گیلاس خانومی هستم
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
جی میل گیلاسی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

خوب یکی کمکم کنه من قالبم رو درست کنم دیگه !! بابا به خدا هزینه اش رو میدم !!!

پی نوشت هشت ساعت بعد !

حالا من به کدومتون بگم ؟

به خاطر شرایط به وجود امده همچنان .....

 

اینو میبینید ؟ سفیدش رو میخوام یعنی بک گراندش سفید باشه حالا دو رنگیش ه رچی بود فقط ملایم باشه رنگش و اینکه تقریبا کامل هم باشه ... یعنی تقویم و لینک دوستان و روزانه و ارشیو رو داشته باشه ... البته اگر امکانش باشه ! ولی سادگیش و یک دستیش اینطوری باشه ...  یه گل کوچیک داشته باشه و کلا هوشگل باشه !! سخته ؟ البته این از کارهای آپادانای عزیزه براش کامنت گذاتشم که جوابی نگرفتم و برام جالب بود که یک طراح قالب اونم با اون کارها وبم رو میخونه ((=

این فرم قالب بود خودم میدونم اگر تقویم و اینا رو بگذاریم تغییر میکنه حالا اگر لازمه من کاری بکنم بهم تو کامنت بگید !

به هر حال این همونه ...

من امشب مهمون دارم و تازه الان نزدیک دو امدم خونه و یکمی سرم شلوغ شده ...ببخشید !


سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386
صفحه نهم (تولد افشین خانمان)

چه عجب !! بالاخره من یه خبر خوش برا شما ها داشتم !! خدایی خودم کف کردم بس که خبر دستگیری و دعوا و خون ریزی و بزن و بزن و طلاق و اینا اینجا نوشتم !!!!! امروز به هر کی گفتم از شرکت زنگ زدن و من رو خواستن و رفتم و قرار شد از شنبه برم سر کار خوشحال شد !! واقعا برق خوشحالی رو تو نگاه مونا ! مهسان ! دوستانم دیدم !!  تلفنی هم به هر کی گفتم بهم تبریک گفت !! فقط یک نفر ! اولین نفری که بهش گفتم سکوت کرد !! جالب مامان اقای همسر بود که برگشت گفت یعنی تا یک سال دیگه باز بچه دار نمیشید ؟!! بعدشم خودش برگشت گفت خوب باید حداقل تثبیت بشی دیگه !! ( این قسمت رو بعد بیشتر توضیح میدم ! )

اما از تولد افشین بگم .... دیروز که رفتیم خونه مامان افشین صدای ضبط از تو کوچه می امد !! افشین به محض اینکه در رو باز کرد شروع کرد به رقصیدن و قوم و قبیله هم که فقط قربون صدقه اش رفتن .... یه پسره با این همه دختر ... اون وسط همه دارن میرقصن افشین هم رفت قاتیشون و دقیقا تو اوج رقص زده اخبار ورزشی نیگا میکنه !!! ایدین هم تلفن رو برداشته شماره مغازه باباش رو گرفته امده کنار بلندگو های ضبط ایستاده داد میزنه صدای ضبط رو  کم کنید من دارم با تلفن صحبت میکنم !! حالا نه تماس خارجه داشت از امریکا !! اصلا خدایی اخرین معامله شون رو هوا مونده بود انقدر بچه کارش واجب بود !! وقتی ایدین خان تلفنی به باباشون فرمودند که امدنی برام لواشک بخر  ما اجازه پیدا کردیم صدای ضبط رو زیاد کنیم !! اقای تولد رو هم پرت کردیم بالا بره با تلوزیون طبقه سوم اخبار ببینه !! بعدم باز خودمون رقصیدیم ! منم نه که خیلی زانوهام سالمه !! فقط باید ترکی میرقصیدم !! بعد شب از درد زانوهام بشینم گوله گوله اشک بریزم !! تولد تا جای خوب بود که مردا نیومده بودن !! وقتی امدن مهمونی خشک شد !! یکمی هم با مردا رقصیدیم ولی دیگه همش شد حرفای مردونه و کارهای مردونه !! ما هم رفتیم سی خودمون ! فقط صحنه بامزه بعدش این بود که رضا داشت با من حرف میزد ! یعنی یعنی من نشسته بودم بغل دستم مهربون و بعدشم دختر عموی افشین و مونا ... رضا هم روبروی ما ها ایستاده بود ... یه مرتبه وسط حرف رضا ایدین امد یه لگد زد به رضا که اشتباهی رفت بین پای رضا و خورد به اونجاش و خود ایدین هم افتاد زمین !! منم که اخر خود داری !!! ولی خدایی خودتون باید می بودید و میشنید که چه موجی تو صدای رضا افتاد موقع اصابت ضربه !! منم که یه مرتبه با دستم صورتم رو پوشوندم و کر کر خنده !!! فک کنم بیشتر از رضا من قرمز شدم !!! جالبه هیچکی ندید و بعد متوجه شدن !! مهربون گف چی شد ؟ رضا هم که دید من دارم اونطوری میخندم برگشت گفت هیچی عمه خانوم شدم !!

دیشب همه به افشین پو ل هدیه دادن ! اونم برگشته میگه دستتون درد نکنه بابت قسط بانکم خیالم راحت شد !!

امروز هم که نوبت تولد دو نفره ما بود ... همونطوری که گفتم قرار نبود سوره پرایزش کنم ولی کردم ... البته یکمی شدتش کم بود .... بهش گفتم بره همون ادکلن فروشی که همیشه ازش خرید میکنیم و براش دو تا ادکلن خریدم !! این افشین خان ما بعد از اخبار ورزشی و فوتبال به ادکلن علاقه داره و کلی بابت این هدیه من خوشحال شد !! و طبق معمول خوشحالیش رو با خرید کردن برا من نشون داد !! من براش  یه BVLGARI  و یه euphoria  خریدم جفتشم صد میل ... البته قرار بود بلیت رفت و برگشت به کیش براش بگیرم ولی منصرف شدم بعدش قرار شد ببرمش اسکی کنه اونم پشیمون شدم یعنی به خودش که گفتم استقبال نکرد ولی تا گفتم بریم ادکلن فروشی بی حرف امد ... فک کنم سفر میبردمش هزینه اش بیشتر میشد !! به  هر حال افشین هم به خاطر استخدام من برام از همون euphoria زنانه اش رو گرفت که بوی خیلی خوبی داره ..خدای هر سه تاش خیلی خوش بود هستن ... الان من قیمت بگم یکی میاد میگه باز فلان و بیسان ولی تجربه دارم که هی میاید و میرسید چند خریدی ... اون بولگاری رو خریدم  ۵۵ ولی جعبه تسترش رو بهم داد چون اشنا بود به خاطر جعبه چهار پنج تومن کم کرد و شد ۵۵ تومن ... اون ایوفوریا ها هم زنونه اش ۷۰ تومن و مردونش ۶۵ تومن ... اینم عکسشون

