یه جای سایه یه خط چشم معمولی میکشم . انقدر دور چشمام رو سیاه کردم سالها وقتی سیاه نیست خودم هم فکر میکنم مریضم ! یه خط چشم دورم چشمم میکشم و یک خط لب کمرنگ دور لبم و بعد با دست اروم پاکش میکنم تا محو بشه . جلوی موهام رو که توی چشممه خیس میکنم و با ژل فشن میدمش به سمت بالا . بعد با یک گیره کوچیک میچسبونمش به تخت سرم . به جای شال مقنعه سرم میکنم . به جای مانتو های تنگم یه مانتوی گشاد . شلوار جین قدیمی و کهنه و کفش های دو سال پیش . وقتی دارم از در میرم بیرون سعی میکنم خودم رو نیگا نکنم. ولی اخر تصویرم میافته تو شیشه رفلکس دم در تو حیاط و از دیدن اون همه زیبایی اعتماد به نفسم میافته کف پام . به خودم و زندگی و زمانه فحش میدم . به محض اینکه پام رو میگذارم بیرون دو تا دختر با اندام های باربی و مانتوهای چسب و موهای رو بالا و ارایش خفن از جلوم رد میشن ! اعتماد به نفسم مالیده میشه کف زمین !!
من پشت سر اون دو تا دختر با تردید راه میافتم ! و سعی میکنم گشادی مانتوم رو یه جوری کمتر کنم !
همه اینا به خاطر این بود که هوس کرده بودم روز تعطیل برم بیرون قدم بزنم . ترسیدم و اینطوری امدم بیرون ! تازه دخترا جلو و من پشت سرشون پیچیده بودیم تو خیابون اصلی که یه پسر خفنگ امد بین من و دو تا دختر ! انگاری افتاده باشه دنبالشون.
شلوار قهوه ای با تی شرت مشکی و کلاه قهوه ای . بازوهای افتاب سوخته و کفش اسپورت . نمیدونم چه چیزی تو راه رفتنش بود که با همون یه ذره باسن انقدر با قر راه میرفت ! و کاملا حرکتش مشخص بود !
منتظر بودم ببینم برا کدوم یکی امده پشت سرشون من بودم اون دختر مانتو بنفشه رو انتخاب میکردم ! چند قدم بعد سرعت پسر کم شد و کنار من قرار گرفت ! سه دقیقه بعد که ردش کردم رفت پی کارش با سری بلند داشتم تو خیابون راه میرفتم !! نمیفهمم چرا این درجه اعتماد به نفس من به آه و دمی بنده !!!به پیسی میا افته کف پام یه فیسی میره رو سقف !! من مرده این شخصیت خودم هستم !!!
---------------
افشین گیج خوابه ! میام خودم رو میندازم رو تخت ! پتو رو میزنه بالا و میگه بدو بیا اینجا ! یه غلت میزنم و میرم تو بغلش ! میگه تا وقتی خوابم نبرده نرو ... یه دقیقه بعد هم گرمم شده و بی حرکت موندن برام حکم مرگ رو داره ! میام اروم بیام بیرون میبینم دستش محکم میشه دورم . به ذهنم میرسه باید یه جوری بخوابونمش !افشین میخوای ماساژت بدم ؟ - اره ! - خوابت گرفت ؟ داره خوابم میگیره دیگه .- افشین میخوای برات لالایی بخونم ! افشین بعد از کمی فکر میگه بخون . میام با نازک ترین صدای که میتونم از تو گلوم در بیارم و مث این مادرها اروم بگم لالا لالا لا گل پونه ..... نمیدونم چرا دقیقا ثانیه اخر به سرم زد با صدای خری که تو وان دراز کشیده بزنم زیر لالایی !! افشین تا یه ربع بعد داشت میلرزید ! تو اون حالت مستی بین خواب و بیداری بود که من دقیقا تو پرده گوشش لالایی خوندم !! (:
-------------
از وقتی یاد گرفتم چجوری فال ورق بگیرم هر کی رو پیدا میکنم میشونمش و براش فال میگیرم .حتی مگس از کنارم رد بشه خفتش میکنم و فالش رو میگیرم . پری شب هم داداشی رو گیر اوردم و فالش رو گرفتم !
