گیلاس خانومی هستم
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
جی میل گیلاسی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
صفحه هشتاد  و یکم ( آخرین صفحه سال ۸۶)

امسال با ارامش بیشتری رفتم به استقبال بهار ... خونه تکونیم به موقع تموم شد . خودم هم در حالت خاصی بین خشم ٬اهمیت ندادن و صبوری به سر میبرم که بسیار نسبت به حالت غمناک بودن بهتره و حداقلش اینه که افسرده نیستم و بیشتر قدرت طلب شدم و نمیگذارم کسی بهم زور بگه ... خیلی اتفاقی رفتم ارایشگاه و به توصیه ارایشگرم گوش کردم و از نتیجه کار بسیار راضی هستم . ورم بینیم یه مرتبه از دیشب خوابید که تازه متوجه شدم شش ماه تمام شده و احتمالا داره ورمم میخوابه ! تو سالی که گذشت احساس میکنم بزرگ شدم ! هدفم رو پیدا کردم و یک جورایی از لحاظ روحی مستقل شدم . بهترین اتفاق ممکن هم این بود که سه کیلو کم کردم ! (:

- اما تو سالی که میاد تصمیم دارم این وبلاگ رو دیگه حذف نکنم !! ( خیلی برام جالب بود مدیریت بلاگ اسکای به روم اورد این کارم رو (: چرا من فک میکردم هیشکی حواسش به من نیس !! )

- تصمیم دارم یک سال برنامه بریزم و برای فوق بخونم البته نه در رشته خودم در رشته دیگه ای انشالله !! البته اگر تا اخر سال دیگه سه تا بچه ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ ساله تو بغلم نباشه و چهارمی رو حامله نباشم .

- تصمیم دارم بیشتر در برابر رفتار دیگران صبور باشم البته اگر تا اخر سال دیگه کسی رو تو دعوا نکشته باشم !

- تصمیم دارم عاقل تر باشم ( به اون تره خیلی توجه کنید ها ) البته اگه تا اون موقع امین اباد بستری نشده باشم !

- تصمیم دارم برای زندگیم بیشتر وقت بگذارم  البته اگه کمی مسیر دایورت کردن هام رو از عوض قرض گرفته از اقایون به سمت خودم برگردونم !

- تصمیم دارم تو سال جدید دانا بشم ( توجه کنید تری نداشت ! ) البته اگر وقت کنم ها  !!!

- تصمیم دارم تو سال جدید بیشتر خودم باشم و کمتر نقش بازی کنم ! البته اگه یکی از ماهی های سنبل تولدم رو بتونم بکشم !

- تصمیم دارم تو سال جدید بیشتر به خودم اهمیت بدم البته اگر بیشتر از این دچار خود شیفتگی حاد نشم .

- تصمیم دارم تو سال جدید خیلی سخت نگیرم البته اگر سال جدید من رو سخت نگیره !

- تصمیم دارم تو سال جدید با بدنی سالم زندگی کنم البته اگر کلیه چپم و معده ام و زانوهام و سردرد هام رو نادیده بگیرم  !

من برای همگی شما ارزوی سالی رو دارم که در اون به ایده ال هاتون برسید و غم به دلتون راه ندید و به زندگی لبخند بزنید . زندگی رو اسون بگیرید و .... همین چیزهای که خودتون میدونید دیگه .... به من نمیاد این حرفا ! کهیر میزنم !!!

اخرین صفحه سال ۸۶ رو ورق زدم  .

پی نوشت : کامنت دونی تاییده چی ؟ افرین ٬  نرررره

باز هم پی نوشت : من از سوم عید به مدت  ۶ روز نیستم  .

باز هم : هر کی بتونه یه تبریک بامزه و جدید بگه یه بلیط اتوبوس رفت و برگشت به شاه عبد العظیم جایزه داره !!!

اولین تبریک سال نو  رو هم خودم میگم !!!

تبریک سال نو مبارک .  (چقدر خلاقم من !!! نمیرم یه وقتی با این همه نمک تو خونم !!! )


سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
صفحه هشتاد

خوبم اینم عکس ها کاملا هم بدون شرح !!

ما تو این سفر به طرز ایفتیضاحی مورد استقبال حیوانات قرار گرفتیم !! یعنی انقدر برامون مایه گذاشتن که هویجوری عرق شرم میریختیم !!! یک نمونش این پایین مشاهده میشه ! آقای طاووس برای ما دم زیبایشون رو گشودند و ما خودمون رو اینور جر دادیم ایشون روی گلشون رو به ما برنگردوندند و ما از پشت ایشون ناچارا عکس گفتیم  !! شانس رو میبینی  !! حتی یک لحظه بر نگشت توی اون سه روزی که ما منتظر بودیم شکار لحظه ها کنیم ایشون پشتشون به ما بود !! با دم باز !! جالب اینجاس وقتی با یک حرکت عجیب دمش رو بست برگشت سمت ما (:

ما به پارک دلفین ها رفتیم و من خیلی دوستش دارم ... چند تا عکس هم اینجا ازشون میگذارم ... تعداد عکس ها زیاد بود ولی گلچین کردم دیگه ...

این سه تا اسمشون اسکار و پرنس و .... بودش !! (شما هم اسم سومی یادتون رفته ؟ ) اینجا هم پریدن رو هوا و با دمشون اون توپ ها رو میزدن !!! خیلی اینجا هیجان انگیز بود !!

اینجا یک بار دیگه حیوانات عزیز ما رو شرمنده کردن و پیشمون هنرنمایی کردن !! مرتیکه دقیق امد تو چشم ما نیگا کرد و . ... !!! اون خیسی که با فلش زرد نشون دادم  از لیوان اب اقای میمون نریخت بیرون !! ایشون با طیب خاطر جلوی ما جیش کردن !! واقعا صحنه زیبایی بود مخصوصا برا  من بیچاره که اولش نفهمیدم داره چیکا رمیکنه و یک چیزای عجیب و غریب دیدم !!!!! بعد افشین دعوام کرد که به چی نیگا میکنی !! تازه فهمیدم چه خبره (:  !!! دقت کنید هنوز اثار اقا بودنش باقیس ! (  ) ... افرین درست حدس زدی ٬جوراباش ابیـــــــــــــــــــــــــه

یادتونه گفتم بیلیارد بازی میکردم اقایون از خودشون اصوات عجیب در میاوردن !! والا بعد از دیدن این حالت ایستادنم یکمی شک کردم که اون صدا ها به خاطر بازی بود یاعوامل دیگه ای باعثش شده (: اونم دوست افشینه !!!

ابی بیکران و زیبای دریا .... واقعا قشنگه ! واقعا !!  ببخشید نخود هر عکسی هستم از هر جای عکس که زدم دیدم اون حس که میخوام رو نمیده اینطوری کردم (: لباسم خوچگله ؟  !! هر سری میگم از خود طبیعت به تنهای عکس بگیرم باز یکیمون تو عکس هست ! اخه ما کم فیگور عکس میگیرم و بیشتر همدیگه رو غافلگیر میکنیم !! مثلا من دارم پام رو میخارونم احتمالا به نظر افشین دارم یک کار بسیار جذاب و به یاد ماندنی انجام میدادم که عکس انداخته !!

این دلفین اسمش سالی بود و شهرت جهانی داره به خاطر نقاشی هاش ...خیلی هم عاقل بود و دروازه بانیش حرف نداشت ... همین نقاشی که الان داره میکشه به قیمت ۱۵۰ هزار تومن همونجا فروخته شد !!! یه دختره خریدش !! کاش من دلفین میشدم !!!

این هم یک صحنه ۳کسی از مارها !!! تو هم پیچیدن تا سردشون نشه (:

این دو تا هم چیز هستند و اسمشونم ... و  ... بود !! در جای خالی دو اسم بگذارید که من فراموش کردم ( ۲ نمره ) .... اینا هم خیلی با مزه بودن !!

 این اقای چارلی ۱۳ سالش بود دو تا زن داشت با یک دختر و پسر !! افشین هی به دوستش میگفت خاک تو سرت کنن ! به تو میشه گفت مرد !! اونم به افشین همین رو میگفت !!!

به به داره حموم میکنه !!! ما هم رفتیم پشتش رو کیسه کشیدیم !!! افشین اصلا نیومد اینجا ... هر چی گفتیم بیا تو نمیخورنت گفت از مار بدم میاد !! نیومد تو با ما !! بعد جالب اینجا بود ما داشتیم انواع و اقسام مارها رو نیگا میکردیم یه قفس بزرگ بود روش نوشته بود مار پیتون سیاه ! بعد توش هیچی نبود !! (: انقده خوچحال شدیم که حس کردیم پیتون جیگر امده بیرون یه هوایی بخوره !!

