه میرسم که ما خیلی عقبیم و یه عده به ما سور هم زدن که تصورشون از پر ونو وبلاگ منه ((: اینجوریه که میفهمم که این دوستم حق میگه ! شاید چهار تا ادم حسابی اینجا رو بخونن ولی بعید نمیدونم چهار تاش هم نا حسابی باشه !!

۲ - اینکه هر چقدر این چند روزه دنبال کارتون های جدید بودم با دوبله و سانسور بهم دادن و دیگه حالم داره بهم میخوره و نمیدونم کجای دین و قرانمون نوشته که دنیای پاک بچه ها هم باید سانسور بشه مگه ما که سیندرلا بدون سانسور میدیم بعدش میرفتیم چه غلطی میکردیم که الان بچه هامون باید بشینن اینها رو ببینن !!! فرهنگ سازی نمیکنیم فرهنگ رو داریم ناقص میکنیم و گرنه توی که نماز میخونی یا منی که برای خودم محدودیت های رو قائل هستم بیننده همین کارتونهای بی سانسور بودیم و هیچ غلطی هم نکردیم که حالا میخوان بگن اگه ببینن میرن یه غلطی میکنن !!

۳ - اینکه توی یه چهار راه بالا و پایینش گشت ارشاد دیدم و دو بار هیجان رد شدن از کنارشون برای منی که دارم سعی میکنم بر اساس سلیقه اینها لباس بپوشم یه معده درد عصبی و تپش قلب به همراه داشت که تا نیم ساعت بعدش هم تحت تاثیر بود بدنم ! راستش فقط دلم گرفت خیلی خیلی زیاد ! من ایران رو دوست دارم مردمش رو دوست دارم ولی اینها رو دوست ندارم .

پ.ن: یکی از دلایلی که کمتر میرم سراغ این حرفها اینه که انقدر حرف درش زیاده  که نمیشه درست جمعش کرد (:

پ.ن: به کامنتهاتون جواب میدم حتما. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره (:

فعلا

دوستان حس رفتن یه حسه مث بقیه حس ها که اینجا مینویسم . جدی نگیریدش . اگر لازم به رفتن باشه ( بنا به دلایلی که هنوز خیلی قطعی نیست ) با حرف و بی حرف باید رفت (:


سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
۱۵۴ - توضیح المسائل

من واقعا نمیدونستم تصورتون از من انقدر لطیفه ! اگه میدونستم انقدر من رو پروانه ای میبینید یه نموره از کارهای خفنم رو ( قتل عمد و غیر عمد و سریالی ٬تجا وز به عنف و غیر عنف٬ دزدی از افتابه بگیر تا شتر ٬ ادم ربایی ٬ حیوان ربایی ٬ اخبار گوش دادن ورزشی ٬ علمی٬ اقتصادی هشت و سی ٬ سیگار کشیدن ٬ چپق قلیون ٬ تنهای سینما رفتن  ٬ ... ) براتون رو میکردم تا ذهنیتتون عوض بشه !! اصلا خوشم نیومد که من رو چنین موجودی میبینید !! یه خانوم با شخصیت ! لطیف ! مهربون ! سر به زیر  ! خجالتی !!! واقعا که !!

( از این جا به بعدش رو با جیغ بخونید لطفا )

خوب یعنی چی که از شصت تا کامنت هفتاد تاش برگشته میگه از تو توقع نداشتیم انقدره مظلوم باشی !!! به تو نمیخوره جواب نداده باشی !!!  مگه من جلوی شماها اژدها کشتم ؟ مگه اسم وبلاگم تیمور لنگ خانومی هستم٬ هستش !!؟!! مگه من خفاش شبم ! مگه من دراکولام ! مگه من گیدورا هستم !!  مگه من احمدی نژادم !!!!!!