بعد از خرید ادکلن باز به سلیقه من رفتیم گرد باد و البته بماند که افشین داشت با من شوخی میکرد و ذوق زده ادکلن هاش بود ابی هم داشت چه چه میزد و اقای افشین خان تحت تاثیر جو یه مرتبه دست من رو گرفت و هی بوسید و من هم تحت  تاثیر قرار گرفتم و دستم رو گذاشتم پشت گردنش و بردم تو بلوزش و نازش کردم که یه مرتبه دیدیم مسیر رو اشتباه رفتیم و همین باعث شد دقیقا ۴۴ دقیقه تو ترافیک بمونیم !! اونم در حالی که اگر فرعی رو مییچید تو خیابون اصلی دقیق رو بروی پارک ملت در میامد!!

افشین از شامی که بهش دادم بیسیار بیسیار خوشنود شد و من هم که از خوشی اون ذوق مرگ بودم ییهو تو مسیر برگشت به خونه ذوق اوازم قلمبه شد و نمیدونم از کجام در اوردم که تو ماشین شروع کردم به چه چه زدن که عشق  ۳۳ ساله من کوچولو دوستت دارم !! بعد یه نیگا به افشین کردم و شعرم رو تصحیح کردم که عشق ۳۳ ساله من نره خر دوستت دارم !!! افشین اولش تقریبا منفجر شد از خنده بعدشم گفت خیلی اصلا شخصیت ندارم که به شوهرم همچین حرفی زدم !! به هر حال فقط میدونم که کوچولو برای اون قسمتش مناسب نبود !!!

الانم که اینا رو دارم مینویسم افشین خوابیده چون دیشب تا ساعت ۴ داشتیم فیلم ۸۸ رو نیگا میکردیم !! قشنگ بود ولی به پای فیلم ها ی این سبکی که دیده بودم نمیرسید ... فقط چون ال پاچینو رو دوست دارم خوشحالم که دیدمش !! الانم میخوام برم یه فیلم ببینم !!

فعلا بایتون !


یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386
صفحه هشتم

 یک خانومی امده اینجا ادعا کرده که من شوهر ایشون سرمون تو یه طویله هست ! و کلی بهم فحش دادن ... اول که باید بگم احتمالا منظورشون از طویله همون آخور هستش ! بنده خدا هول بوده نتونسته درست منظورش رو برسونه بعدشم که من رو تهدید به حسابرسی کردن ... یعنی اول قراره بره حساب شوهرش رو  برسه بعد بیاد سراغ من !!! من کامنتهاش رو اینجا گذاشته بودم که دوستان گفتن بردارم و بهش اهمیت ندم ...چیز خاصی نبود فقط فحشه به بنده بود !! به هر حال به زودی من رو از طریق اینترنت میکشن !! احتمالا مسمومم کنن !! شایدم با تیر کشتنم !! شایدم از پشت سر با تبر بزنه تو کمرم  !

من فردا امتحان تربیت بدنی دارم صد صفحه جزوه !! که یک عالمه مطلب در مورد هیدروکربنها و  شکستگی و در رفتگی و اسکولیوز و افتادگی سقف وا ژ ن !!! کلا پر از اصطلاحات پزشکیه !! روی جزوه هم نوشته ( ویژه دانشجویان دارای مشکلات جسمانی ) من رو میگه ها !! یک بار همش رو خوندم غریب به ۹۰ درصدش رو میدونستم یکی برا اینکه من رشته ام تجربی بوده بعدشم اینکه من یه زمانی کتاب داستانهام کمک های اولیه بود و عاشق این بودم که بشینم در مورد دیابت و سکته و  پریود و زایمان و شب عروسی و  اناتومی اندام های جنسی و  (بهتره جلو تر نرم !! )  مطلب بخونم !! البته کلی هم روانشناسی کودکان خوندم !! واقعا چقدر پایه ام رو برای رشته مترجمی محکم کرده بودم !!!

بین نوشت : اها ببینم این قضیه چیه دو سه نفر امدن میگن من میتونستم میشستم درمورد ... هم مینوشتم ؟ ببینم مگه شما جلوی من رو گرفتی ؟ یا فک کردی از کسی میترسم !! یعنی چی من اینجا مینویسم پریود شما ها رنگ به رنگ میشید !! افرین به شما که خیلی با حیا هستی !! من حیا ندارم !! بچه که بودم حیام رو سگ خورد  !!  چه گیری کردم با اینها ها !!! ببین ادم رو چطوری وادار به خشانت میکنید !! خدایی مرض دارید میاید وبلاگ من رو میخونید و حرص میخورید !! فک کنم باید برم وبلاگم رو معرفی کنم به این سازمانهای جاسوسی که شکنجه گاه دارن !! والا !! به متهم بگن بشینه وبلاگ من رو بخونه شکنجه بشه !! مث اینکه واقعا تاثیر داره !!

این پاراگراف بالا در دو کله میشد این : پدر جان این وبلاگ رو نخون و اگر خوندی نظر نده و اگر نظر دادی زر نزن و اگر هم زر زدی ... صب کن ببینم چطوری قراره اینترنتی به حسابم برسن به حسابت میرسم !!! صب کن !!  

پس فردا تولد افشین خان ماست ! الهی فداش بشم داره میشه ۳۳ ساله !!! بهش میگم هدیه تولد برات چی بگیرم ... میگه یه مبایل ای وان برای تو !!! دلم یه طوری شد !! همچین ریخت پایین !! میگم من مبایل بخرم میشه هدیه تولد تو ؟ میگه مهم اینه من خوشحال بشم !! امسال میخوام به روش خودش عمل کنم !! از اونجای که ما پر پر شدیم ولی این بشر یک بار ما رو سوره پرایز نکرد بنابراین ما هم از سوره پرایز کردن صرف نظر میکنیم و ایشون رو میبریم تو خود ماغازه و میگیم که انتخاب بفرمایند !! وای چقدر سخته برا مردا هدیه خریدن !!!!! در ضمن شام هم میخوام ببرمش بیرون و گل و کیک براش بخرم .... مهمونی هم نمیدم !! چون نمیتونستم فردا امتحان دارم و پس فردا تولدشه !! خدایی معلوم شد من چقدر ... گشادم !!! به هر حال دلم میخواد اینبار جشنمون دو نفره باشه !! تازه فردا شب (منظورم همین امشبه ! ) خونه مامان افشین دعوتیم به صرف تولد شازده و سه شنبه هم خونه مامانم  برا داماد جونش تولد گرفته !! خودم هم که دوشنبه !!! بعد کلا گور بابای تحقیق ها و ترجمه های من !!