 

اینجا برای من سواله !! من رفتم خودم رو انداختم قاطی عکس شتر مرغ ها یا اونا امدن تو عکس من !!! نه جون گیلاس اون سمت چپی رو نیگا دیده تو عکس نیس کله اش رو اورده پایین !!! اینا همشون هم خانوم بودن !! شتر مرغ که پرهاش سیاهه نره این خاکستری ها خانومن (: یک عکس چهار نفر از ما خانومها !!!

باز هم یک شرمنده گی دیگه !!! اینا اولش از هم جدا بودن !! بعدش یه مرتبه دیدن پنج شنبه اس و بیکارن و .... جلوی چشم اون همه ادم .... نوک پوزه مادهه و دمش از زیر این خرس گنده پیداس !!! یه پرونو نیمه دیدیم !!! (:

اینم همون کشتی یونانی که بوی تخم مرغ گندیده میداد !!!

چهارشنبه شب رسیدیم پنج شنبه من بلند شدم از خواب دیدم به به !! موها پشم بوفالو  !!! صورتم هم انقدر ورم داشت که خودم تعجب کردم !! هوای کیش به من نمیسازه ! هوای شمال هم همینطور‌!! من گیلاس خشک هستم ! هوای نم دار ورم میاره برام !!! هنوز صورتم ورم داره !! بعدشم سوخته رو بینیم و گونه ها زیر افتاب !! اگر کسی برای در قندونشون عکس میخواد من در خدمتتون هستم !!!

پی نوشت : حرفهای قشنگتون تو پست پایین شاید از تلخی حقیقت کم نکرد ولی دل من رو خیلی اروم کرد ...یک دنیا ممنونم .... یک دنیای بزرگ

پی نوشت : زرشک رو که گفتم دیدید درست گفتم !! واقعا چقدر انتخابات قشنگی بود و چقدر اصلا همه چی طبیعی  واقعی بود و چقدر هوا خوبه و به به گونجیشکا رو نیگا .... دارن میرن رای بدن به اصول گرا ها !! به به !!!!

در انتخاب عکس ها فقط قرار بود نکات جالب و زیباش و حسش رو بگم و حضور فیزیکی من بدون تصویر صورت دلیل بر اون چیزی که ذهن مریض بعضی ها درگیرشه نیست حالا میخوای شما سعیت رو بکن ببین به کجا میرسی ! من بارها مسافرت رفتم و عکس ها هم به همین طریقه بوده که الان هست ... لطفا دیدتون رو یکمی گسترده کنید ! خارج از چهار دیواری خانه شما زندگی کمی تغییر کرده  ٬ باور کنید !!!!! (مخاطب خاص داشته بیده !! )

یادم امد اسم اون یکی دلفینه ایس بود ((:

بایتون فعلا


دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد و نهم
ادمها دو روز برای خودشون دارن . یک روز تولدشون و  دومی روز مرگشون که به نام اونها ثبت میشه .

برای من فقط روز مرگ تو ثبت شده .انقدر نبودی و نبودم که بفهمم روز تولدت چه مزه ای داره . اما خاطرات زیادی از سالگردهای فوتت دارم .

امروز بیست و سومین سالگرد شهادت تو هستش . توی که همیشه خدا ازت دلخور بودم و هستم و خواهم بود . توی که همیشه خدا دلم تنگت بود .توی که هیچ وقت نتونستم ازت حرف بزنم چون مثل  الان شروع نکرده اشکم جاریه . پدری که فرصت ندادی تا حست بکنم .تا کنار هم زندگی کنیم . رفتی و راهت رو انتخاب کردی . و ما رو رها کردی به حال خودمون. شرح انچه بر ما گذشت برای تو فایده ای نداره . شاید خودت شاهدش بودی . ازت دلخورم .حتی الان که بیشتر از همیشه دلتنگت هستم .بیشتر از همیشه دلم پدر میخواد . حتی الان که روح زخمی ام زخمی تره . باز از تو دلخورم . به نظرت من خیلی دختر متوقعی هستم که دلم میخواد حالا که رفتی اون بالا و شهادت رو انتخاب کردی یک نگاهی هم به این زمینی ها ناچیزی که پس انداختی داشته باشی ؟  پدر من تو برای من خیلی عزیزی .حتی اگر پدری باشی که هیچ تصوری از پدریش ندارم ولی عزیزی . شاید خونمون میکشه شاید دوستت دارم چون چاره ای ندارم ولی تو به ما ظلم کردی . اگر قیامتی باشه اگر روز اخرتی باشه اگر پل صراطی باشه من یکی جلوی تو رو میگیرم و ازت میپرسم چرا ؟

بیست و سه ساله رفتی و رفتنت از مرگ سخت تر بوده . مرده های غریبه به خوابم امدند ولی تو نیومدی . اخه به کدوم مسلمونی بگم پدر شهید من بچه اش به هیچیش نیست باور میکنه . کو نظارتت ؟ کو اون حرفهای که از شهدا میزنند ؟ چرا همه به من میگن چون حجاب نداری پدرت به خوابت نمیاد ! اون موقع که داشتم چی ؟ اونموقع که نماز میخوندم چی ؟ اونموقع که برات فاتحه میخوندم چی ؟ اون موقع که از درد بی پدری شبها گریه میکردم چی ؟ اون موقع که دنبال حامی میگشتم و نداشتم چی ؟ یعنی درد تو درد حجابه ؟

پدر من ٬ قربونت بشم تو کی با من بودی ؟ چرا من باید راه تو رو ادامه بدم وقتی تو رو حس نمیکنم ! از من دلخوری ؟ باش من هم از تو دلخورم ! من هم بچه تو هستم ! میفهمی من رو ! تنها ارث تو به من لجاجتت و شوخ طبعیت و علاقه به سیگارت بوده !! پس بیشتر از این از من نخواه .

 پدر من کاش تو هم پدر نداشتی تا با بچه هات این کار رو نمیکردی ! کاش درد بی پدری رو میچشیدی تا به فکر بی پدر کردن بچه هایت نمی افتادی .  دلم میسوزه ! دلم میسوزه از اینکه واقعیت رو میبینم و حس میکنم . واقعیت اون چیزی که اینها میگن نیست . واقعیت دردی هست که ما کشیدیم ! حقی هست که از ما گرفتی و عقده های که باهاش بزرگ شدیم . و حالا بیش از همه در گرداب این زندگی میچرخیم میچرخیم و دستی نیست که از غیب به دادمان برسه . و درد این هست که میگن هست !دستی از غیب هست ولی چون حجاب ندارم نیست . پدر جان اگر تو به خاطر حجابم پدرم بودی همون بهتر که نباشی . کی من این بودم ؟  کجا من انقدر بی دین بودم ؟ کجا من خدایم رو نمیشناختم ؟ تو کردی ؟ تو من رو از همه چی دلزده کردی . واقعیته ! بله که تلخه !! هم برای تو هم برای من !!! تو همه اعتقادات من رو از من گرفتی !!! حق من از زندگی فقط چهار سال بود !!!

چی داشت این جنگ لامصب که انقدر درگیرش بودی که دخترت رو ٬ بچه اولت رو در ۴۵ روزگی دیدی ؟ مگه فرق تو با اون پدری که بالای سر زن و بچه اش موند در چی بود ؟ پدر جان در حق ما ظلم کردی . اگر کسی به تو افتخار میکنه من نمیکنم ! شاید حق هم وطن رو به جا اوردی ولی حق پدری رو نه !

این دستهای یخ کرده ٬ این چشمهای که سرخ و این اشکهای که فقط برای تو اینطور بی محابا بیرون میریزد برات غریب نیست و دل سنگ تو رو اب نمیکنه ! نمیدونم به چه گناهی مستحق این سکوت تو هستم ! سکوت بیست و سه ساله ! و نمیفهمم به چه حقی گذاشتی تا ما رو انقدر تحقیر کنند . غرور دخترت رو بارها و بارها شکستند صداش تا عرش رفت ولی به گوش تو نرسید ! پدر جان از سنگ ساخته شده این روح تو ....

دلم تنگه برات . امشب بیشتر از همیشه ٬ امشب که فکر میکنم جونت رو دو دستی تقدیم کردی و رفتی .

امروز روز تو بود . تو درد بی درمان من هستی پدرم . این بزرگترین هدیه تو به دخترت بود .

با اجازه تایید کامنت دونی رو بر میدارم .


یک ساعت بعد از نوشته بالا :

پی نوشت : به به ٬ به سلامتی بالاخره من یه پی نوشت نوشتم که در پی نوشته ام بود !!!