نکته : ( داداشی نه سال پیش با یک دختری دوست بود که دختر بعد از یک سال دوستی رفت با دوست داداشی دوست شد و داداشی اتفاقی اون ها رو تو اتاق دوستش دیده بود !!! و ... بعد از اون حسش به دختر تغییر کرده و نه ساله هیچ دوستی نداره ! ولی دختر دور وبرش زیاده )
بعد از یک سری ورد و جادو و ورق بازی .
گیلاس : یه رقیب داری !
داداشی : نه !!!!!! از کجا فهمیدییییییی !!!
گیلاسی : اون بین رقیبت و تو رقیبت رو انتخاب کرده !
داداشی : جل الخالق !!! چقدر درسته واقعا !!!!!
گیلاسی : دوستت داره !
داداشی : به خاطر همین علاقه بهم خیانت کرد !
گیلاسی : میخواد باهات ازدواج کنه !
داداشی : اره تو این نه سال همش منتظر خواستگاریش بودم !
گیلاسی : ازت دلخوره !
داداشی : حق داره ! حق داره !
گیلاسی: همین الان داره ۵۰ درصد بهت فکر میکنه !!
داداشی : گیلاسی ٬ فقط یه دقیقه به این فکر کن اون الان نه ساله با وجود داشتن شماره خونه و دوستام و فک و فامیل یه زنگ نزده بهم !!!
----------------
پسر یکی از بستگان بعد شنیدن صدای زنگ رفت رو تراس خونشون و داد زد :
- سیاهی کیستی ؟
سیاهی : کره خر بیا در رو باز کن تا بهت بگم کیسم !
گیلاسی رو به پسر که داره میره سمت پشت بوم :
- باز چه گندی زدی ؟
پسر فراری : پاشو برو در رو بزن بابامه !
------------------
سر سفره داریم شام میخوریم همه قوم و قبیله من هم دور سفره هستن . پسر دایی نه ساله وقتی شامش تموم میشه بلند میشه و با صدای بلند داد میزنه عمه جون دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود . همزمان پسر دایی دایی کوچیکه که سه سالشه میام با لگد می کوبه تو کمر داداشی و میگه ببخشید !! داداشی با قیافه وحشت زده رو به جمع :
- من دارم خواب میبینم ؟ امیر محمد بعد از غذا تشکر کرد ؟ امیرحسین بعد از لگد زدن معذرت خواهی کرد ؟ یه باره بگید علی رضا به جای درس خوندن بگه پاشیم بریم فوتبال ٬ امیر رضا به جا کامپیوتر بگه بیاید یه قل دو قل بازی کنیم ! نگار یه بار یه چیزی رو بگی بدون تکرار بفهمه و عطی به جای خاله بازی بشینه سر درسش ! ملیکا یه بار بدون گریه یه چیزی ازت بخواد و هانی نپره وسط حرف ادم ! و از همه مهمتر ! یه بار به گیلاس بگیم یه کاری رو بکن و نگه خودت مگه مردی که من بکنم ! این بچه ها ادم رو توهم زده می کنن !!
---------------
نگار با یک قیافه متفکر رو به من : خاله گیلاس شما عمه من میشی ؟
---------------
ملیکا درست زمانی که داریم سوار ماشین هامون میشیم که برگردیم خونه هامون :
وای خدا ملگم بده من از هانی خدا حافظی نیلدم !! (مرگم ٬ نکردم )
ملیکا دو سالشه ٬ هانی سه سالشه !
--------------
به کامنتهای که چیزی می پرسن جواب میدم حتما . فقط نمیدونم چرا انقدر برام سخت شده و انقدر کم وقت دارم ! میخوای کامنت نگذار تا من از این حس و حال در بیام ! کامنت بگذارید و نگذارید دوستتون داریم . فقط تحت تاثیر جو کالیبر ........ اره داداچ !! (:
|