امتحان فردا هم تصمیم دارم هر جا از کمک های اولیه نوشته بود بنویسم یه چسب زخم رو موضع  زخیم شده میزنیم و منتظر میشیم تا امبولانس بیاد !!! حتی اگر طرف داره خفه میشه !!! بدبختی نمیدونم امتحان تستیه یا تشریحی !!

وای چقدر زندگی شیرینه !! چقدر همه چی خوچحال کننده اس !!   

 


شنبه 24 آذر ماه سال 1386
صفحه هفتم

خدمت اون دوستایی که میگن گیلاسی عوض شده عرض کنم که پدر جان تو هم بگذارن لای دستگاه منگنه اخر سر عوض میشی٬ میشی لواشک گیلاس !! اما خوب این یک هفته برای من کلا هفته خوبی نبود ! یعنی دقیق تا پنج شنبه ساعت ۵ خوب بود بعدش رو مینویسم تا بخونید !

۱- پنج شنبه وقتی امدم خونه داشتم با ذوق برای افشین تعریف میکردم که عجب جای خوبی بود و چقدر جالب بود و  وای و جیغ و اینا که دیدم با اخم برگشت گفت که من ناهار نخوردم و بعدشم بلند شد جلوی من دو تا تخم مرغ درست کرد و نشست مث این بیچاره ها خورد !! دقت کنید این کار فقط در جهت بر انگیختن حس دلسوزی و غلط کردن من بود که کاملا ارضا شد !! و من دچار عذاب وجدان شدم !!! اما اینکه تو روز های عادی محل کار افشین بهش یا کباب میدن یا جوجه یا ماهی و ماهیچه و من تو خونه بعضا یا چیزی نمیخورم یا بخوام به خودم خیلی  اهمیت بدم نون و پنیر میخورم ... اصلا و ابدا حائز اهمیت نیست !! دارید که این اقایون واقعا چقدر موافق تفریحات سالم خانومهاشون هستن !!

۲- خوب گوشه و کنار گفتم ... یه دوست صمیمی من دقیقا همون شب پنج شنبه قاتی کرد و هی به من اس ام اس های نا فرم زد و پدرم رو در اورد و ماشاالله انقدرم منطقی شده بود که حد نداره !!! اصلا بگی حرف های خودش رو زد و من بدبخت مونده بودم که مگه چیکار کردم این اینطوری شده نگفتی !!! بعدشم که من قاتی کردم و زدم باز این وبلاگ بدبخت رو ترکوندم !!! این شد دفعه دوم !! دفعه قبل گفتم بیاید این وبلاگ رو از دست من بگیرید !! اما این دفعه میگم برید اونو بگیرید که انقدر رو اعصاب من اسکیت نکنه !!!

از اینجا بنده رفتم تو مود دیپرس !!

۳- روز پنج شنبه که رفته بودیم بیرون به شراره و فیروزه گفتم که دنبال کار میگردم و برام نوع کار مهم نیست و یه سری مسائل برام شرطه و گفتم که خیلی نگران این هستم که کاری پیدا نکنم ..البته برا من همیشه کار نویسندگی بوده ولی دوست ندارم نوشتنم رو بکنم وظیفه ! در ضمن درامدی هم نداره ! شنبه فیروزه زنگ زد که برم فلان جا و رزومه بدم  ... و من رو دایی فیروزه که مدیر عامل شرکت بود معرفی کرده بود ... خلاصه رفتم و حدود ۴۰ دقیقه صحبت کردم و زمان امادگی برای کار رو زدم ۸ بهمن و اون اقای که رییس هم گفت که به نظرش من دختر عمیقی هستم و همونجا که منو پسندید ولی جواب رو گفت چند روز بعد میگه ... در ضمن چون شرکت قراره حدودا یک ماه بعد تغییر مکان بده احتمالا شروع کاریش هم همون موقع باشه ... ولی این رو به من روز چهارشنبه گفتن و من از منتظر موندن برای جواب کلافه بودم و اون خبر خوش که گفتم هم همین بود .. الان فیروزه میگه نظر اون اقا خیلی مثبته ولی زمان جابه جای شرکت نتیجه نهایی میرسه ! حدودا یک ماه دیگه ...برا همین من فعلا اصلا بهش فک نمیکنم  ...  و کلا به خاطر شرایط زندگیم عادت دارم مثبت بهش فک نکنم و برای همین نمیتونم به عنوان یک دلخوشی ببینم  !! و همین تو روحیه من خیلی تاثیر بدی داشت !

۴ - بعدش به خاطر مشکلات قبل من حساس شده بودم و افشین بهم اشاره میکرد به همه جام بر میخورد !! نشون به اون نشون که بعد از یک کلمه حرف افشین یک ساعت گریه میکردم !! و این اتفاق چند بار تو این هفته افتاده و اخرینش هم امروز بود که سر هیچی باز من عصبانی شدم و قهر کردم و امدم تو اتاق خواب و در رو هم قفل کردم !! جالب اینجا بود به محض اینکه افشین امد در زد در رو باز کردم !!!   هنوز خودم تو کف فلسفه در قفل کردنم هستم !!