پی نوشت :  در اوج اه و فغان و ناله و گریه متوجه شدیم داریم قهوه مان رو با قند میخوریم  !!! خدایا ما رو از کدوم اشکول ابادی برداشتی انداختی اینجا ؟

پی نوشت : قضیه چیه من بعد از نوشتن یک پست ناراحت عذاب وجدان میگیرم ؟ بخندیدن جون گیلاس ! اینجوری بهتره (:

کسی اینجا بلته فال قهوه بگیره ؟ غیر از سرطان چیز دیگه ای هم دیده میشه این تو  ؟ من از کدوم طرف این قهوه رو خوردم ؟ والا از اونجای که با قند داشتم میخوردم بعید نیس نی گذاشته باشم توش !! شایدم دهنم رو کردم تو گودی فنجون (: بعید نیس !!

    

بایتون فعلا

 


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد وهشتم ( سفرنامه)

سلام علیکم

شما کجا رفته بودید این چن روزه ؟

وقتی توم حرف زیاد میشه برای اینکه استارت شروعش رو بزنم کلی سختم میشه ! برا همین الان هویجوری نشستم نمیدونم چی بگم !!  خوبید شما ؟ به به چه هوایی !! چقدر این بلوز سبزتون بهتون میاد !! کاملا به پیژامه راه راه بنفشتون سته !! به به ...

خوب با تور رفتیم ... یک ساعت پروازمون به تاخیر افتاد ولی رفتیم ... تو فرودگاه یکی از دوستان افشین با خانومش هم دیدیم و شدن پای سفرمون ! اونا هم با همون تور داشتن میرفتن ! 

وقتی داشتیم میرفتیم سوار هواپیما بشیم افشین به دوستش گفت پیمان من خسته ام رانندگی نمیکنم تو بشین پشت فرمون !!!  دوستش با تعجب نگاهش کرد بعد یه ساعت خندید !تازه فهمیده بود چی میگه ! اخه تو سفرهای دیگه اگر با ماشین میرفتیم جاشون رو عوض میکردند ! همه چی در طول سفر خوب بود الا اینکه من طبق معمولا  هواپیما زده شده بودم و  همش حالت تهوع داشتم یه بار نشد من بشینم تو هواپیما برام قرص نیارن !!! اصلا نمیترسم ها ولی تا ارتفاع زیاد میشه انگار میخواد چشمام در بیاد و سرم به شدت گیج میره !! موقع نشستن هواپیما افشین خم شده بود پایین رو میدید من کنار پنجره بودم که در صورت لزوم شیشه رو باز کنم سرم رو بکنم بیرون احتمالا بالا بیارم (: ... داشتم میگفتم افشین خم شده بود رو دسته صندلی این خلبان ناغافل نشوند هواپیما رو  خیلی بد هم نشست فک کنم از تو هوا زرت ترمز کرد و تلپ ما افتادیم زمین !! این دسته صندلی رفت تو پهلوی افشین !! حالا افشین سرش رو گذاشته رو شونه من و من دارم کر کر میخندم !!! بعد افشین برگشته با عصبانیت به دوستش میگه اگه میدونستم انقدر بد میخوای فرود بیای خودم میشستم پشت فرمون !!

هتل شایگان بودیم ! بد نبود ولی در برابر اون هتل های که من مثلا تو شهر کرد و کرمانشاه دیدم انقدر خدماتش خوب نبود ! ولی وسائل جانبی و تفریحش خیلی زیاد بود !!!

من قبلا نگفته بودم خدمتتون که خاله ام چند سالی تو کیش زندگی میکرد و چیز جدید ندیدم ولی اب و هواش خیلی خوب بود و دوست داشتم ! کلا خرید کردن هم عشقمه ! بازارهاش هم رفتیم که غیر از تو پردیس چیز جالبی جای ندیدم ! کالاهای پردیس اکثرا مارک دار بودن ولی بقیه جا ها همش کار چین !! یعنی همه چی یک بار مصرف و فانتزی !!! گند زدن به این بازار چینی ها !!!  /:  

یک برنامه پارک دلفین هاش رو خیلی دوست داشتم و میشد گفت تنها جای تفریحی که رفتیم همونجا بود نه یه کشتی یونانی رو هم دیدم که به طرز زیبای بوی ماهی گندیده میداد یه حیات وحشش رو هم به درخواست من رفتیم و واقعا متحیر شدیم از دیدن این همه رسیدگی و زیبایی و سرحالی حیواناتش یه مشت مرغ و خروس و گوسفند ریخته بودن اونجا کلی هم حال میکردن ! بقیه اش رو یا با افشین تو خیابونهاش راه میرفتیم یا بیلیارد بازی میکردیم یا میرفتیم کنار ساحل فکر میکنم بعد از اون جریاناتی که این ماه اخیر داشتیم بهتره بگم سال اخیر ...خیلی به موقع بود این سفر ...

چیز جالبی نبود که بگم ...حالا چند تا عکس میگذارم  .

موقع رفتن هواپیمامون فوکر بود موقع برگشتن دیدم توپولفه !!! فک کن !!! فک کنم از این توپولف ها فقط ما ایرانی ها استفاده میکنیم !! وقتی هم نشستیم تو هواپیما قشنگ این زوارهاش رو میشد دید که دارن شکافته میشن !! اصلا داغون ها !!! با کلی خنده و شوخی بلند شدیم !! تازه صاف شده بودیم تو هوا که یهویی هواپیما شروع کرد به طرز بدی تکون خوردن !!! نه خدایی فک کن !! فقط فک کن تو اون طوفان ما تو هوا بودیم !! این هواپیماهم انقدر حرکت های بدی انجام میداد که ما قشنگ حس میکردیم داره کج میشه یا میامد پایین  میرفت بالا !!هی هم از بلند گو اعلام میکردن کمربندهاتون رو باز نکنید و بشینید سر جاتون !!! انگده حالم خوب بوددددددد !!! این خلبان هی با ما حرف میزد بعد یه جای دیگه خیلی تکون خوردیم برگشتم گفتم الان از بلند گو میگه مسافرین محترم لطفا بعد از خلبان تکرار کنید !! انا.... لا الله..... و انا ....الیه.... راجعون .... همه   ... از ... اویم .... و  .... به  .... سوی  .... او ..... باز ...میگردیم ! ..... دیدار به قیامت !!! حالا با اینکه حالم بد بود انقدر حرف زدم که همه برگشته بودن میخندیدن برگشته بودم میگفتم احتمالا این هواپیما رو برای اخر میخواستن تست کنن ببین هنوز جواب میده یا نه !! پیاده شیم باهاش کیسه فریزر  درست میکنن !!! به شدت هم سرم گیج میرفت ! هر چی اوردن نخوردم و همینجوری برگردونم به خودشون ...اخر یکی از این مهماندارها امده میگه خانوم شما حالت خوبه ؟ بهش گفتم بله اقا خیلی خوبم فقط چون  روزه  هستم نمیتونم چیزی بخورم !!! خوب پدر جان نمیبینی دارم میمیرم !!! با معده خالی بلند شده بودم پاکت های مخصوص حالت تهوع بقیه رو هم جمع کرده بودم کم نیارم !!! امده اخر سفر میپرسه خوبی ؟

یه چیز دیگه هم که جالب بود این بود که من برای اولین بار بیلیارد بازی کردم و بالاخره تو یک ورزش کشف شدم !!!! من استعداد هیچ ورزشی رو ندارم  البته یه بار سال سوم راهنمایی تو مسابقه قوای جسمانی مدرسه دوم شدم بین کل مدرسه اونم به خاطر اینکه نتونستم رو بارفیکس بمونم دوم شدم ... به هر حال توی بیلیارد شکفته شدم و تمام استعداد های نهانم ریخت بیرون !!! به هرکی میگفتم اولین بارمه اصلا میز بیلیارد رو از نزدیک میبینم باور نمیکرد ! با هر کی بازی کردم بردم !!! (( : و احساس خیلی خوبی داشتم ! اولش خودم نمیدونستم دارم خوب بازی میکنم !! هر چی توپ بود رو بررسی میکردم و مینداختم تو سوراخ ...مشغول بازی با دوست افشین بودم که اون اقای که مربی بود و مسئول امد بهم گفت کدوم باشگاه بازی میکنم گفتم ها ؟ باشگاه چیه ؟ گفت خیلی حرکاتت حساب شده اس ...  خود اقاهه دور میچرخید و به همه تذکر میداد میامد بالا سر من ٬من زرت گند میزدم !!! تا من رو نگاه میکرد توپ من اگه تو سوراخ هم بود میامد بیرون !!! یه بارم داشت نیگام میکردم زدم توپ سیاه رو انداختم تو سوراخ !! (: بعد دیگه نزدیک من نمیشد ولی معلوم بود حواسش هست ! چند بار هم که بعدش رفتم ازش وسیله بگیرم بهم گفت تو محاله بازی نکرده باشی !!! قراره برم تو تیم ملی بیلیارد بازی کنم !! (:  