البته خوب باید به استحضار برسونم که حق دارید یکمی جا بخورید و اشک بریزید سر پست پایین ! مسئله اینجاس من یادم رفت قبلش براتون بنویسم که تو همین باشگاه من تور بدمینتون پاره کردم ! وسیله ها رو جمع نکرده ول کردم ! دعوا کردم ! قلدر بازی در اوردم ! حرف گوش نکردم و چون قبلا بدمینتون بلد بودم و باشگاهم رو عوض کردم هیچ زیر یوق حرف گوش کردن هیچکی نرفتم !! و از روز اول هر چی مربیم گفت گوش نکردم ! گرچه میونمون با هم خیلی خوبه ولی کلا من به رو به عنوان دردسر میشناسه ((:

اما در مورد کلاس و استاد خشن ((: دوستان وقتی یه لیسانس مترجمی میره سر کلاس زبان میشینه دو حالت داره ! یا استاد باید کلاس رو دو دستی تقدیم ایشون بکنه یا باید هر جور میتونه جلوی قد علم کردن اون شاگرد رو بگیره !! تو نمیتونی به کسی که ادعا داره همه چی بلده چیزی یاد بدی ! اما دلیل بودن من سر اون کلاس ! بماند (:

ایدین امروز سه بار میس کال گذاشته بود رو گوشی ! بعد چند بار زنگ زده بود خونه و نا مفهوم یه چیزای گفته بود ! یکمی که دقت کردیم دیدیم میگه دایی پاشو بیا خونه ما کارت دارم هم زمان هم داره به یه بچه دیگه با پز میگه نه بابا میاد حرف من رو گوش میده ! من و افشین گیج بودیم که این بچه چی میخواد بگه تا دوباره زنگ زد ! افشین گوشی رو برداشته ایدین میگه دایی من و سهیل یه منچ خریدیم من به سهیل گفتم زنگ میزنم داییم بیاد با هم بازی کنیم !! فک کن ! یه بچه شش ساله با یه بچه چهار ساله برنامه ریزی کردن یه مرد سی و سه ساله بره باهاشون منچ بازی کنه ! تازه ایدین یکمی هم نگران بود که افشین میتونه از عهده این بازی مارپله اش بر بیاد یا نه !! ( اخه افت داشت جلو بروبچس محل کم بیاره ! ) به افشین میگم ببین برا چه کارهای مهمی روت حساب میکنن ((: افشین هم هر چند وقت یه بار میره سراغ پیغام گیر و پیغام ایدین رو گوش میده و میخنده و میره سراغ کارش !!!

توم باز بهم ریخته ! من یه مرضی دارم اونم اینه که هی یه تصویری یا کلامی یا متنی رو بعضی اوقات تو ذهنم تکرار میکنم ! مث این اوتیست ها ! الان از صب که بیدار شدم هر چند ثانیه یه بار که حواسم پرته ناخدااگاه این جمله میاد تو سرم ! بزنم تو گوشش حالا قراره تو گوش کی بزنم و برا چی بزنم و اصلا چرا این امده تو سرم و انقدر خشن شدم هنوز کشف نکردم !! فقط حس سیلی زدن تو گوش یکی رو دارم ! باور کنید هنوز نمیدونم کدوم ادم خوشبختیه !!!!

فعلا (:


دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
۱۵۳- حقم نیست ! بی انصافیه !

استاد داره درس میده ! من دستم زیر چونمه و زل زدم به تخته ! دختری که بغل دستمه داره با دوست پسرش اس ام اس رد و بدل میکنه ! دعواشون شده و دختره فحش های که زیر لب میگه رو داره تند تند میزنه تو گوشی ! منم ادبم حکم میکنه به روی خودم نیارم هیچی رو !! دختر یه مرتبه قاطی میکنه گوشیش رو از حالت سایلنت در میاره گویا و من همون موقع نا غافل گوشیم رو در میارم تا یه لغت رو از تو دیکشنری پیدا کنم !! تو همون حینی که گوشی تو دستمه ! گوشی دختر بغل دستی صداش در میاد ! استاد از هیجان تو میز ما کلافه شده و برمیگرده سمت ما ! به من چشم غره میره که مثل گاو گوشی به دست جلو چشمش هستم و یکمی جابه جا نمیشم که حداقل دستم رو نبینه !! بقیه اش گفتن نداره !! جلو اون همه ادم بزرگ دعوات کنن و بگن  بی نظمی و کلاس رو بهم میریزی و فقط این یه بار رو میبخشنت تا بیرونت نندازن !! دختره بغل دستی هم گویا به سلامتی در همون حین با دوستشون اشتی کردن  !!