۵ - و اخرین فشار وارد همین بعد از ظهر بود که خونه دایی بزرگه بودیم قرار شد بریم به یکی سر بزنیم حالا که همگی جمعیم و ۶ تا زن با ۸۷۳۸۶۷ تا بچه ریختن تو ماشین و من بدبخت که از همه ظریفترم رو انداختن رو دنده  و ترمز دستی !! همین که نشستم شروع کردم به جیغ و داد که این چیه !!! من چطوری اینو تحمل کنم !! خانواده به یاری ام امدن و یک دونه از این بالشت گردنی ها رو دادن من گذاشتم زیرم بعدم زندایی وسطی رو چپوندن کنار من و در رو هم کوبیدن به هم به طوری که من خودم حس کردم کلیه زندایی از اونطرف امد اینطرف و دو تا کلیه اش یه جا قرار گرفت !! منم که جفت پاهام یکی شده بود و هر وقت که راننده دنده عوض میکرد من کلی ریاضت میکشیدم و حالا باز خوبه راننده افشین بود و گرنه که  !!!! استغفرالله !!! صلوات !!خواهرا جدا صلوات بفرستن برادرا جدا !!! بعدم تا راه افتادیم با اون وضع فجیع دختر داییی وسطی (هانی ) شروع کرد به زر زر که من مامانم رو میخوام و تو یه وجب جا به پاوروتی خدا بیامرز (برای شادی روحش فاتحه مع الصلوات ) گفت زکی !! بعد از بس شدت زر زر زیاد بود که زدیم کنار و این تحفه هم امد جلو بغل من و زندایی !!  یکی نبود بگه اخه به قول خودش گوزفند !! (شرمنده همون گوسفند خودمونه !) مگه جلوی ماشین داشت یه مسیر دیگه میرفت که ترسیدی مامانت بره !! بعد خانوم امده نشسته برا من رقصش گرفته و هی داره قر میده و وسط های مسیر خسته شده بود غر میزد که پش تی مییسیم (پس کی میرسیم !! ) بعد هر سی ثانیه برا خالی نبودن عریضه از من میپرسید می می برا شی دماخت زخیم شوده (می می ( اسم مستعار بنده در خانواده )  باره چی دماغت زخم شده !!   ) بعد هم یه جاهای احساس میکرد جا خیلی زیاده و شروع کرده بود به افتاب و مهتاب زدن تو اون جا و هی این دست یا پاش رو میگذاشت رو مثانه من بدبخت تا جابه جا بشه   !! منم که اصلا دستشویی نداشتم و اصلا جیغم در نمیامد و از اونور زندایی اوضاعش خیط تر از من و کلا ما داشتیم جلو اشک میریختم از خوشی و پشت سری ها خوچحال خوچحال تخمه میخوردن !!! بعد اصلا بگی من فحش دادم به دایی ها و اون ماشینهای که خوابیده بود تو پارکینگ نگفتی !!!

۶ - و در اخر دانشجوی ترم اخر هستم و دارم یکی تو سر خودم میزنم و یکی تو سر تحقیقهام و ترجمه هام و بیسیار بیسیار خوچحالم کلا !!

نه خدایی اگر سنگ هم بود در برابر این همه فشار کم میاورد چه برسه به من که یک عدد گیلاس هستم !!! حالا هی بیا بگو عوض شدی !!!

پی نوشت : این چیزی که الان میگم رو بک گراند تمام حوادث زیبای بالا بکنید ! نزدیک ده روزه زانوی راستم به شدت درد میکنه و نمیتونم خیلی حرکتش بدم تو حالت زاویه دار هم قرار نمیگیره !! درد بدی که میزنه زیر زانوم  و روش و با سکون هم تشدید میشه !! به هر حال خیلی ممنون نمیخواد تشویقم کنید که برم دکتر !! دیگه انقدر اذیتم کرده دارم خودم تشریف گندم رو میبرم !! فچ کنم استئوپورز مرغی گرفتم !!

پی نوشت : به یک عدد طراح قالب حرفه ای نیازمندم ... هزینه ساخت هم هرچقدر شد به دیده منت ...فقط جان من یه فکری به حال این قالب بکنید دیونه ام کرده !!


جمعه 23 آذر ماه سال 1386
صفحه ششم !

ببخشیدا ! گلاب به روتون ! روم به دیوار ! شرمنده ام ! من موندم این دوره های زنانه خودش کم گهیه که این قدرم پس زمینه٬  پیش زمینه ! دوران استقبال ! دوران پیشواز ! دوران نقاهت ! دوران کوفت و درد داره اخه !! چند روز پیش توی یک جمع زنانه دوستانه گفتم که سه روز بدنم فرم عادی داره ! اونم خودم معمولا نمیفهمم کی هست ! بقیه اوقات یا شکمم کمی ورم داره ! یا درد سینه ! یا ورم صورت ! یا کمر درد ! یا دل درد ! یا سگ اخلاقی  ! یا درد تخمدان و یا حالت تهوع الکی و هزار تا بازم کوفت و درد دیگه دارم !!!

نه واقعا کاش خدا هر چیزی رو تو بدن من انقدر کامل و دقیق و بدون حتی حذف یک نقطه قرار میداد !! از هر چی من کم کرده تمام هنرش رو گذاشته رو این موضوع !!!

حالا اگر فک میکنید چون در دورانی هستم که هیچ ربطی به اون قضیه نداره ولی تمام حالت هاش رو دارم ... چه عجب بابا !! شوما درست فک کردی !!

در همون جمع صدی نود مثل من شروع به مرثیه سرایی کردن !!! حالا  تو هی بیا بگو نه من هیچی نمیفهمم تا دل من بسوزه !!!  

بازم شرمنده ها ! گلاب به روتون این فقط یک بهم ریختگی اعصاب در عرض سه دقیقه بعد از یک گرفتگی کمر در عرض پنج دقیقه بود !!! 

پی نوشت : اگر جای خدا بودم حداقل این بنده اش رو که انقدر در این رابطه غر میزنه رو یائسه میکردم !! قربونت برم خدا تو این زمینه هم به من محل نمیدی!!!

پی نوشت : برای اینکه یک وقت خدایییییی ناکرده ذهنتون به طور کاملا اتفاقی و هویجوری ناگهانی به سمت این نره که شاید بنده حامله باشم باید عرض کنم که نه عزیزم ... البته میدونم که شوما اصلا محال بود ذهنت بره اینوری !!! اصلا تجربه ندارم که امدم گفتم سرم درد میکنه امدید پرسید گیلاسی حامله ای ؟ نه خدایی فقط خواستم اون یه نفری که ذهنش ممکنه خطا کنه بدونه نه خبری نیس دادچ من بنده شیشه ٬ سنگ ٬ تیر اهن ٬ لوله پولیکا ٬ کلا هیچی بار ندارم  !! خوچبختانه (=


پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386
صفحه پنجم

پنج شنبه پیش خونه خاله اینا دعوت داشتیم ... من اصلا حالم خوب نبود ! تازه رسیده بودم که مامانم گف بیا تو این اتاق کارت دارم !! من هم که اخر عسل بودم بلند شدم با علاقه !! رفتم ببینم چه کار مهمی داره !! رفتم دیدم یه عکس نشون داده یه دختر معمولی کنار پدر و مادرش بعد میگم خوب؟ میگه به نظر چطوره ؟ میگم خوب بد نیست ! چطور ؟ میگه میخوایم برای داداشی بگیریمش !!! من در اون لحظه میتونستم باز قاطی کنم و با مامانم بزنیم تو تیپ هم ولی عکس رو پس دادم و گفتم مبارک باشه ! بعد رفتم دراز کشیدم رو تخت ... امده نشسته لب تخت میگه همه میگن براش زن بگیری درست میشه !! حالا من موندم این داداش بدبخت من که نه اهل دختر بازیه نه سیگار و نه چیزی و از صب که بلند میشه میره تو اون شرکت و گاهی شب ها هم اونجا میخوابه و زنگ تفریحش رفتن به دانشگاه هستش چه خلافی کرده که قراره زن درستش کنه !! بازوم رو گذاشتم رو چشمام که یعنی من حالم خوب نیست خسته ام بعد حرف بزنیم ... مامانم هم به شدت متوجه شد منظورم رو ... کنارم دراز کشید و حدودا سه ساعت دیگه در مورد اینکه زن دادن داداشی به صلاح همه حتی شما دوست عزیز هست مقاله نویسی کرد رو دهن اعصاب من !! بعد از این مدت من با اعصابی ارام و دلی روشن و  خیالی اسوده از اون اتاق در رفتم و امدم تو این اتاق و نشستم رو دوچرخه ثابت و شروع کردم به پا زدن !! راستش خیلی خوب بود چون هرچی حرص داشتم با پا زدن و سرعت رفتن داشت تخلیه میشد تو همین هیر و ویر دیدم یکی اینطوری زل زده به من   !! برگشتم میبینم خاله جان هستن برگشتن میگن تو خوبی ؟ چه عجب یکی فهمید من خوب نیستم !!! گفتم نه !! از کجا فهمیدی !! میگه اخه  مامانت میگه به حرفاش گوش نمیدی !!  (من :   ) در حال صحبت با خاله بودم که داداشی امده از تو اتاق چیزی برداره برگشته با یه حالت عادی به من میگه خیلی دور نشو .... همین دور و بر باش ... من خودم فرداش متوجه شدم که چی گفت و تا یه ساعت میخندیدم !!

 ام پی تری پلیرام خراب شده ! روشن نمیشه و برا منی که همیشه عادت داشتم یه چیزی تو مسیر گوش بدم خیلی بیرون رفتن سخت شده !! یادمه از وقتی دبیرستانی بودم واکمن میبردم بعد هم سی دی من و بعد میریختم رو رم مبایلم و اخر سر ام پی تری پلیر خریدم و مدام بیرون از خونه تو گوشمه ... یک دلیل مهمش هم اینه که حرف های مفت نشنوم !! که کم هم نیست !! چون متوجه شدم من فقط تو یه حالت به شدت کنترل خودم رو از دست  میدم و گاهی از شدن ناراحتی قلبم هم درد میگیره ... اونم وقتیه که بهم حرفهای کثیف میزنن !! به هر حال دیروز من مجبور شدم بدون اینکه چیزی بشنوم برم تو خیابون و زر زر مفت بشنوم فقط .... از شانس من باز تو همون خیابون دانشگاه که خیلی هم خیابون بدیه یه پدر سگی افتاد دنبالم و شروع کرد به ور زدن و یه حرفای چندش اوری میزد که فقط داشتم میلرزیدم ... گفتم که یهویی قاطی میکنم برا همین یه مرتبه ایستادم و برگشتم به سمتش و تازه اون موقع دیدم عجب غولی دنبالم افتاده *!! یعنی با انگشت میزد تو سرم مرده بودم  !! بعد من با عصبانیت زائد الوصفی که نمیدونم چرا بدون مقدمه یهوی میریزه تو جونم برگشتم سرش داد زدم که برو با مامانت این کار رو بکن !! بعد هم زل زدم تو چشمش که بابت این جمله کوبندم خرد شدنش رو ببینم !! و عجیب این بود که دیدم !! یکمی بهم چپ چپ نیگا کرد بعدم دلخور رفت !! من هم موندم تو کف که چی شد  !!! اخه اصولا این ادمها تو حرف معمولی در حال عرضه کردن مادر و خواهر و عمه هم به هم دیگه هستن !! حالا من چی گفتم که این اینطوری شد خودم هم برام جای سوال داره !!

خودم خیلی کم کار داشتم دایی جونم هم چند روز پیش زنگید و بهم گفت که یه خرده برام متن فرستاده که برای اینکه در مورد مدیریت هم چیز یاد بگیرم بهتره ترجمه اش کنم و بفرستمش !! اصلا اون یه خرده ۹ صفحه نیست و اصلا هم سخت نیست !! کلا زندگی به شدت شیرینه و من اصلا دلم نمیخواد تف کنم بهش !!!

اصلا ها !!

کلوز اپ چهره اون اقا :

پی نوشت : هر زمین خوردنی یک بلند شدنی هم داره ولی معمولا یه مرتبه زمین میخوری و برای بلند شدن باید بنشینی ٬ بلند شی ٬ خودت رو تکون بدی و خاک ها رو پاک کنی و جای زخم ها رو  بررسی کنی و دوباره حرکت کنی ! تازه اگر احتیاج نباشه کسی بیاد و بلندت کنه ! عجله نکنید ... من هنوز رو زمین هستم .

اینم اون گیلاس طعم داره

بایتون


سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386
صفحه چهارم

یک شنبه صب ٬ تو خیابون سهبد قرنی !

داری به دنبال بانک رفاه میگردی و از اول مسیر هر بانکی دید الا بانک رفاه !! نگاه به ساعت میکنی دقیقا  ده و بیست و پنج دقیقه  صبحه بین دیدن پلاک اخرین کوچه و پرسیدن از یه نفر تردید داری و  درست اون زمانی که تصمیم میگری همینطوری به راهت ادامه بدی میایستی و رویت رو میکنی به سمت اولین سایه ای که از گوشه چشمت داره نزدیک میشه و دهنت رو باز میکنی و میبنی اون سایه یه اقای خوش تیپ و خوش چهره است ! و البته جوون ! میخوای به روی خودت نیاری که می خواستی ازش چیزی بپرسی و میخوای نشون بدی که این دهن باز فقط جهت استشمام هوای تازه تهران هستش که اون اقا روبروت می ایسته و با لبخندی بسیار ملیح میفرمایند بله ؟ تو میگی ببخشید میخواستم بدونم بانک رفاه کجاست ؟ پسره قبل از اینکه جوابت رو بده یه جوری نیگا میکنه بهت که انگار جواب رو تو صورتت نوشتن و بعد میگه همون که اداره برقه توشه ؟ میگی نمیدونم ! اولین بارمه میام اینجا ! پسره میگه خوب یکمی برید بالا تر بانک رفاه هستش ... تشکر میکنی و به محض اینکه میچرخی خودت رو روبروی بانک رفاه میبینی و یکی کنار گوشت میگه ببخشد میتونم ازتون یه سوال بپرسم ؟ میگی بفرمایید ؟ میگه بینیتون رو کجا عمل کردید ! میگی ! میگه چقدر هزینه اش شد ! میگی  ! میگه خواهر من هم بینیش رو به تازگی عمل کرده و به نظر من بینی شما ( تو درست همین موقع طبق یک عادت قدیمی موهای که ریخته رو پیشونیت با دستی که توش حلقه عروسیت هست میزنی کنار ! نگاه پسر روی حلقه  چند دقیقه مکث میکنه بعد ادامه میده ) به نظر من بینی شما اصلا خوب در نیومده !!!