خانومهای کمی بودن که میامدن بیلیارد و مدت طولانی میموندن اکثر میرفتن شنا یا خرید .... ولی من چهار ساعت بازی میکردم  ... این عکس العمل اقایون اطرافم هم خیلی جالب بود !!! سرم پایین بود نگاهشون رو حس میکردم سرم بالا بود داشتن سوت میزدن !! یه حرکت عجیب و غریب رو انجام میدادم و یه توپ مینداختم تو سوراخ اصوات عجیب و غریبی میشنیدم !! ای ول !! ماشاالله !! اوه اوه !!!! بابااااااااااااااااا !! یه بار شش تا توپ رو پشت سر هم انداختم تو سوراخ ((: و  مزه برتری  حداقل تو اون جمع هنوز به کامم هست و خیلی از لحاظ روحی روم تاثیر داشت .... مخصوصا که دوست افشین رو که بیلیارد باز بود چند دست بردم و حسابی کفری شده بود ! همچین با خشم نیگام میکرد !! منم ریلکسسسس (: ای حال داد .   

دوستانی که لطفکردن کامنت دادن ازشون خیلی ممنونم .... لطف کردن ... با اجازه فقط تاییدشون میکنم . و جواب از این به بعد در خدمتتون هستم ... برم ببینم میتونم با ادامه مطلب عکس بگذارم اگه نشد که اپ بعدی عکس میگذارم .

قربون همگی ٬ فعلا .                  

عکس باشه پست بعدی ٬ خیلی وقت گیر میشه (:                


چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
هفتادو هفتم

کامنتهای پست پایین رو بدون جواب تایید کردم. انشالله جوابش بمونه برای زمانی که برگشتم . تا یک شنبه برمیگردم تهران .

الان هم در حال جمع و جور کردن چمدون هستم ! میدونید که اصلا ما از سه هفته پیش بلیط نداشتیم که ! امروز صب نا غافلی فهمیدم ای واییییییییی قراره بریم مسافرت !!

نشون به اون نشون که من الان دارم با اپی لیدی کار میکنم !! حالا نه به محض اینکه پام برسه تو کیش قراره با مینی ژوپ بگردم باسه همون !!!

اگر بدی خوبی کردم حتما به جا بوده که کردم ! ولی به هر حال شما حلال کن !! شانس ندارم که ! نه که بیست و هشت سالگیم هم با خوشی و میمنت شروع شده برا همون بعید نیست هواپیمای ما رو با تیر بزنن بعد بگن ای وای فک کردم کلاغه !!!

پی نوشت : من این چند روزه به هر کی گفتم نمیخوام رای بدم از کتک و فحش و ناسزا و تهدید دیدم تا الا اخر !! پدر من غلط کردن رو اختراع کردن برا همچین روزی !! خوب میرم رای میدم دندم کورچشمم نرم !! تازه به اصلاح طلب ها هم رای میدم  !!!

  من راییییییییییییییییییی میدهم

تو رایییییییییییییییی میدهی 

ما راییییییییییییی میدهییییییییییییییییییییم !

هیچ اتفاقی هم بعدش نمیافته ولی مهم اینه که

  من راییییییییییییییییییی میدهم

تو رایییییییییییییییی میدهی 

ما راییییییییییییی میدهییییییییییییییییییییم !

دیگر عرضی ندارم جز ملالی از دوری شما !!

نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد

ای نا مه میروی به سوریش از جانب من ببوس دست و رویش !!

رفیق بی کلک مادر !!!

همچو از پشت وانت خوندم (:

بایتون فعلا ....


سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد و ششم

دیروز تو ایستگاه منتظر ماشین های خطی بودم  کمی اونور تر از من یک آخوند ایستاده بود . به چشم خودم دیدم عملا نادیده میگرفتنش . بعد برای من بوق میزدن ! طبق معمول چند تا هم ماشین شخصی برام بوق زدند من هم سرم رو مینداختم پایین و اهمیت نمیدادم تا بره . این اقای آخوند بر میگشت بهم نگاه میکرد و سرش رو تکون میداد ! مشکل اقای اخوند این بود که هیچکی سوارش نمیکرد مشکل من این بود که کارگره با فرقونش برام بوق میزد ! بالاخره بعد از ده دقیقه دیدم یه دونه از این تاکسی های که اگه درش رو وا میکردی فقط دستگیرش تو دستت میموند و بقیه اش میریخت زمین برای اقای اخوند نگه داشت ! ماشاالله زنده باشه راننده اش هم نزدیک صد و خرده ای داشت فک کنم تنها باز مانده از دوران دایناسورها بود ! یعنی این روحش رو با کش بسته بود به تنش که در نره ییهو !! مجبور بودم برم سوار شم دیرم شده بود !  اولش که نشستم اقای اخوند جوری رفته بود بغل اون اقاهه اونوری نشسته بود که انگاری من جوزام دارم !!! منم از خدا خواسته !!! یکی از چیزهای که واقعا ازش خیلی بدم میاد حس کردن گرمای بدن یکی دیگه اس .زن و مرد هم نداره ! دوست ندارم دمای بدن کسی رو از کنار هم بودن حس کنم ! زن هم باشه باز خودم رو میکشم کنار ! راننده رو که توصیف کردم ! اقای اخوندم به محض اینکه دهان باز کردند متوجه شدیم از اهالی با صفای شهرستان ... هستند . مرده بغل راننده خواب بود ! بغل دست اقای اخوند هم یک جوان سر زنده ۸۰ ساله که به شدت از اینکه کنار یک روحانی نشسته بود ذوق مرگ بود و بدش نمیامد اقای روحانی یک دست روی سرش بکشه و یه دعایی براش بکنه بلکه از بیماری های دیابت و چربی خون و  هموروئیدش  خلاص بشه !  منم که احتمالا نشسته بودم خدا خدا میکردم من رو بدزدن و بلا ملایی سرم بیارن از بس یکی از یکی جذابتر و جالب تر بودن ! به خاطر همون حساسیتی که گفتم معمولا با دست چپ یا راست ! (مخالف دستگیره در ) بر میگردم و دستگیره رو میگیرم تا جای که ممکنه از تماس دور باشم . اولش که نشستم بین من و اقای اخوند حداقل پانزده سانتی متر فاصله بود . طبق معمول زرت این سلام و اون اقا وضع خرابه مملکت کوفته و مملکت درده .... اقای اخوند بر گشته میگه نه اقا جان اینطوری ها هم نیست . راننده میگه چرا نیست ؟ نمیدونم چی چی شهرداری رو بردیم دادیم ۱۲۰۰ تومن بود امسال رفتیم بدیم شده ۱۶۴۰۰ تومن ! برگشته میگه اقا جان مملکت رو کفر برداشته . حقمونه هر چی به سرمون میاد .... رانندهه میگه اقا چه کفری ؟ مگه چکار می کنیم ! از صب که بلند میشیم تا شب داریم سگ دو میزنیم اخرشم همنقدر داریم که کرایه خونه بدیم و یک چیزی بخوریم ... (ذکر مصیبتی که واقعا جز حقیقت محض نبود در ادامه ! ) اقای اخوند در جوابش برگشته میگه  اشکالی نداره اقا جان تابستون یه سر تشریف ببرید سرعین تا حال و هوایی تازه کنید . رانندهه میگه اقا من میگم پول ندارم نون بخورم شما میگی برم سرئین ؟ برگشته میگه عسل و کره اش طبیعی هستند اقا جان. اینجا همه چیزش مصنوعی شده سرعین بروید همه چیز طعم طبیعی خودش را دارد .