استاد تاکید زیادی رو تمرینها داره ! خودش میگه بیام بالاسر کسی و ببینم که تمرین هاش رو حل نکرده خودش پاشه بره بیرون چون باهاش برخورد بدی میکنم ! استاد میاد تو کلاس و به احتمال قوی پریوده ! هر چند آقا باشه !! خیلی بد به همه نیگا میکنه و میره پای تخته و شروع میکنه به درس دادن ! من جم نمیخورم ! همون دفعه قبل که بغض تو گلوم بود و نمیتونستم تمرین بخونم برام بس بود و نمیخواستم باز تجربه بشه ! استاد گچ رو میندازه و میگه اون جمله های که دفعه قبل گفته بودم رو نوشتید ؟ همه شروع میکنن به ورق زدن ! من جلو رومه و دارم مرورشون میکنم ! استاد به دختر بغل دستی میگه شما ! بخون اولی رو !! دختر هول میشه و دفتر من رو میکشه زیر دست خودش و سوال اول رو میخونه ٬ جواب رو هم ! استاد راضیه و میگه خوبه ! بعد به من میگه شما بخون ! من ... دفترم رو میگیرم ! استاد اخماش میره تو هم ! دفتر برا کدومتونه ؟ دختره بغل دستی سرش رو میندازه پایین ! من قلبم امده تو دهنم ! میگم برا منه ! داد میزنه برا چی دفترت رو میدی بقیه از روش بخونن ؟ میخوام بگم من ندادم ولی دهنم بسته میمونه ! استاد باز داد میزنه تو تنبیه میشی حق نداری بخونی و از روی درس قبل و درس جدید مینویسی برام میاری ! میخوام یه چیزی بگم حداقل ٬بگم استاد تقصیر من نبود خودت که دیدی از اول ! ولی ساکت میشم و میشینم  مث بچه های ابتدای جریمه مینویسم و سریع قطره اشک های که نمیدونم از کجا میان رو صورتم رو با دست پاک کنم ! استاد وسطهای کلاس بهم اشاره میکنه بخون ‌! دهنم باز میشه ولی صدام در نمیاد ! میگه نخون و چند دقیقه ساکت میمونه ! همه ساکتن !

دختره بغل دستی اصلا به روی خودش نمیاره ! باز با دوست پسرش دعواش شده گویا !

امروز دختر بغل دستی رفت میز اخر نشست چون کتاب نیاورده بود با خودش ! از همون جا هم داد میزنه گیلاس فک نکنی من رفیق نا مردیم ها ! امروز کتاب نیاوردم !! بهش میخندم و تو دلم میگم خدایا شکرت !! امروز اگه استاد میفهمید این کتاب نیاورده حتما من رو کتک میزد !!!

تو باشگاه مربی میگه خودتون رو گرم کنید ! دو تا دختر تازه وارد هستن و هی میان از من سوال میکنن !! مربی فورس گذاشته برا گرم کردن و تمرین کردن ! بهشون میگم بگذارید من گرم کنم خودم رو میام براتون توضیح میدم ! نمیفهمن انگاری ! بازم می پرسن بازم میپرسن ! مربی میاد تو داد میزنه گیلاس گرم نکردی ؟ با استیصال نیگاش میکنم ! میگه هشت دور دور سالن بدو تا هم گرم بشی هم به حرفم گوش بدی !!

دخترا میرن سمت مربی و شروع میکنن ازش سوال کردن !

من اگه قبلا اینجا گفتم بابام فردینه رسما غلط کردم !!! خوبه ؟

پ.ن:امشب به کامنتهای بی جواب ٬ جواب میدم (:

فعلا


1 2 3 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 807601


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر
شناسنامه کامل من...