یکشنبه ظهر ٬ دانشگاه !

هنوز یک ساعت مونده تا ساعت کلاست و ترجیح میدی بری تو سلف بشینی ! چند دقیقه بیشتر نمیگذره که سنگینی نگاهی رو ٬ رو خودت حس میکنی ! سرت گرم اس ام اس بازیه و اصلا پرتی از اطرافت ! یکی میاد از پشت سر چشمات رو میگیره و بعد هم میشینید و با هم میگید و میخندید !! نگاه رو همچنان حس میکنی ! وقتی داری بلند میشی یه لحظه چشمت رو میگردونی و دو تا شاسکوله اسکول رو میبنی که زل زدن بهت !!! از سلف میای بیرون و میری تو حیاط دانشگاه و تو اون سرما میشنی رو نیکمت !! در حال لرزیدنی که میبینی همون دو تا شاسکول اسکول جلوی چشمت به فاصله یک متر می ایستن و هی پچ پچ میکنن و میخندن !! وقتی دیگه نمیتونی تحملشون کنی با اخم و غر غر از کنارشون رد میشی و میری به فست فود فروشی نزدیک دانشگاه و خودت رو با سیب زمینی مشغول میکنی تا ساعت کلاست بشه ! از شانس خوبت درست وقتی داری از در ورودی دانشگاه وارد میشی همون دو تا شاسکول اسکول رو میبنی که با اون تیپ های فضایشون از روبروت میان و وقتی داری میری تو دانشگاه کنار گوشت بگن کجا میری بی اجازه !!! از خشم دندون هات رو به  هم می سابی و می بینی این یکی پسره شاسکوله  خودش رو میندازه تو بغل دوست اسکلش و میگه من میخوام برگردم دانشگاه !!!!

یکشنبه عصر ٬ مکان خیابون فردوسی  !

منتظر ماشین هستی که یه زانتیا روبروت وایمیسته و تو خیلی سردته و ازدحام جمعیت و دیدن ظاهر مذهبی راننده که بر حسب اتفاق سن پدر بزرگت رو هم داره باعث میشه در رو باز کنی و بشینی تو ماشین !! اولش رادیو داره موسیقی پخش میکنه ! داخل ماشین خیلی گرمه !! میخوای شیشه رو بدی پایین ولی میترسی پدر بزرگ سرما بخوره !! پدر بزرگ متوجه حرکت دستت میشه و میگه گرمتونه ؟ میگی بله ! میگه براتون  !! بخاری رو خاموش کردم !! میگی ممنون !! داخل ماشین گرمه و تو از سرما وارد این گرما شدی و به شدت خوابت گرفته !! درست موقعی که داری مقاومت میکنی که چشمات بسته نشه میشنوی که پدر بزرگ میگه  این سهمیه بندی بنزین هیچ تاثیری تو ترافیک نداشت !! رو پل حافظ تو ترافیک گیر کردید !! فک میکنی بده جواب پدر بزرگ رو ندی ! نا سلامتی هم سن پدر بزرگته !! میگی بله تاثیری نداشت ! میگه بیچاره اونای که وضع خوبی ندارن ! حالا ما ها که یه کارخونه ای داریم زیاد اذیت نمیشیم ولی اینای که ندارن چیکار میکنن !! جواب پدر بزرگ رو نمیدی !! چند دقیقه بعد میگه از سر کار تشریف میارید ؟ میگی نخیر ! میگه پس تا این وقت شب بیرون چیکار میکنی ؟ نمیدونی باید به پدر بزرگ بگی به تو چه یا جوابش رو بدی تا بی احترامی نشه !! سکوت میکنی !  پدر بزرگ شروع میکنه از خودش گفتن !!! اینکه بچه هاش رفتن خارج و زنش سالهاس فوت کرده تو سکوت کردی و اون داره میگه که بچه های ادم وفا ندارن که تو یه مرتبه میگی ترس من هم همینه ! اون سکوت میکنه و میگه چه ترسی ؟ تو میگی اینکه بچه ام وقتی بزرگ شد مادرش رو فراموش کنه !! میگه مگه تو بچه داری ؟ میگی اره ... یه دختر سه ساله دارم ! میگه الان کجاس ؟ میگی پیش باباش !!! پدر بزرگ یه مرتبه یادش میافته که باید چهار راه ولی عصر رو بره بالا و متوجه نشده من میخواستم برم انقلاب !!

 یکشنبه شب ٬ خونه !

افشین تازه از راه رسیده و از پشت سر بغلت کرده و میگه امروز چطور بود چیکار کردی ؟ اذیت که نشدی !!! برمیگردی لبت رو میگذاری رو لبش و از بین لبات مبهم میگی نه !

پی نوشت : من گیلاسی با طعم گس رو هم حذف کردم !! بعد بلافاصله یه اقا عارف امده و با همون لینک داره توش مینویسه ! خواستم بگم  من عارف نیستم ! عارف هستم ولی عارف نیستم ((=


دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
صفحه سوم

برای اینکه کسی رو نفرین کنی لازم نیست حتما اون طرف به نفرین اعتقاد داشته باشه ! فقط انقدری لازمه که صدای ناله ات بره به اسمون ! انقدر که رو لبت یه لبخند غمگین و سنگین بشینه و با خودت بگی یعنی انقدر وجودت سنگین بوده که الان با بی وجودیت دایره برداشتن و میزنن و میرقصن ؟!

شاید من هم یکی از این ادمهای از پشت کوه امده هستم که اعتقاد دارم مشاوره به دردم نمیخوره ! من خیلی کم از یک نوشته از یک صحنه یا یک شخص تاثی گرفتم ! خیلی کم جمله به دلم نشسته یا هر چیزی اصلا ! برا همین این دو روز دارم فک میکنم خوب جلسه ای حداقل ۱۷- ۱۸ تومن برم بدم به روانشناس و بهش بگم چی ؟ اگر من هستم که باز هم خود سانسوری میکنم !! بعد فک میکنم این همه پول بدم باره گول زدن یک ادم ؟ تازه به خاطر سیاست کاری حتما مشکلم انقدر حاد هست که تو جلسه اول خوب نمیشم و ... اینطوری یعنی یک ضرر مالی ! یک روح الوده (به خاطر گول زدن یک نفر دیگه ! ) و احتمالا یه عالمه اشک و اه و اینکه چرا اصلا اینطوری شد !!!!!! یک اعصاب بهم ریخته که داره همه چی رو ریویو میکنه ! و یه سری سوال که جواب همش نمیدونمه ! اینکه چی شد که اون جایگزین این شد و چی شد که اینجا این شد و اونجا اون !!