راننده هه دیگه حرفی نزد ولی دستش رو گذاشت رو بوق و شروع کرد همینطوری الکی به خواهر و مادر راننده ماشین جلوی تجاوز کردن ! اونم بااون سنش ماشالله  . اخونده برگشته میگه اقاجان ایران ما از بقیه کشورهای دنیا هیچ چیزی کم ندارد . از همه لحاظ از همه شان سر هستیم الان زنها مون ! انقدر تعجب کردم انقدر تعجب کردم ! نزدیک بود با داد بهش بگم مگه ما چیکار کردیم  که برگشته میگه اقا ایراد از چادر سیاه زنهاست . ایراد از پوشش زنهاس ! ییهو !! دقیقا نیگا کن !ییهو  اون مرده که  خواب بود ! اقای راننده و اون یکی مرده جوونه ۸۰ساله به شدت شروع کردن به تایید گفته جناب اخوند که بله پوشش سیاه زنهامون باعث این وضعه !! خدایی داشتم میترکیدم تاامدم دهنم رو باز کنم دیدم به مقصدم رسیدم و مجبور شدم پیاده بشم . ولی موندم تو کف نتیجه گیری این بحث !!

از دیروز هویجوری دچار یاس فلسفی شدیم ! همش دارم فکر میکنم ما مثلا ضعیفه ها چه ارتباطی با وضع بد اقتصادی سیاسی اجتماعی فرهنگی جامعه داریم !

به جواب نرسیدم ولی با توجه به اشاره ای که اقای اخوند و بقیه سرنشین های ماشین  به چادر سیاه و پوشش کردن پیشنهاداتی داشتم تا هر چند کم٬ تاثیری در وضع نابسامان جامعه داشته باشیم .

- زین پس به جای چادر مشکی چادر سفید با گل های قرمز و ابی به سر بنهید !

- زین پس در زیر چادر سفید سوتین مونجوق دوزی که ریش ریش دارد بپوشید و شورت قرمز با عکس یک لب بر رویش !!! تا انشالله د راوضاع سیاسی کشور فرجی بشود و هسته دار بشویم ! .

- زین پس تاپ بنفش گردنی با دامن کوتاه مشکی در زیر چادر گلدار سفیدتان بپوشید و از پوشیدن کفش های تبرج دار اصلا کوتاهی نکنید چون تاثیر بسزایی دارد در وضع فرهنگی مملکت !

- زین پس برای خرید یک کیلو سبزی خوردن و سایر مایحتاج منزل لباس شب مشکی دکولته بپوشید و رویش هم چادر سفید گلدار . تا ببینید چه تاثیر عمیقی در وضع اقتصاد مملکت خواهید داشت

- زین پس برای رفتن به اداره جات برای تسریع کار لباس خواب حریر صورتی بپوشید . معجزه میکند پدر جان ! فقط یادت نره چادر سفید گل گلی داشته باشی تا حجابت عفت داشته باشه .

-  برای رفتن به دانشگاه از مایو های یک تیکه دو تیکه یا سه تیکه استفاده کنید . تا انقدر مغزهایمان فرار نکنند !!!

- برای گشت و گذار در خیابان با دوستان هم از دامنهای تنگ و بلند استفاده کنید و حتما هم دقت کنید یا از پشت یا از جلو چاک داشته باشه !!! چاکش هم هر چقدر بیشتر وضع جامعه بهتر !!!

 بازم تاکید میکنم چادر سفید گلدار به سر کنید ! از لوازم ارایش بدون ضد اب استفاده کنید و لاک نزنید تا در صورت لزوم هر جای بتوانید به راحتی وضو گرفته و در نماز شکر من باب هسته دار شدنمان شرکت باشکوه داشته باشیم !

تا حالا بی حجابی مان دردسر بود جدیدا حجابمان !!! خدایا شکرت ما زنها رو افریدی با شورت ٬ سوتین و چادر در وضع مملکتمون تاثیر گذار باشیم !!!

پی نوشت : جون گیلاس الکی جبهه گیری نکن !!

پی نوشت :  در ضمن من غلط میکنم برم رای بدم !!! اصلاح طلب ؟ اصول گرا ؟ زرشک  !!!

بخند بابا !!!


دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد و پنجم

تا حالا انقدر فوش خار و مادر یه جا بهم نداده بودن !

قهوه جان بهم این لینک رو داد ..... رفتم توش نوشته بود شما گلاب به روتون ٬ روم به دیوار ٬ شرمنده ام تو تخت خواب چطور عمل میکنید ! برای اینکه بفهمید شما چه جانوری هستید باید اسم و فامیلیتون رو بنویسید  !

خواهچ می کنم شما الان دارید درد دلهای یک اسب ابی رو میخونید !!!!

 نه فک کن !!! فک کن !!!! 

اسب آبی ؟ من ؟ اسب آبی ؟!!!

اونقت در توصیف بنده در تخت خواب چی نوشته باشه خوبه ؟

Hippopotamus ( اسب ابی )

characteristics : ( خصوصیات )

 rude (وحشی ٬گستاخ ) clumsy ( شلخته ٬ لش ! دست و پا چلفتی ! )

ننه من چه لعبتی بودم خودم خبر نداشتم !!! یعنی همه اینا از تو یک اسم و فامیل در امد !!! من گفتم برم فامیلم رو عوض کنم ها !!!

هی تف به این روزگار  ! تف تف !! ( به سلامتی قضیه این تف ها هم حل شد !  نا سلامتی اسب آبی هستم ها !! هویج که نیستم !! )

خوب حالا که ذاتم رو شد عکسم رو میگذارم تا همه ببینید دیگه ! تو خیابون هم رو دیدیم داد نزنید گیلاس تویــــــــــــــــی ؟ !!!

اینجا داشتم میگفتم ای خدااااااااااااااااااااااا !!! افشین ازم عکس انداخته !! ( اقای خرگوش !!!!! ) خدایا بزن من رو بکش همین الان !! افشین با اون هیکل خرگوشه من اسب ابی !!

اینجا شرمنده ام ! از چی نمیدونم !!!  احتمالا از اینکه دستم رو شد گیلاس نبودم !!

اینجا ...... !!!  شرمنده ام ! گلاب به روتون هزار بار گفتم از من نا غافل عکس نگیرن ها !!!

یادش بخیر !! اینجا زمان دختریمه !! سیزده بدر بود رفته بودم سبزه گره بزنم !!! مامانم اینا گفتن این تیکه چمنی که رو سرم گذاشتم خیلی بهم میاد خوشگل شدم منم گفتم ازم عکس بگیرن !!

این لبخند رو یکی من داشتم یکی ژکوند !!

پی نوشت : این پست فقط در جهت کشش لبهای شما به طرفین سپس رو به بالا میباشد  ! اگر این اتفاق نیوفتاد یا شما یک بار سکته کردی یا وقتی میخندی این شکلی میشی !! که در هر دو صورت به من اسب ابی چه ربطی داره ؟

 

بایتون


یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد و چهارم

یکی از وبلاگ نویس ها هست که به طرز عجیبی مثل من فکر میکنه ! برا این میگم مثل من چون از من کوچیکتره و پسره . جدا از افکارمون که بسیار شبیه هم هستش حتی برخورد های وبلاگی اش هم مثل منه ! بیشتر نویسنده است تا خواننده ! تنها فرق بین من و اون در اینه که اون اسم مستعار روی خودش گذاشته تا افکارش رو بنویسه و شناخته نشه و من اسم مستعار ( فقط حافظ اسم اصل من رو نمیدونه البته ! ) روی خودم گذاشتم تا خودم رو پشتش پنهان کنم و هیچ وقت هم مایل نیستم خودم رو بریزم بیرون . شما شاید اسمش رو زیاد دیده باشید ولی محاله بفهمید کی هستش .

همیشه دوست داشتم به مناسب تولدم یک هدیه خودم برای خودم بخرم ! یک هدیه که تو حالت عادی دلم نیاد خودم پولش رو بدم و دلم هم بخواد داشته باشمش ! یعنی بیشتر ترجیه میدادم یکی بهم هدیه بده ! برای همین موقع خرید هدیه تولد برای خودم ٬ خودم رو میگذارم جای شخص دومی که فقط این افتخار رو داره که از درون من خبر داشته باشه . و اونقت اون چه میخوام رو میخرم . یه سال برای خودم ساز دهنی خریدم ! یه سال برای خودم یه ساعت خریدم ! ساعت داشتم ولی اینم دوست داشتم و  ...  امسال وقتی خودم خودم رو بیرون دعوت کرده بودم و داشتم دنبال هدیه برای خودم میگشتم چشمم خورد به یک کتاب فروشی و رفتم داخلش و برای خودم تا کتاب هدیه خریدم ! کتابی که توی حالت عادی بهش پول نمیدادم . اسم یکیش خونه زاد بود و دومی معبد ! همیشه سعی میکنم اون چه باب میل تره رو بگذارم اخر سر تا کیفش برام باقی بمونه و ذهنم درگیر نشه به موضوع دیگری. برا همینم اول رفتم سراغ خونه زاد ! نویسنده اش یک سیاه پوست هستش . و کتابش هم بیسیار بیسیار ملایم و لطیف و شیرین هستش ! تا حالا ۳۶۰ صفحه اش رو خوندم ( یک روزه ) . یکی از صحنه های لطیف کتاب که موقع خوندش روی لبم تبسم پروانه ای نشسته بود موقعی بود که پسر سیاه پوست میزنه دختر سفید پوست یک میلیونر رو خفه میکنه جنازه اش رو میگذاره توی چمدون و میبره پایین توی زیر زمین و میندازدش توی کوره ( محفظهای بزرگ که توش زغال میریزن و مثل ابگرمکن عمل میکنه ولی خوب اون دوران با زغال و چوب کار میکرده !) دختره رو از پا میندازه توی کوره و سر دختره تو نمیرفته ! با چاقوی جیبی سر دختر و میبره و بعد که به استخون گردن میرسه با ساتور کله رو میکنه و همه جنازه رو میندازه تو کوره و روشم زغال میریزه ! بعد هم هوا کش رو میزنه (:

صحنه دوم که بیسیار بیسیار لطیف تر بود ... همون پسر سیاه پوسته  یه اجر بر میداره و باهاش مکررا میزنه تو صورت دوست دخترش که خواب بوده ٬ انقدر که حس میکرده داره با اجر میکوبه به یه توده پنبه خیس ! (: البته با یک سری شرح اضافه که چون نمیخوام ناراحتتون کنم نمیگم ! ( اگر من انقدر ریق القلب نبودم حتما میگفتم روی دست پسره پوست صورت دختره با خون و گوشتش چسبیده بود ! ) ...

من اعتقاد دارم ما انسانها توی نهانمون یک خوی وحشی گری داریم که خیلی هامون قادر به کنترلش هستیم . ولی دفعتا این خوی رو نا محسوس نشون میدیدم .حتما نه با وحشی گری بلکه با لذت از وحشیگری دیگران . برای نمونه من از خوندن این کتاب دارم لذت میبرم و حتی صحنه های جنایتش من رو به هیجان میاره . قبلا هم بارها گفتم فیلم های پلیسی و معما گونه که توش قتل هست من رو به هیجان میاره و خوشم میاد فکر کنم بهش .... هر چقدر که اثار و مدارک توی صحنه بیشتر باشه و بیشتر موضوع رو بپیچونه من بیشتر لذت میبرم . ولی من با همین احساسم اصلا دوست ندارم یک فیلم ترسناک نگاه کنم در حالتی که خیلی ها رو میشناسم با لذت فیلم های ترسناک رو نیگا میکنند . اینکه خودت عامل خشونت باشی تا اینکه شاهد خشونت باشی خیلی فرق میکنه ! من هیچ وقت هیچ وقت دلم نمی خواست جای یک قاتل باشم ولی شرح ماجرای یک جنایت توجه من کاملا به خودش جلب میکنه . توی روزنامه اول از همه صفحه حوادث رو باز میکنم ... راستش  خوندن این طور اتفاق های یک لرزش خفیف همراه با شرم و لذت در من ایجاد میکنه ! شاید از خوندن مثلا مثله شدن یک قربانی چهره ام در هم بره ولی اون هیجان رو حتما درخودم حس میکنم ولی همین من با این خوی وحشی گری که نشون دادم نمیتونم حتی یک دقیقه شاهد و ناظر یک دعوا باشم ! حتی صدای بلند و فریاد هم من رو میترسونه ! برای همین یک زمانی این خوی وحشی گری رو تفکیک کردم در خودم و فهمیدم خدا رو شکر من فقط یک جنبه اش رو دارم و اگر از همه حالت های وحشی گری لذت  میبردم احتمالا الان خفاش شب یا شاید سوسک صبح میشدم ! میخوام بگم این های که دست به جنایت میزنند  مطمئنن فقط یک نوع خشونت طلبی در وجودشون فعال نبوده و چند تاش با هم فعالیت میکرده !

البته در کتاب همش به قتل و جنایت نپرداخته و یک قسمتش فقر محسوس سیاه پوستان و برخورد بد سفید پوستان رو نشون داده و یک قسمتش هم در مورد کمونیست میگه که توی این کتاب به افرادی میگفتن که با تبعیض نژادی مخالف بودند .(سرخها ) .

به نظر من کتاب جالبی هستش ولی خوب هر سلیقه ای نمی پسندش مخصوصا که خشونت درش انقدر زیاده که خود امریکایی ها هم معترض بودن بهش .

پی نوشت : خانه زاد ( ریچارد رایت ) ترجمه سعید باستانی . ترجمه خیلی خوبیه داره فقط نمیدونم چرا یانکی ها رو امریکای های جنوبی ترجمه کرده ! خود کلمه یانکی ها خیلی مفهوم بهتری داره .

 پی نوشت : منم اعتقاد دارم باید نهانمون رو همون تو نگه داریم و رو نریزیم چون اونوقت چهره زشتی پیدا میکنیم ! (؛

این چند روز  اصلا حس و حال جواب دادن به کامنت نداشتم ! حق بدید خوب من هم یک گیلاسم که گاهی انقدر تنبل میشم که حال هیچ کاری رو ندارم و اگر هم حال کاری رو داشته باشم  باید کاری رو بکنم که مهمتره . الان برمیگردن و کامنتهای دو تا پست قبل رو میخونم و به کامنتهای که درش سوالی بوده یا لازم الجواب بوده رو میجوابم . انشالله کامنتهای این پست رو همش رو جواب میدم . قول میدم ! جانم ؟ تف تو قولم ؟  خواهچ میکنم کاری نمیکنم که !!  (:

وووووییی همه همه همه کامنتهای پست ۷۳ رو جواب دادم .

بایتون


جمعه 17 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد و سوم

وقتی بچه بودم یه برنامه عروسکی از تلوزیون پخش میشد که شخصیت اصلیش یه شتر بود ! من خیلی کوچیک بودم ! خیلی ها ! شاید اصلا به دنیا نیومده بودم ! ولی یادمه این شتره با یه صدای با مزه ای میگفت وای بر من ! مگر من چه کردم !!! ( ها ٬ هم سند و سالهای من یادشون امد ) اسمشم نمیدونم شتر دانا روباه نادان بود ! شتر نادان روباه دانا ! شتر خر٬ روباه گوساله ! خلاصه اسمش یادم نیست ولی از دیروز که من این امار وبلاگم رو دیدم همش با این شتره هم زاد پندار ی کردم و دقیقا با صدای همون شتر هی گفتم وای بر من !! مگر من چه کردم !! ییهو ۴۰۰ نفر به امار وبلاگم اضافه شد !! بعد متوجه شدم بعضی از دوستان مطلب رو گذاشته بودند تو سایت های مختلف ! از دیروز این دست و پای من لرزید که خوب حالا از من چه توقعی میره ؟ اینجا مثلا روزانه نویسم و همیشه هم شاد نیستم ! بعد فکر کردم خوب تا حالاش خودم بودم از این به بعد هم خودم میمونم ! ( تکبیر )

 به قول بابای افشین ٬ وقتی کسی میگه این موها رو تو اسیاب سفید نکردم واقعا حق میگه ... بعضی از تجربه ها تو زندگی انقدر تلخه که موهات رو سفید میکنه ولی بازم اسمش تجربه اس ... این قضیه یخچال خریدن ما هم یه تجربه هم تلخ هم شیرین بود ! تلخش برا خاطر اینکه اشنایی که انقدر مراعاتشون رو میکردیم اینطوری در حقمون نا مردی کرد و از اون طرف یک غریبه از برادر بیشتر بهمون محبت کرد ! اقای امیر سمساری که به افشین گفته بودن خیلی اتفاقی تو یکی از سایتها که بالاترین ها رو نشون میداده اسم وبلاگ من رو میبینن و دقیقا اون موقعی میان که من قضیه یخچال رو نوشته بودم و چون ایشون دوست و اشنا داشتند خودشون گفتن که حاضر هستن کمکمون کنند . ما هم که واقعا مستاصل شده بودیم یه ایمیل زدیم و این شد که اقای امیر سمساری پا به پای ما و حتی بیشتر از ما دنبالش رفتند و فعلا امدند یخچال رو باز کردند و به برق زدند و  بررسی کردن و از خود سامسونگ بازرش فرستادند و  ... بقیه اش هم داره پیش میره و دیشب که یخچال باز شد چنان لبخندی زدم و چنان نگاهم برق داشت که اقای بازرس بد اخلاق خنده اش گرفت و اخرش که گفتم حاضرم پول درها رو نقد پرداخت کنیم تا زودتر این مشکل حل بشه خودش گفت حالا بگذارید ببینم چیکار میتونم بکنم بگذارید من هم سنگ خودم رو بندازم . بعدشم بازرسه برگشت گفت کاش درها اینطوری نبود تا این خوشحالی شما به دل من هم مینشست . انصافا باید بگم این یخچال نسبت به یخچالهای سایدی که دیدم خیلی سره ! یه چیز اخرم نفهمیدم گفت چیلر یا چیتر ؟ چیرر ؟ توی قسمت یخچال داره که خیلی معرکه است . فک کن یه مینی فریزره تو یخچال !!  بلاخره خدا هیچ وقت نمیگذاره من مستقیم از چیزی ذوق کنم ! همیشه باید یه دور تو روح و اعصاب من با کاردک خط بکشه بعد لبم رو به لبخند بگشایه ( نه خدایی داری فعل رو ! حالا بگید گیلاسی سوات نرررره !! ) 