و جواب همش نمیدونمه !!!یه زمانی داری تو زمان حرکت میکنی و خودت نمیدونی چی قراره بشه مطمئنا به اتفاقهای که باعث ایجاد یک حس یا حالت میشه زیاد با دقت نیگاه نمیکنی و یه زمانی مجبوری برگردی و ری ویو کنی که خیلی درست یادت نمیاد چرا !! یعنی دیر شده !  و این فقط تو رو اشفته تر میکنه !

اما بدترین حالت وقتی هست که تو داری گذشته رو سرچ میکنی و رد پاها رو دنبال میکنی و به مسیری میرسی که مقصدش خطا بوده و حتی مبداش و تو متوجه میشی که این مسیر رو نه یک بار بلکه دو بار رفتی !!! اون وقت که برمیگردی و به خودت میگی عجب بیشعوری هستم من !!!

تو نمیایی اینا رو خیلی راحت به راونشناسی که احتمالا داره به اقساط خانه اش فک میکنه بگی !! اون از تو میخواد حرف بزنی و خودت رو خالی کنی ! اما تو نمیخوای ! اون میخواد از تو سوال بکنه و تو در برابرش گارد میگیری !! و بعد هم توقع معجزه داری !

من ترجیح میدم برم پیش روانپزشک تا روانشناس چون میدونم دارو برگرفته از افکار یک انسان دیگه نیست و سعی نمیکنه تو رو درست کنه ! فقط سعی میکنه تو رو اروم کنه !

اسم روانپزشک هم که میاد من هم مثل همه پشت کوهی ها میگم مگه من دیونه ام که با قرص اروم بشم ! در ضمن من حالت خلسه و غافل شدن رو هم دوست ندارم ! فک نکردن هم فایده ای نداره !!! همیشه از حس های کاذب بدم می امده !!

 میسوزیم و میسازیم ! (=

پی نوشت : هنوز نفهمیدم وقتی بغض کردم لرزیدم یا وقتی لرزیدم بغض کردم در حالی که تنم داغ داغ بود !! من امروز فقط زجر کشیدم ! نمیتونم حرف بزنم ! چی بگم که همش درده  ! از وقتی چشم باز کردم درد بوده تا الان ! اخه چی بگم ؟ چی بگم ؟ من رو که دیدید ! اینا رو نمیتونستم رو در رو بگم !! مثلا امده بودم مشاوره !!!!

پی نوشت اضافه شده ساعت ۱۱ صب : این متن رو ولش کنید . من بد نیستم و  دلم میگیره وقتی فکر کنم شما ها هم با خوندن این متن دلتون میگیره .... بیاید برید ماجرای پنج شنبه بیرون رفتن من و شراره و فیروزه رو بخونید ! من خیلی هاش به دلایلی یادم رفته بود که انقدر شراره مستند نوشته بود همش یادم امد (=

بایتون


یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
صفحه  دوم

اعتقاد

از وقتی یادم میاد به مسائل اعتقادی خیلی حساسیت داشتم ! محرم و نا محرم رو کامل درک کردم و جلوی نا محرم حجابم رو حفظ کردم ! تو بستگان افشین ( اسمی که پدر اقای همسر سابق دوست داشت روی برادر اقای همسر بگذاره ولی چهار بار تلاش کرد و افشین خان خانوم شدن و حالا ما میگذاریم رو همین اقای همسر !! اقای همسر یکمی سنگینه !! اخه مردی که میشینه بند کفش خانومش رو میبنده که انقدر رسمی نیس که بهش بگم اقای همسر !! بهش میگم افشین جان !! ) اره دیگه تو بستگان افشین رسم بر اینه اگر بدونن کاری بلدی به نحو احسنت ازش استفاده کنن تا یه وقت خدایی ناکرده هنرت رو فراموش نکنی و رو به اضمحلال نری !! باره همین من هر جا میرم یا دوربین فیلم برداری دستمه یا عکسای !! فقط باره خاطر حفظ هنر !! چون قبلا هماهنگ نشده بود قراره هنرمند پروری بشه  لباسم یه لباس بود برا مجلس زنونه نه برای عکاسی !! اینجا باید بگم که من به حجاب یعنی روسری اعتقادی ندارم ولی خیلی هم خوشم نمیاد لنگ و پاچه ام بیرون باشه !! یعنی من زیبایی رو تو لختی نمیبینم !! به هر حال تازه نشسته بودم که مادر عروس خانوم که زندایی اقای همسر باشه امد و گفت گیلاس جان یه زحمت کوچولو برات دارم ! بعد یه دوربین داد دست من و گفت دست و پا و سر گردن تو رو میبوسه !! بعد گفت که هر کی رو اوردم ازش عکس بگیر اگه یکی از فامیلمون جا بمونه فاتحه من خونده اس !!

دقیقا همین چند خط باعث شد من از ساعت ۷ تا ۱۰ مشغول عکاسی باشم !! اگر اهنگی هم میگذاشتن که قر داشت و جون میداد برا رقص نهایتش انقدر وقت داشتم که همونجا ایستاده دستم رو ببرم بالا و باسنم رو یه تکون بدم !! بعد من دقیقا سه ساعت روی یک کفش پاشنه ده سانتی ایستادم !! اخرش هم همه از عروسی راضی بودم و میگفتن خیلی بهشون خوش گذشته !! فقط نمیدونم چرا صندوق پیشنهادات و انتقادات رو از جلوی من بدو بدو رد کردن !! به مادر عروس خانوم میگم میخواید بگم بقیه عکسا رو مژده بگیره برگشته میگه نه من به تو اعتماد دارم !!!