 توی این هفته از بس هفته پر یمن و شاد و خوچحالی بوده برامون دو نفر هم فوت کردند و سور ما کامل شد ! امروز رفته بودیم مراسم ختم ! اولش که رفتم داخل مسجد رفتم به دخترهای متوفی تسلیت گفتم دست دادم و برگشتم یه گوشه نشستم ! هنوز فامیل شوور رو ندیده بودم ! یه خانومی بغل دستم نشسته بود با یه لحنی تهاجمی برگشته میگه تو کیشمیشی ؟ (نزدیک بود بگم نخیر نخود فرنگی هستم !!!) با لبخند میگم عروس برادر مرحومه هستم ! میگه بهت یاد ندادن وقتی میری مراسم ختم دختراش رو بوس کنی و بشینی جلوشون گریه کنی ؟ هویجوری نیگاش کردم میگم برای چی ؟ خوب گریه ام نمیاد ! از کجا اشک در بیارم ! میگه نه نشونه شعور ادمه ! بهش نگاه کردم بعد سرم رو انداختم پایین شروع کردم فاتحه خوندن ! بعد دارم فکر میکنم من جای دختر این دخترهای مرحومه هستم ! خوب خودم رو بندازم روشون و جیغ بزنم ای بی مادر شدم ای بی مادر شدم و موهام رو بکنم  اینا نمیگن این دختره خله ؟ سرم رو کردم تو یقه ام تا کسی متوجه خنده ام نشه ! بعد ییهو مادر شوهر جان رودیدم که یا ذوق و شوق برام دست تکون میداد ‌! از بغل خانومه فرار کردم رفتم به مادر شوهر جان میگم این کی بود من کنارش بودم میگه همسایه کنار مسجده !!! فک کن !!!

مادر شوهر جان من رو نشوندن کنار مهربون ! البته مهربون به پای من بلند شد و من کنارش نشستم ! اولش یه قران برداشتم و شروع کردم به خوندن ! با خودم گفتم یه دور ختم قران کنم لازم نیست با کسی صحبت کنم و هویجوری سرم پایین بود و دیدم وای چقده این قران سخته !!! یه سوره بهم افتاده بود اخرت این اعراب و سکون و قلب به الف و .. ! فک کنم  وقتی من قران میخوندم  خدا نشسته بود دستش رو زده بود زیر چونش داشت سیگار میکشید از حرص  !!! مگه تموم میشد !!! مث این بچه ها دستم رو گذاشته بودم زیر کلمه ها و حروف رو میکشیدم  ! یا یه حرف زیاد میاوردم یا کم میامد !!! اخرش دیدم یه خانمه دنبال قران میگرده سریع برای خودم رو بهش دادم گفتم من یه بار خوندم ها شما ولی یه دوره بکن ! بعد من اینجوری نشسته بودم ! مهربون اینجوری ! چند دقیقه در و دیوار و  گونجیشکا رو نیگا کردم بعد برگشتم به مهربون گفتم خوبی ؟ رنگ و روش باز شد !! تاسف نمیخورم ها !  من باب اینکه بهم توهین شد و خودم باب اشتی رو باز کردم ناراحت نیستم ! فقط امیدوارم انقدر شعورشون برسه که درک کنند چه جای زخمی روی من موند !

بیست دقیقه ای با مهربون حرف زدم بعدش طی یک عملیات جا به جای من منتقل شدم کنار زن عمو بزرگه افشین ! ام الطلبکار از عالم ادمیت !!! یعنی یه جفت گوش گیر اورد هی گفت هی گفت ! اره اینا به من گفتن تدارک کم دیدم تو بچه هات رو نیار !!! اره دیشب گفتیم به جای ۷۰۰ تا غذا هشتصد تا در نظر بگیرن گفتن ما هفتصد تا در نظر میگیریم هر کی دیر امد گشنه بمونه ! اره خدا بهم پسر نداد پشت و پناه ندارم ! اره داماد دارم جلوی پام بلند میشن همچین مامان مامان بهم میگن که پسر داشتم بهم نمیگفت ! اره این شهناز رو میبینی چقدرخرما میخوره مثلا قند خونه داره ! بگذار فردا مثل من انسولینی بشه اونقت بهش میگم ! اره من جوون بودم زن عمو جون پاهام رو تا اینجا میزدم بالا میرفتم حیاط رو با فرچه و وایتکس میشستم فکر میکردم زن خونه دارم ! بهش میگم زن عمو منم چون شما اینطوری شدی خیلی در قید و بند کا رخونه نیستم ! میگه زن عمو خونه تمیز نشونه سلیقه زنه ! زنی که خونش تمیز نیست باید زد تو سرش !

زن عمو جون این دختره رو میبینی ؟ بله دیدمش  . این  دختر دایی پسر زنه عموی همسایه مادر ش اینا  فوت کرد  چهلمش نشده بود رفت موهاش رو مش کرد ! من : الله اکبر !!!!! چرا اخه !!! چرا تا سالش وای نستاد !!!! زن عمو جون من مادرم مرد تا یک ماه اب و نون از گلوم پایین نرفت !!! همش یاد عزیزیش می افتادم این جیگرم اتیش میگرفت ! مادرم جوون جوون مرد و بی مادرم کرد !  خواستم بگم زن عمو جان خدا بیامرزتش مادر شما که هشتاد و خرده ای سنش بود ! به جاش فقط گفتم خدا ادمها رو گلچین میکنه دیگه زن عمو جان ! این جمله من تموم نشده  دختر مرحومه شروع کرد به گریه کردن و هی ناله کرد ای وای مادرم ای وای مادرم !!! این زن عمو روسریش رو گرفته جلوی دهنش به من میگه نمیفهمم این اداها برای چیه ! انگار دختر ۱۴ ساله زیر خاک کردن !!! من هویجوری با دهن باز داشتم دنبال گونجیشکه میگشتم !!  دیگه جاتون خالی این زن عمو جان مخ و پانکراس و تمام گلبول های سفید و پلاکت های من رو خورد در عرض همون یک ساعت که اونجا نشسته بودم ! خودم که یادم نمیاد ولی دوستانی که از اونجا رد میشدند میگفتند نشسته بودی و  داشتی دیوار رو گاز میگرفتی !

یعنی شما میدونستید اشرف خانوم برای جهاز سپیده برداشته یه دست لیوان ایرانی برده ؟ اخه چرا نمیدونستید !!! یه نکته به این مهمی رو نمیدونید چطوری به اینجا رسیدید !!! بهش میگم زن عمو ساعت انسولینتون گذشته میگه ای زن عمو جان پیر شدم دیگه ذهنم یاری نمیکنه !( من نمیدونم این ذهنه چرا برای یاد اوری ظلم و ستمی که ده هزار سال پیش به زن عمو توسط جاری و مادر شوهر و خواهر شوهر شده بود  یاری میکنه ولی تو حالت روتین یاری نمیکنه  !!! )

ای مادر چقدر غیبت کردم !!! استخونهام وا شد !!! دفع دیگه میخوام از این سوسن سینه گنده  تو کوچه پشتی بگم داری میای یک کیلو تخمه افتاب گردون هم بیار٬ بشکنیم و با هم اختلاط کنیم خواهر !!! نه خدایی دیدی برا جهاز سپیده برداشته بود یه دست لیوان ایرانی برده بود !!!! تف  ! تف به این روزگار !!

از دوستان عزیز عذر میخوام که به معقوله مهم و شیرین غیبت کردن پرداختم ! چیه خوب ؟ کنار دکتر  قمشه ای و پروفسور حسابی ننشسته بودم که !!! کنار زن عمو جون نشسته بودم  ! مخم داره گلاب به روتون ! روم دیوار می .... ه !