خوب الان میگید اون اعتقاد بالا چه ربطی به این حرفا داشت ! خوب ربطی نداشت !!!  مگه باید حتما ربط داشته باشه ؟ واااا ! من نمیدونستم !!!!! اره دیگه این عکس رو میبینید !! این یک عدد درخت چناره که از بس سر پا ایستاده همونطوری فرم گرفته و این بهترین حالتی بوده که ازش انداختن !! فقط مونده بود دستم رو ببرم نزدیک پیشونیم و یه سلام نظامی هم بدم !!! حس وارفتگی رو دارید ؟ اما نکته جالب قضیه اون پالتوی تو تنمه که پوشیده بودم تا نامحرم خدایی ناکرده بدنم رو نبینه !!!! بعد خودم یادم میافته لباسم یکمی هم استین داشته تازه میخوام سرم رو بکوبم به دیوار !!! یه صحنه هم اقای داماد بیرون بود ها !! یهویی از بغل سیبیل من سر در اورد و همچین ریلکس برگشته میگه ببخشید عمه ام اینا تازه امدن میشه ازشون عکس بندازید ؟ بعد من خونسرد تر از اون برگشتم میگم حتما فقط اجازه بدید یه برم پالتوم رو بپوشم !!! من که گفتم تو هر حالتی نگران حجابم هستم و دوست ندارم نا محرم منو ببینه !!!

بینی تمام رخ :

این هم عکس تمام رخ بینی من !!! هنوز تو صورتم جا نیوفتاده ولی یه قیافه جدید بهم داده که به نظر لوند میرسه !!! دیگه اون معصومیت رو ندارم !!! راستش دلم لب قبلی خودم رو میخواد ولی مث اینکه باید چهار ماه دیگه صب کنم !!!

دعا :

اگه دوست داشتید برام یه کوچولو دعا کنید !! چند درصد کمی امکان داره فردا یه اتفاق خوب برام بیفته ! راستش من عادت کردم به اتفاقهای خوب فکر نکنم چون اصولا خداوند بزرگم اخرین چیزی که برای من میخواد ارامش و اتفاق های خوبه !!!

دوست :

پریروز با فیروزه و شراره ناهار رفتم گردباد !! اول که ناهار خوردیم و کلی حرف زدیم و یه عالمه خوش گذشت ... بعدش هم رفتیم من و شراره قهوه لاته خوردیم و فیروزه الا و بلا نسکافه خورد با شیر !! اونم چقدر خورد !! بعدشم از پارک ملت تا ونک پیاده گز کردیم برا فیروزه و شراره خوب بود چون اسپورت پوشیده بودن ولی من کفشم ده سانت پاشنه داشت !!! جدید خیلی تغییر کردم !! کفش پاشنه دار میپوشم !! قرتی شدم !! به هر حال خوبی قضیه این بود من متکلم وحده بودم و حواسم نبود چقدر راه امدم !!! از کافی شاپ که بیرون امدیم چند تا پیرزن حدود ۱۱۰ تا ۱۲۰ ساله دیدیم که داشتن پولهاشون رو میگذاشتن رو هم تا برن چیزی بخورن !! یهوی یکیمون برگشت گفت یعنی میشه ما هم به این سن برسیم و با هم بیایم بیرون ؟ ( یادم نیس کدوممون گفتیم  !! ) بعد انقدر تصویر قشنگی تو ذهن ایجاد کردن این پیرزنها !! 

خاک بر سرشون :

 نمیدونم من اشتباه شنیدم یا این مرده حواسش نبود وقتی داشت با اون لهجه عجیب طرح ممنوعیت لباسهای زمستونی رو میداد گفت از فردا طرح شروع میشه !!! ولی اینا که من بدبخت رو دو شنبه گرفتن !!!! یعنی ما رو خارج از برنامه گرفتن ؟ برم شکایت کنم ؟ نه خدایی برم ؟ 

تحقیق :

ممکنه این ای پی( IP: 79.132.198.7 ) رو برا من سرچ کنید ببینید تو وبلاگ شما هم نظر داده و اگر داده لینکش چیه و کی هست ؟ ممکنه عدد هفتش تغییر کرده باشه ولی سه تا عدد بعد باید ثابت باشه !

بایتون (=


شنبه 17 آذر ماه سال 1386
مثل اینکه گیلاس تموم نشده بود !!!

باشه ! نمیرم ... فقط یکمی بهم وقت بدید خودم رو پیدا کنم !

حق دارید اگر عصبانی باشید ولی باور کنید من با حذف این متنها به ارامش میرسم ! انگار گذشته ام پاک میشه و اینطوری که پشت سرم سفید میشه حس خوبی بهم دست میده ! میخواستم برم چون دوست نداشتم که اشناهام اینجا رو بخونن ! اصلا دوست ندارم ! حس میکنم به حریم شخصی من تجاوز میشه اینطوری ! من  که به زندگی کسی کاری ندارم و حق دارم اینجا برای دل خودم بنویسم !

میخواستم برم چون درگیر یه مسئله تقریبا عاطفی بودم و بهم خورد ! فک میکردم برام خیلی سخته ولی اصلا اینطوری نیست ! شاید برای اینکه با یک حس تنفر دلنشین بهم خورد ! دو طرفه ! دوست داشتن یه طرفه بود همه چی خوب بود ! تا دو طرفه شد باید ....  بی خیال به هر حال خدا رو شکر ! خدا رو شکر که ...  !!!

میخواستم برم چون یک عالمه کار درسی دارم و تصمیم دارم برای فوق مدیریت شرکت کنم و خیلی کار دارم و این وبلاگها من رو کشته !

میخواستم برم چون تصمیم داشتم حتما کتابم رو امسال تموم کنم و بدم برای چاپ !

میخواستم برم و بشینم مث خر زبان بخونم چون به شدت نگران این هستم که کاری پیدا نکنم !

میخواستم برم چون خسته ام و فک میکردم با رفتن فکرم باز میشه !

نتونستم برم چون که به درک که فامیل اینجا رو میخونن !

نتونستم برم چون که فهمیدم که اون مسئله اونقدر که من فک میکردم بزرگ نبود ! چراش رو نفهمیدم !

نتونستم برم چون که باید یاد بگیرم برنامه ریزی داشته باشم و یکمی سیستم خر تو خریم رو اصلاح کنم !

نتونستم برم چون دلم براتون تنگ شده بود و داشتم میمردم !

نتونستم برم چون دیدم ارزش نداره هفتصد هشتصد نفر رو فدای یک نفر بکنم !

نتونستم برم چون که رفتن هنر نیست موندن و تلاش کردن و فراموش کردن هنره !

نتونستم برم برا اینکه شماها خیلی به حرفم گوش دادید و اصلا ایمیل نزدید و گریه و زاری راه نداختید !!!!

در اخرین روش تربیتی که خوندم برای تنبیه بچه رو میگذارن رو صندلی و میگن به اندازه عذابی که دادی همینجا بشین و به کارت فکر کن بلکه خدا زد تو سرت اصلاح شدی !!! قربون شما خودم راه رو بلتم دارم میرم رو صندلی !!! قول میدم ادم بشم !!!

بایتون !!!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 807559


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر
شناسنامه کامل من...