 پی نوشت : وای بر من !! اخه من با هشتاد تا کامنت بی جواب چه بکنم ؟

بایتون فعلا

............................

تایید کامنت دونی رو برداشتم ! کلا مثل اینکه مرض دارم میگذارمش !!! به هر حال هنوز به کامنتها پاسخی ندادیم ! انشالله به همش پاسخ میدیم !


چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
صفحه هفتاد و دوم

یکی از چیزای که همیشه برام جالب بود و بهش فکر میکردم بسط معنایی کلمه الله اکبر هستش .

اصولا الله اکبر برای ما این معنا رو داره : خدا بزرگ است .

اما این تنها معناش نیست . الان خدمتتون  ثابت  می کنم که همین کلمه چه دایره معنایی گسترده ای داره !

تا حالا انقدر خوش شانس بودید که وقتی کسی داره نماز میخونه در صحنه حضور داشته باشید ؟  خوب من یکی از اون در صحنه نماز خور های مشتی هستم ... یعنی اصلا خدا من رو ساخته برا همین خاطر ... اگر نبود این تو صحنه بودنها من هیچ وقت به این مرحله از دانش نمیرسیدم که بتونم این بحث رو باز کنم ( اشک شوق )! البته داشتن مادر ٬مادر بزرگ و مادر شوهر و سایر وابستگان ! باعث شد من به این مهم دست پیدا کنم  . اولین باری که توجه ما جلب شد به این کلمه الله اکبر وقتی بود که داشتیم با مبایلمون بازی میکردیم و دراز کشیده بودیم روی کاناپه و مادر عزیز در حال نماز خوندن بودن ! وسط نماز بود که دیدیم ییهو گفت الله اکبر ! محل ندادیم ! اون موقع هنوز نمیدونستیم معنی غیر از خدا بزرگ هست داره ! باز گفت الله اکبــــــر ! نیگاش کردیم ! الله اکبــــــــر !! از جام بلند شدم ! الله اکبـــــــــــــــر  ! ( هی هم این صداش داشت صوت ملکوتی میگرفت و میرفت رو ولوم خدا !! ) رفتم روبروش وایستادم ! یکی اینجوری یکمی اونجوری نیگاش کردم ... بعد چون دیدم بیسیار بیسیار در عمق نمازه (یعنی الان میتونستم تیر رو از تو پاش در بیارم دیگه ) تصمیم گرفتم باعث به بطلان کشیده شدن نماز نشم و باهاش صحبت نکنم لزا شروع به اجرایی پانتومیم فرموده ... گرچه اخر پانتومیمیمان داشتیم بندری میرقصیدیم !!

... الرحمان رحیم ( الله اکبر ) ٬ مالک یوم الدین (الله اکبـــــــر ) ٬ ایاک نعبدو و ایا ( الله اکبــــــــــــــــر )  حالا من رو تجسم کنید ! روبروش ایستادم با این قیافه نیگاش میکنم هی دستم رو میگیرم به سمت بالا و سرم رو چپ و راست میکنم و منظورم اینه که چیه ؟ چته خوب ؟ چی میگی مادر من ؟  اونم ( الله اکبـــــــــــــر  ) ... خلاصه این نماز  با یک خط درمیون الله اکبر تموم شد و ما یه دور عربی ٬ لزگی ٬ ترکی وکردی رقصیدیم روبروش ٬ اخرم نفهمیدم منظورش چیه !! تا اینکه به محض اینکه سلام داد ٬ جیغ زد برو زیر گاز رو خاموش کن چرا متوجه نمیشی چی میگم ؟!!! ( عذر میخواهم مادر جان اصولا بنده خر تشریف دارم که نمیفهم الله اکبر یعنی زیر گاز رو خاموش کن )

سری بعد دیگه خودم اوستا شده بودم ! ( معمولا به من یک بار باید یه کاری رو گفت ) تا شنیدم  الله اکبر پریدم دم گاز ولی دیدم چیزی روش نیس  !! ما هویجوری مونده بودیم که باز الان باید براش یک دور رقص سما  بریم که شکر خدا اخرای نمازش بود و بلافاصله در حال سلام دادن گفت ! قرصت رو خوردی ؟  گذشته از وقتش !! ( انقدر این مادر ما با هیجان ساعت قرصم رو یاد اوری کرد بعد ازش کلی تشکر کردم که جونم رو نجات داد و نگذاشت از وقت اموکسی سیلینم یک دقیقه بگذره و ما به خاطر غفلت در خوردن قرص  فوت کنیم !!  )

یه بار با دخترا داشتیم حرف میزدیم که صدای الله اکبر مادر شوهر جان رفت بالا ! ما که اگاهی داشتیم متذکر شدیم که الان یه چیزی در حد مرگ مهم هست که اگر نمازش تموم بشه و ما اون کار رو انجام نداده باشیم همگی میمیریم ! اینطوری شد که هر سه به جنب و جوش افتادیم ! گاز رو چک کردیم ! قرصهامون رو خوردیم ! وقتی دیدیم نه باز الله اکبر داره تو نمازش گفتم بچه ها بشینید کارتون رو بکنید تا نمازش تموم بشه این یک معنای جدید از الله اکبر هستش ! و اینطوری شد که ما کشف کردیم معنای دیگر الله اکبر میشود ! پاشید در اتاق رو باز کنید خفه شدم از گرما !

جالب ترین الله اکبری که شنیدم رو میگم و بعدش دیگه فقط می پردازم به معنا (زن حامله و کسانی که ناراحتی قلبی دارن این قسمت رو نخونن  )  .... شوهر عمه افشین جان داشت نماز میخوند و نوه کوچیکش که نتیجه لقاح تخم جن با ادمیزاد هستش هم داشت اون اطراف بازی میکرد ! وسطهای نماز شوهر عمه جان بود که یک الله اکبر با صدای دردناک و نفسی بریده به گوشمون خورد و این دیگه صداش بالا نمیرفت و هی از اوجش میامد پایین و به سوزش اضافه میشد !! دیگه وارد بودیم و همگی دویدیم اطراف رو گشتیم ! گاز رو چک کردیم ! قرصهامون رو خوردیم !در اتاق رو باز کردیم و اخرش که دیدم نه این صدای الله اکبر قطع نمیشه هویجوری وایستادیم روبروی شوهر عمه جان که دیدیم شوهر عمه جان با این قیافه تو قنوت مونده و  نوه شوهر عمه جان با این قیافه   دستش رو گرفته به دو تا از اعضای همگون شوهر عمه جان و داره تاب میخوره ...  به علت دلخراش بودن از شرح ادامه ماجرا حذر میکنیم !

الله اکبر : بزن کانال شیش اخبار ورزشی شروع شد !

الله اکبر : من هستم ولی نیستم !  ( تجسم کنید ٬ تلفن زنگ میزنه و شما داری مکالمه میکنید که الله اکبر ها شروع میشه انقدر مکالمه رو کش میدید که ببینید چی میگه و منظورش از الله اکبر چیه ؟ به محض اتمام نماز میگه اگه فلانی بود بگو من خونه نیستم و تو اونوقت دلت میخواد گوشی رو بکوبی تو سرت چون اصلا فلانی نبوده و تو یه ساعت داری مخ میخوری!! ) نه٬ خدایی فک کن !

الله اکبر: خاک تو اون سرت ! ( دو نفر دارن با هم بحث میکنن ٬ نفر سوم هم با خشم هی میگه الله اک ... بر ! )

الله اکبر : زنگ بزن  به مژده اینا بگو ناهار فسنجون گذاشتم بیان دور هم باشیم .

الله اکبر : پاتو از رو چادرم بردار .

الله اکبر: سلام علیکم ٬ خوش امدید ٬ چه عجب از این طرفها  ٬راه گم کردید ؟  ( جون گیلاس اگه بگذارم مهمونها برن ٬ تو نمازت روتموم کن !! )

الله اکبر : یادش بخیر بچه بودم یه بار با بابام رفتم بازار .... ( سی و پنج صفحه اول کتاب کلبه عمو تام رو خونده باشید این معنی متوجه میشید ! )

پی نوشت : ادامه بازی ها به زودی ٬ ادم که همش بازی نمیکنه ! خوچتون میاد من همش بازی کنم شماها به کارهای موهوم بپردازید ! (:

بایتون فعلا


دوستان تایید کامنت دونی رو برداشتم ! به کامنتها جواب ندادم انشالله برمیگردم و جواب میدم !  یک نکته جالب تایید کامنت دونی رو برداشتم زده ۳۵۱ تا کامنت جدید دارم !! معععععععععع

1 2 3 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 807548


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر
شناسنامه کامل من...